رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part 18 }🌷


فلش بک به یک سال پیش:

میسو: آبجی خواهش میکنم نرو...
این قضیه به ما ربطی نداره...
اونا مطمئنم اذیتت می‌کند...
نرو.. خواهش میکنم نرو...


یونجی: میسو داداش نگران نباش ...
اتفاقی نمی‌افته...
من باید بفهمم اونا توی این زیر زمین چیکار میکنند...


میسو: یونجی به ما ربطی نداره... بیا برگردیم

یونجی: تو برو..
من خودم به تنهایی انجام میدم ...

میسو : داری روی سگمو بالا میاری ..
گفتم بیا برگردیم خونه...

یونجی: نمیام بفهم.. حالا هم گمشو...

میسو: هر غلطی دوست داری بکن ...

پایان فلش بک:

میسو: بعد از اون اتفاق من به سمت خونه رفتم ...
و بهش توجه نکردم...

وقتی برگشت خونه بدنش پر از زخم بود ... بهش توجه ای نکردم

کاش پام می‌شکست ولی اون شب تنهاش نمیزاشتم ...( گریه)

× میسو داری گریه می‌کنی ( تعجب)

ببینم بعدش چی شد ... گریه نکن و درست توضیح بده...

میسو: خواهرم هر روز با یک شکل مورد اذیت اونا قرار می‌گرفت ...

اما اینبار بدترین حالت ممکن اذیت شد...

× هیچی نیست آروم باش ...
مطمئنم حال خواهرت خوب میشه و برمیگردین خ...



پرستار: دکترررر نفس نمی‌کشه... دستگاه بدنیش پایین اومده.. ( ترس)

دکتر: شک رو بیارید.. ( داد)

سریع باشید...

میسو: چه اتفاقی داره میفته...
آبجی ( داد و گریه)


× صدای داد دکتر و پرستار از اون ور اتاق عمل شنیده میشد... دستام می‌لرزید... نکنه اون دختر ب... نه ات چی میگی ... اون حالش خوب میشه...

نگاهم به زمین بود که در اتاق عمل با شتاب باز شد ..

با داد میسو به خودم اومدم و به سمتش رفتم ...

میسو: اتتت .. ابجیم... دارید کجا میبرینش ( عربده و گریه)


× به سمت دکتر رفتم که با ناراحتی نگاهی بهم انداخت...

× آقای دکتر چه اتفاقی
افتاده....

دکتر: متاسفم رفتن به کما...

× با حرفی که دکتر زد حس کردم زیر پام خالی شده ...

خواستم روی زمین فرود بیام ولی دستم توسط کسی گرفته شد ...

× نگاهمو به بالا دادم که لونا بود ...

× لونا...

لونا: ات عزیزم ... شنیدیم همه چیز رو آروم باش ...

× نگاهم به میسو رفت که روی زمین نشسته بود و اشک می‌ریخت...

× لونا منو ببر پیشت میسو... نمی‌تونم حرکت کنم... توان حرکت کردن رو ندارم...

لونا: خیلخب... ات خواهش میکنم به خودت فشار نیار ... خطرناکه...


× لونا منو به سمت میسو برد ... روی زمین کنارش نشستم و دستمو به حالت نوازش بار روی کمرش کشیدم...

× آروم باش میسو...
هیچی نیست... زود از کما بیرون میاد..
این یکی رو قول میدم بهت...

× با اینکه اشکام مثل ابر بهاری داشت پایین می‌ریخت...
ولی باید به کمک میسو می‌پرداختم...
به هر حال اون خواهرش رو بردن کما ..


ویو چند ساعت بعد:

× روی تخت نشسته بودم و به میسو که تخته کناریم خوابیده بود نگاه میکردم...

× دکترا بهش خواب آور زدن تا یکم بخوابه...

× دستم درد میکرد... بدنم کوفته شده بود ‌...

لونا رفته بود غذا بخره...
گوشیمو نیورده بودم و کلافه به در ر‌و دیوار سفید بیمارستان نگاه مینداختم...

× سرمو روی بالشت گذاشتم که صدای داد خانمی توی راه روی بیمارستان شنیده میشد...

× با شتاب در اتاق باز شد ...

نگاهم به خانمه رفت که داشت با ترس بهم نگاه میکرد...

× سرمو از روی بالشت برداشتم و نشستم روی تخت...

که خانمه با گریه شروع به حرف زدن کرد ....

خانمه: میسو... میسو مامان...

× مام... مامان..

خانمه: میسو مامان ... آبجیت کجاست ..‌
جواب منو بده چرا توی این اوضاع خوابی .. جواب بده ( داد و گریه)

× حالش خوب نبود.. دکترا مجبور بودن بهش خواب آور بزنند....

خانمه: ....


🌷ادامه دارد....✨


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐

شرط ها:

۲۰۰ لایک...

۷۰ بازنشر...

۹ فالو
دیدگاه ها (۱۲)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

#سناریو_بی_تی_اس #درخواستی وقتی خودکشی می کنیم و می ریم کما ...

[پارت⁴] "پرنسس من"کوک بدون توجه به حرف پدر بزرگ از جاش بل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط