✨you are my past ✨
✨you are my past ✨
part1
[ویو آرورا]
امروز کنفرانس مطبوعاتی داشتم
و امشب.. امشب پرواز به کره...
نمیدونم قراره چی بشه
نمیدونم اون منو یادشه یا نه
یعنی اون هم بهم فکر میکنه
یا... منو تو گذشته فراموش کرده
گذشته... گذشته.... هه کلمه جالبیه
هم ازش خوشم میاد هم ازش متنفرم
گذشته یادآور خاطرات شیرین.... یا.... تلخ... هست
یعنی اگه برگردم چه اتفاق می افته
اگه... برگردم... دیگه هیچی مثل قبل نمیشه
میترسم از همچی میترسم....
از حموم خارج شدم
با بیرون اومدن از حموم فکر و خیالاتم رو همون جا گذاشتم
روی میز آرایشم نشستم
روتین پوستی انجام دادم
ساین رو صدا زدم
آرورا: ساین..
ساین(خدمتکار شخصی آرورا)
ساین: بله خانم
آرورا: ساین گوشیم رو برام بیار
ساین: بله خانم یه لحظه
.......
ساین: بفرماید خانم
گوشیم رو گرفتم ازش و به الیزابت زنگ زدم
الیزابت (دوست صمیمی و برنامه نویس آرورا)
یک بوق... دوبوق... سه بوق...
الیزابت: الو.....
آرورا: الو الی جونممم خوبی
(الی همون الیزابت هست که آرورا صداش میکنه الی)
الیزابت: خوبم تو خوبی
آرورا: آره خوبم، الی ساعت چند کنفرانس مطبوعاتی دارم
الیزابت: طرفای ساعت شش کنفرانس داری
آرورا: خوبه پس منم برم حاضر شم
الیزابت: میخوای به میکاپ آرتیست ها زنگ بزنم
آرورا: وای نه دو ساعت فقط آرایشم میکنن خودم یه کاری میکنم
الیزابت: باشه پس من به راننده خبر میدم که بیاد دنبالت
آرورا: بگو بنز رو واسم آماده کنه خودم میرم
الیزابت: اوه پس میخوای اونجا رو بترکونی
آرورا: معلومه پس چی
الیزابت: باشه برو دیگه دیر میشه
آرورا: باشه بای الی جونمم
الیزابت: خداحافظ
گوشی رو قط کردم و شروع کردم به آرایش.....
part1
[ویو آرورا]
امروز کنفرانس مطبوعاتی داشتم
و امشب.. امشب پرواز به کره...
نمیدونم قراره چی بشه
نمیدونم اون منو یادشه یا نه
یعنی اون هم بهم فکر میکنه
یا... منو تو گذشته فراموش کرده
گذشته... گذشته.... هه کلمه جالبیه
هم ازش خوشم میاد هم ازش متنفرم
گذشته یادآور خاطرات شیرین.... یا.... تلخ... هست
یعنی اگه برگردم چه اتفاق می افته
اگه... برگردم... دیگه هیچی مثل قبل نمیشه
میترسم از همچی میترسم....
از حموم خارج شدم
با بیرون اومدن از حموم فکر و خیالاتم رو همون جا گذاشتم
روی میز آرایشم نشستم
روتین پوستی انجام دادم
ساین رو صدا زدم
آرورا: ساین..
ساین(خدمتکار شخصی آرورا)
ساین: بله خانم
آرورا: ساین گوشیم رو برام بیار
ساین: بله خانم یه لحظه
.......
ساین: بفرماید خانم
گوشیم رو گرفتم ازش و به الیزابت زنگ زدم
الیزابت (دوست صمیمی و برنامه نویس آرورا)
یک بوق... دوبوق... سه بوق...
الیزابت: الو.....
آرورا: الو الی جونممم خوبی
(الی همون الیزابت هست که آرورا صداش میکنه الی)
الیزابت: خوبم تو خوبی
آرورا: آره خوبم، الی ساعت چند کنفرانس مطبوعاتی دارم
الیزابت: طرفای ساعت شش کنفرانس داری
آرورا: خوبه پس منم برم حاضر شم
الیزابت: میخوای به میکاپ آرتیست ها زنگ بزنم
آرورا: وای نه دو ساعت فقط آرایشم میکنن خودم یه کاری میکنم
الیزابت: باشه پس من به راننده خبر میدم که بیاد دنبالت
آرورا: بگو بنز رو واسم آماده کنه خودم میرم
الیزابت: اوه پس میخوای اونجا رو بترکونی
آرورا: معلومه پس چی
الیزابت: باشه برو دیگه دیر میشه
آرورا: باشه بای الی جونمم
الیزابت: خداحافظ
گوشی رو قط کردم و شروع کردم به آرایش.....
- ۵۵۸
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط