Iove and the moon

Iove and the moon
Part14

3ماه بعد

صبح زود بود بیدارشدم
با اینکه وزنی ندارم اما نامادری منو مجبور کزد که رجیم بگیرم از وزن 54 کیلو شدم 49
امروز عروسیه و من باید بهترین باشم
دروغ نگم یه حسی های ریزی نسبت به کوک دارم


بانو جوان امدم داخل امروز این خانم ها شما را اماده می کنند

تقریبا داشتیم به زمان شروع عروسی نزدیک میشدم

کوک امد دنبالم

کوک: یونا من امدم

وقتی منو دید از شدت زیبایم زبونش بند امد

یونا: هی کوک خوشگل شدم

دختر انقدر زیبا شدی که میترسم چشم ازت وردارم

یونا: تو هم خوشتیپ شدی

بیا بریم ماشین آمادس

باشه

دستش را گرفتم و سوار ماشین شدم
10 دقیقه بعد به مراسم عروسی رسیدم

کوک: یونا بیا دستم بگیر و اینکه از این به بعد با پسرا کمتر حرف بزن

یونا: باشه

دستش را گرفتم و به سالن ورودی رسیدم همه برامون دست میزدند

کمی بعد
کوک: از الان دیگه واقعا زنمی
یونا: خوشحالی
کوک: چرا خوشحال نباشم
یونا: همینجوری گفتم عزیزم

کوک ذوق کرد اما سریع پنهانش کرد

سلام تبریک میگم

خیلی ممنون

کوک من میرم سر اون میز

صبر کن انجا پسر زیاد انقدر خوشگل شدی میترسم پیش یه پسر تنهات بزارم

باشه توهم بیا

بعد از حرف زدن پیش مهمون های دیگه رفتیم

کوک: میگم بیا بریم پیش پدر و مادر ها

یونا: با اینکه دوست ندارم نامادری ببینم ولی باشه بیا بریم

مادر کوک: وای که چقدر بچه هام خوشگل شده
نامادری: اره یوناهم بعدک نشده

یونا: خیلی ممنون مادر خیلی ممنون نامادر

اینکه گفتم کوک اخماش رفت توهم

بالاخره مهمونی تمام شد
به خونه جدیم رفتیم
دیدگاه ها (۱)

پرو تعقیر کرد

Iove and the moonPart13تهیونگ: یونا بیدارشو هی داری منو می ت...

ازدواج اجباری part: 8رفتم جلو تر که با یه دختر با لباس باز م...

Iove and the moonPart7به خانه او رفتم همه چه مشکلی و تاریک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط