چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت

چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت

به فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی

چه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشد

سفر درشت گردد چو بهشت جاودانی

چو غلام توست دولت کندت هزار خدمت

که ندارد از تو چاره و گرش ز در برانی

به فلک برآ چو عیسی ارنی بگو چو موسی

که خدا تو را نگوید که خموش لن ترانی
دیدگاه ها (۰)

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویشبیرون کشید باید از این ورطه...

خدایادر این تنگنای صعب العبوری که دنیا نام نهاده ای به هیچ ر...

آسمان نیز دل پر دردی داشتنتوانست زبان به دهان بگیردبی وقفه س...

تو مرا یاد آخرین روزهای اسفند می اندازی... نه میتوانم دلتنگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط