PART22
PART22
آرین: وایی جونگکوک بگیرش
جونگکوک: عاحح گرفتمش
آرین: زود باش بزارش اینجا
جونگکوک: خب گذاشتم بیا بریم اون طرف چوب جمع کنیم
واسه آتیش باشه..
[ویو آرین]
جونگکوک با دست به پشت سرم اشاره کرد
چرخیدم ولی اونجا که.....
آرین: جو... جونگکوک اونجا جنگله
جونگکوک خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد
جونگکوک: نکنه پرنسس کوچولو از جنگل میترسه؟
هنوز تو همون حالت بودیم و منم جواب دادم
آرین: نه... نمیترسم... و.. ولی میگن تو جنگل حیون های وحشی هست
جونگکوک: او پس میترسی
انگار از عمد کاری میکرد که وقتی حرف میزنه لبش به گردنم و
لاله گوشم برخورد کنه
آرین: فک.. فکر کنم.. آره میترسم
جونگکوک: کاری نداره که میتونی بهم بچسبی
بهش بچسبم؟
عقلش رو از دست داده؟
مگه دیونه شدم همچین کاری کنم
هولش دادم...
آرین: دیونه شدی تو؟
وقتی هولش دادم
و این جوی باهاش حرف زدم
صورتش ناراحت شد
و جلو افتاد.....
جونگکوک: دنبالم بیاین پرنسس
آرین: جونگکوک وایسا
ایستاد اما برنگشت
جونگکوک: بله پرنسس کاری دارید؟
رفتم جلو و رو به روش ایستادم
آرین: تو باهام قهری؟
جونگکوک: قهر؟
[ویو جونگکوک]
وقتی گفت قهر یه فکری به ذهنم رسید
این طوری اذیتش میکنم و باهاش حرف نمیزنم
جونگکوک: من قهر نیستم حرف های بی ربط نزنین
آرین: ولی....
جونگکوک: پرنسس مگه نمیخواستین ماهی بخورید بیاید بریم چوب جمع کنیم
آرین: باشه
صداش آرم بود و سرش پایین فکر کنم ناراحت شد
از دلش در میارم
راه افتادیم سمت جنگل آرین هی این طرف اون طرف رو نگاه میکرد
[ویو آرین]
خیلی ترسناک بود جونگکوک حتی بهم توجه هم نمیکرد حقم
داره من ناراحتش کردم ولی خب میترسم
یهو دستم کشیده شد..
با جسم سنگینی برخورد کردم
سرم رو بالا آوردم
جونگکوک... خیلی نزدیکم بود
طوری که اگه یکی مون حرفی میزد
لب هامون با هم برخورد میکرد
ازش فاصله گرفتم
ولی همچنان دست تو دستش بود
جونگکوک: اگه انقدر میترسی کنارم بمون(سرد)
آرین: با.. باشه
دوباره راه افتادیم با این تفاوت که الان دیگه کمتر میترسیدم
......................
کلی چوب جمع کردیم و از اون جنگل ترسناک خارج شدیم
کل راه جونگکوک فقط دستم رو گرفته بود و اصلا باهام حرف نزد
آرین: جونگکوک چرا باهام حرف نمیزنی؟
هیچ جواب نداد فقط به کارش ادامه داد
بعد مدتی آتیش روشن شد و جونگکوک داشت ماهی ها رو کباب میکرد
و... من.. منم داشتم به جونگکوک نگاه میکردم
واقعا.. اون خیلی.. خوشگل بود همچیش
میدونم دلش رو با کارم شکستم ولی هر لحضه یه جوری برخورد میکنه
و من واقعا نمیدونم باید چطوری واکنش نشون بدم
جونگکوک: بیا بخور آماده شده(سرد)
چرا اینطوری باهام حرف میزنه
بغضم گرفت از کارش
یهو بلند شدم و سمتش رفتم و محکم بغلش کردم
خودمم از کارم تعجب کردم
اشک هام دونه دونه لباس جونگکوک رو خیس میکردن
آرین: چرا... چرا اینطوری باهام رفتار میکنی ها
اونم محکم کمرم رو گرفت
جونگکوک: پرنسس کوچولوی من چرا داره گریه میکنه؟
سرم رو پیشتر به سینه اش چسباندم
آرین: چون.. یه.. پرنس.. مغرور.. و بد اخلاق... ناراحتم کرده
جونگکوک: آها اون عوضی کیه برم سرش رو با شمشیر از بدنش جدا کنم ها کیه؟(خنده)
سرم رو بلند کردم و با دست یکی به سرش زدم
آرین: احمق خودتو میگم(خنده و بعض)
جونگکوک: من؟ من که با شما خیلی خوب رفتار میکنم پرنسس خانوم
شماین که منو میزنین ناراحتم میکنین دلمو میشکونی
آرین: خفه شو پرنس جئون
جونگکوک: چشم پرنسسم
ازش جدا شدم رفتم سمت ماهی های که الان پخته بودن
.........
روی چمن دراز کشیدم
آرین: وایی سیر شدم دیگه توان بلند شدن ندارم
جونگکوک هم کنار دراز کشید
جونگکوک: برگردیم؟
هنوز هوا روشن بود ولی باید برمیگشتیم چون خطر
همه جا بود
آرین: باشه برگردیم ولی جونگکوک من نمیتونم راه برم
جونگکوک: کی گفته پرنسس ها باید راه برن
یهو بلند شد منو بغل کرد
آرین: هین وای جونگکوک داری چیکار میکنی؟
جونگکوک: هیچی همسرم رو بغل کردم همین
همسر؟ دیونه شده
آرین: چی میگی جونگکوک چیزی به سرت خورده
جونگکوک: نه من خیلیم خوبم پرنسس کوچولو
آرین: انقدر بهم نگو پرنسس کوچولو من کوچولو نیستم
جونگکوک: واقعا ولی برای من خیلی کوچولوی
دیگه حرفی نزدم و جونگکوک هم حرکت کرد.....
ادامه دارد.....
آرین: وایی جونگکوک بگیرش
جونگکوک: عاحح گرفتمش
آرین: زود باش بزارش اینجا
جونگکوک: خب گذاشتم بیا بریم اون طرف چوب جمع کنیم
واسه آتیش باشه..
[ویو آرین]
جونگکوک با دست به پشت سرم اشاره کرد
چرخیدم ولی اونجا که.....
آرین: جو... جونگکوک اونجا جنگله
جونگکوک خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد
جونگکوک: نکنه پرنسس کوچولو از جنگل میترسه؟
هنوز تو همون حالت بودیم و منم جواب دادم
آرین: نه... نمیترسم... و.. ولی میگن تو جنگل حیون های وحشی هست
جونگکوک: او پس میترسی
انگار از عمد کاری میکرد که وقتی حرف میزنه لبش به گردنم و
لاله گوشم برخورد کنه
آرین: فک.. فکر کنم.. آره میترسم
جونگکوک: کاری نداره که میتونی بهم بچسبی
بهش بچسبم؟
عقلش رو از دست داده؟
مگه دیونه شدم همچین کاری کنم
هولش دادم...
آرین: دیونه شدی تو؟
وقتی هولش دادم
و این جوی باهاش حرف زدم
صورتش ناراحت شد
و جلو افتاد.....
جونگکوک: دنبالم بیاین پرنسس
آرین: جونگکوک وایسا
ایستاد اما برنگشت
جونگکوک: بله پرنسس کاری دارید؟
رفتم جلو و رو به روش ایستادم
آرین: تو باهام قهری؟
جونگکوک: قهر؟
[ویو جونگکوک]
وقتی گفت قهر یه فکری به ذهنم رسید
این طوری اذیتش میکنم و باهاش حرف نمیزنم
جونگکوک: من قهر نیستم حرف های بی ربط نزنین
آرین: ولی....
جونگکوک: پرنسس مگه نمیخواستین ماهی بخورید بیاید بریم چوب جمع کنیم
آرین: باشه
صداش آرم بود و سرش پایین فکر کنم ناراحت شد
از دلش در میارم
راه افتادیم سمت جنگل آرین هی این طرف اون طرف رو نگاه میکرد
[ویو آرین]
خیلی ترسناک بود جونگکوک حتی بهم توجه هم نمیکرد حقم
داره من ناراحتش کردم ولی خب میترسم
یهو دستم کشیده شد..
با جسم سنگینی برخورد کردم
سرم رو بالا آوردم
جونگکوک... خیلی نزدیکم بود
طوری که اگه یکی مون حرفی میزد
لب هامون با هم برخورد میکرد
ازش فاصله گرفتم
ولی همچنان دست تو دستش بود
جونگکوک: اگه انقدر میترسی کنارم بمون(سرد)
آرین: با.. باشه
دوباره راه افتادیم با این تفاوت که الان دیگه کمتر میترسیدم
......................
کلی چوب جمع کردیم و از اون جنگل ترسناک خارج شدیم
کل راه جونگکوک فقط دستم رو گرفته بود و اصلا باهام حرف نزد
آرین: جونگکوک چرا باهام حرف نمیزنی؟
هیچ جواب نداد فقط به کارش ادامه داد
بعد مدتی آتیش روشن شد و جونگکوک داشت ماهی ها رو کباب میکرد
و... من.. منم داشتم به جونگکوک نگاه میکردم
واقعا.. اون خیلی.. خوشگل بود همچیش
میدونم دلش رو با کارم شکستم ولی هر لحضه یه جوری برخورد میکنه
و من واقعا نمیدونم باید چطوری واکنش نشون بدم
جونگکوک: بیا بخور آماده شده(سرد)
چرا اینطوری باهام حرف میزنه
بغضم گرفت از کارش
یهو بلند شدم و سمتش رفتم و محکم بغلش کردم
خودمم از کارم تعجب کردم
اشک هام دونه دونه لباس جونگکوک رو خیس میکردن
آرین: چرا... چرا اینطوری باهام رفتار میکنی ها
اونم محکم کمرم رو گرفت
جونگکوک: پرنسس کوچولوی من چرا داره گریه میکنه؟
سرم رو پیشتر به سینه اش چسباندم
آرین: چون.. یه.. پرنس.. مغرور.. و بد اخلاق... ناراحتم کرده
جونگکوک: آها اون عوضی کیه برم سرش رو با شمشیر از بدنش جدا کنم ها کیه؟(خنده)
سرم رو بلند کردم و با دست یکی به سرش زدم
آرین: احمق خودتو میگم(خنده و بعض)
جونگکوک: من؟ من که با شما خیلی خوب رفتار میکنم پرنسس خانوم
شماین که منو میزنین ناراحتم میکنین دلمو میشکونی
آرین: خفه شو پرنس جئون
جونگکوک: چشم پرنسسم
ازش جدا شدم رفتم سمت ماهی های که الان پخته بودن
.........
روی چمن دراز کشیدم
آرین: وایی سیر شدم دیگه توان بلند شدن ندارم
جونگکوک هم کنار دراز کشید
جونگکوک: برگردیم؟
هنوز هوا روشن بود ولی باید برمیگشتیم چون خطر
همه جا بود
آرین: باشه برگردیم ولی جونگکوک من نمیتونم راه برم
جونگکوک: کی گفته پرنسس ها باید راه برن
یهو بلند شد منو بغل کرد
آرین: هین وای جونگکوک داری چیکار میکنی؟
جونگکوک: هیچی همسرم رو بغل کردم همین
همسر؟ دیونه شده
آرین: چی میگی جونگکوک چیزی به سرت خورده
جونگکوک: نه من خیلیم خوبم پرنسس کوچولو
آرین: انقدر بهم نگو پرنسس کوچولو من کوچولو نیستم
جونگکوک: واقعا ولی برای من خیلی کوچولوی
دیگه حرفی نزدم و جونگکوک هم حرکت کرد.....
ادامه دارد.....
- ۵۵۱
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط