#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۸۱: بازجویی شبانه
شب شده بود.
همه کمکم آماده خواب میشدن.
جیهوپ با خمیازه گفت:
— من دیگه مغزم کار نمیکنه… اگه امشب دوباره دعوا کنید، من نیستم.
میرا هم خداحافظی کرد و رفت خونه خودش.
سالن ساکت شد.
جونگکوک چند لحظه ایستاد و به تهیونگ نگاه کرد.
بعد با لحن جدی گفت:
— تو.
تهیونگ که داشت آب میخورد گفت:
— من؟...بله حضرت والا؟
جونگکوک گفت:
— بیا پیش من بخواب.
تهیونگ مکث کرد.
— ببخشید؟؟
جونگکوک چشمغره رفت.
— غلط نکن بیا تو اتاقم...باید حرف بزنیم.
تهیونگ زیر لب گفت:
— اوه… بازجویی شروع شد.
جونگکوک بدون جواب دادن رفت سمت اتاقش.
تهیونگ هم با خنده دنبالش رفت.
داخل اتاق…
جونگکوک در رو بست.
برگشت سمت تهیونگ.
— بشین.
تهیونگ روی تخت ولو شد.
— خیلی خب افسر، شروع کن.
جونگکوک دست به سینه ایستاد.
چند ثانیه سکوت.
بعد مستقیم گفت:
— امروز حالش چطور بود؟
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
— صبح که دیدمش…سعی میکرد قوی باشه ولی معلوم بود دلتنگه.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
— گریه کرده بود؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
— آره ولی نه جلوی بقیه.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— کسی اذیتش نکرد؟ ملکه چی؟ یهجین چیزی گفت؟ تو آشپزخونه باهاش بد رفتار نکردن؟ غذا خورده بود؟ خسته نبود؟
تهیونگ زد زیر خنده.
— وای صبر کن نفس بگیر!
جونگکوک اخم کرد.
— جدی میگم.
تهیونگ نشست صافتر.
— باشه...یکی یکی جواب میدم.
انگشتش را بالا آورد.
— اول حالش خوب بود…تا جایی که نشون میداد دوم یهجین طبق معمول کنایه زد ولی سوآ کم نیاورد سوم تو آشپزخونه کسی جرات نکرد اذیتش کنه مخصوصاً وقتی من اونجا بودم
جونگکوک گفت:
— تو خودت سوپ رو منفجر کردی.
تهیونگ گفت:
— اون یه حادثه علمی بود.
جونگکوک با بیحوصلگی گفت:
— ادامه بده.
تهیونگ گفت:
— غذا خورد خسته بود چون صبح زود بیدار شده بود ولی وقتی خندید… واقعاً خندید.
جونگکوک آرام پرسید:
— کی خندید؟
تهیونگ با شیطنت گفت:
— وقتی اسم تو رو آوردم.
جونگکوک سریع گفت:
— چی گفت؟
تهیونگ لبخند زد.
— گفت هیچکس برام مثل جونگکوک نمیشه.
چند ثانیه سکوت.
صورت جونگکوک کمی نرم شد.
— واقعاً؟
تهیونگ سر تکان داد.
— حتی وقتی گفتم من جای تو کنارشم، گفت نه...هیچکس مثل تو نیست.
جونگکوک روی تخت نشست.
نگاهش خیره به زمین بود.
آهسته گفت:
— احمق…
تهیونگ خندید.
— آره...عاشق یه احمق شدی.
جونگکوک بالش پرت کرد سمتش.
— خفه شو.
تهیونگ خندید و ادامه داد:
— وقتی اسم تو رو بردم قرمز شد...کامل.
جونگکوک زیر لب گفت:
— دیگه بسه.
تهیونگ با خنده گفت:
— خب میخواستی گزارش دقیق بدم.
چند لحظه سکوت شد.
جونگکوک آرام گفت:
— امشب… تنها نبود؟
تهیونگ نرمتر جواب داد:
— نه.
— وقتی از اتاقش اومدم بیرون… لبخند میزد کمتر از قبل تنها به نظر میرسید.
جونگکوک چشمهایش را بست.
— ممنون.
تهیونگ با لحن آرومتری گفت:
— من حواسم بهش هست...قول دادم نه؟
جونگکوک سر تکان داد.
بعد چند ثانیه بعد گفت:
— فردا هم میری؟...حواست باشه مراقب خودت هم باش.
تهیونگ لبخند زد.
— نگران منی یا سوآ؟
جونگکوک بدون نگاه کردن گفت:
— هردوتون.
تهیونگ چند لحظه ساکت شد.
بعد دراز کشید.
— باشه برادر اخمو حالا بخواب.
جونگکوک چراغ را خاموش کرد.
اتاق در تاریکی فرو رفت.
چند دقیقه بعد…
جونگکوک آرام گفت:
— تهیونگ؟ فردا وقتی دیدیش…بگو…قوی بمونه.
تهیونگ در تاریکی لبخند زد.
— خودت بهش میگی فقط یک ماهه.
و هر دو در سکوتی پر از فکر… چشمهایشان را بستند.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۱۸۱: بازجویی شبانه
شب شده بود.
همه کمکم آماده خواب میشدن.
جیهوپ با خمیازه گفت:
— من دیگه مغزم کار نمیکنه… اگه امشب دوباره دعوا کنید، من نیستم.
میرا هم خداحافظی کرد و رفت خونه خودش.
سالن ساکت شد.
جونگکوک چند لحظه ایستاد و به تهیونگ نگاه کرد.
بعد با لحن جدی گفت:
— تو.
تهیونگ که داشت آب میخورد گفت:
— من؟...بله حضرت والا؟
جونگکوک گفت:
— بیا پیش من بخواب.
تهیونگ مکث کرد.
— ببخشید؟؟
جونگکوک چشمغره رفت.
— غلط نکن بیا تو اتاقم...باید حرف بزنیم.
تهیونگ زیر لب گفت:
— اوه… بازجویی شروع شد.
جونگکوک بدون جواب دادن رفت سمت اتاقش.
تهیونگ هم با خنده دنبالش رفت.
داخل اتاق…
جونگکوک در رو بست.
برگشت سمت تهیونگ.
— بشین.
تهیونگ روی تخت ولو شد.
— خیلی خب افسر، شروع کن.
جونگکوک دست به سینه ایستاد.
چند ثانیه سکوت.
بعد مستقیم گفت:
— امروز حالش چطور بود؟
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
— صبح که دیدمش…سعی میکرد قوی باشه ولی معلوم بود دلتنگه.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
— گریه کرده بود؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
— آره ولی نه جلوی بقیه.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— کسی اذیتش نکرد؟ ملکه چی؟ یهجین چیزی گفت؟ تو آشپزخونه باهاش بد رفتار نکردن؟ غذا خورده بود؟ خسته نبود؟
تهیونگ زد زیر خنده.
— وای صبر کن نفس بگیر!
جونگکوک اخم کرد.
— جدی میگم.
تهیونگ نشست صافتر.
— باشه...یکی یکی جواب میدم.
انگشتش را بالا آورد.
— اول حالش خوب بود…تا جایی که نشون میداد دوم یهجین طبق معمول کنایه زد ولی سوآ کم نیاورد سوم تو آشپزخونه کسی جرات نکرد اذیتش کنه مخصوصاً وقتی من اونجا بودم
جونگکوک گفت:
— تو خودت سوپ رو منفجر کردی.
تهیونگ گفت:
— اون یه حادثه علمی بود.
جونگکوک با بیحوصلگی گفت:
— ادامه بده.
تهیونگ گفت:
— غذا خورد خسته بود چون صبح زود بیدار شده بود ولی وقتی خندید… واقعاً خندید.
جونگکوک آرام پرسید:
— کی خندید؟
تهیونگ با شیطنت گفت:
— وقتی اسم تو رو آوردم.
جونگکوک سریع گفت:
— چی گفت؟
تهیونگ لبخند زد.
— گفت هیچکس برام مثل جونگکوک نمیشه.
چند ثانیه سکوت.
صورت جونگکوک کمی نرم شد.
— واقعاً؟
تهیونگ سر تکان داد.
— حتی وقتی گفتم من جای تو کنارشم، گفت نه...هیچکس مثل تو نیست.
جونگکوک روی تخت نشست.
نگاهش خیره به زمین بود.
آهسته گفت:
— احمق…
تهیونگ خندید.
— آره...عاشق یه احمق شدی.
جونگکوک بالش پرت کرد سمتش.
— خفه شو.
تهیونگ خندید و ادامه داد:
— وقتی اسم تو رو بردم قرمز شد...کامل.
جونگکوک زیر لب گفت:
— دیگه بسه.
تهیونگ با خنده گفت:
— خب میخواستی گزارش دقیق بدم.
چند لحظه سکوت شد.
جونگکوک آرام گفت:
— امشب… تنها نبود؟
تهیونگ نرمتر جواب داد:
— نه.
— وقتی از اتاقش اومدم بیرون… لبخند میزد کمتر از قبل تنها به نظر میرسید.
جونگکوک چشمهایش را بست.
— ممنون.
تهیونگ با لحن آرومتری گفت:
— من حواسم بهش هست...قول دادم نه؟
جونگکوک سر تکان داد.
بعد چند ثانیه بعد گفت:
— فردا هم میری؟...حواست باشه مراقب خودت هم باش.
تهیونگ لبخند زد.
— نگران منی یا سوآ؟
جونگکوک بدون نگاه کردن گفت:
— هردوتون.
تهیونگ چند لحظه ساکت شد.
بعد دراز کشید.
— باشه برادر اخمو حالا بخواب.
جونگکوک چراغ را خاموش کرد.
اتاق در تاریکی فرو رفت.
چند دقیقه بعد…
جونگکوک آرام گفت:
— تهیونگ؟ فردا وقتی دیدیش…بگو…قوی بمونه.
تهیونگ در تاریکی لبخند زد.
— خودت بهش میگی فقط یک ماهه.
و هر دو در سکوتی پر از فکر… چشمهایشان را بستند.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۲.۳k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط