رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part 1۷ }🌷
× آخ آروم ...
پرستار: آروم باش...
× تمومش کنید آخ...
پرستار: خوب ... تموم...
× اهه... اخ ممنونم پرستار...
× روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم و به دستی که چند دقیقه پیش پرستار داشت پانسمان میکرد نگاه مینداختم ...
× با صدای آه و ناله دختره چشمامو از دستم برداشتم و نگاهی به دختره انداختم...
بدنش باند پیچی شده بود و یکی از چشماشم بسته شده بود ...
دکترا گفته بودند شانس آورده که کور نشده ....
صدای آه و ناله دختره بیشتر میشد....
از روی تخت با درد دستم بلند شدم و به سمت. تخت اون رفتم ...
کنار تختش ایستادم و شروع کردم به صدا زدنش...
× هی دختر...
دختره شروع کرد به نفس نفس زدن ...
× ترس کل وجودم رو در بر گرفته بود ... با ترس شروع کردم به داد زدن..
× پرستار ... پرستارررر ( داد)
پرستار: خانم چته صداتو انداختی....
× حالش .. حالش .. خو.. ب .. نیست ( با دست اشاره میکنه به طرفه دختره)
پرستار: دکترررر...
× پرستار نگاهی با ترس به دختره انداخت و شروع کرد به داد زدن و صدا زدن اسم دکتر...
× سرجام خشکم زده بود ... هیچ حرکتی نمیکردم... با برخورد شونه کسی به شونم به خودم اومدم...
پسره: دکتر ... ابجیم...حالش.. خوبه نه... ( تعجب) .
دکتر: ببریدش اتاق عمل ... سریع باشید...
× پرستار ها شروع کردن به هل دادن تخت... از اتاق خارج شدن ... نگاهم به پسره رفت ... با سرعت از اتاق خارج شد .. وقتی متوجه موقعیت شدم منم با سرعت از اتاق خارج شدم ...
پرستار دستگاه تنفسی به دهان دختره میزد و روی سینش رو فشار میداد...
× از ترس سرجام ایستادم و حرکتی نکردم ...
دختره رو بردن اتاق عمل ... به در بسته نگاه میکردم که با صدای هق هق های فردی نگاهم رو از اتاق عمل گرفتم و به اطرافم دادم ...
× متوجه همون پسره شدم ... گویا که برادر دختره بود... روی زانو هاش نشسته بود و گریه میکرد....
× خودم از همه بیشتر نیاز به دل داری داشتم ولی سعی کردم پسره رو درک کنم... به سمتش رفتم و دستمو آروم روی شونش گذاشتم ...
× آروم باش چیزی نیست ...
خوب میش...
× گریه هام شروع شد...
منو گریه... خنده داره...
کی دلم انقدر نازک شده که خودم نمی دونستم ...
گریه میکردم ولی بی صدا ... شاید بخاطر این بود که میخواستم پسره گریه هامو نشنوه و حالش بدتر نشه... ولی با دستی که روی شونم نشست سریع اشکامو پاک کردم و سرمو با لبخند بالا آوردم...
پسره: حالت خوبه...
× ار... اره...
پسره: من اینطوری فکر نمیکنم ...
ویو چند دقیقه بعد:
× به آبمیوه داخل دستم که حتا یک جره هم ازش نخورده بودم نگاه میکردم...
× فکرم درگیر بود ... درگیر کار امروز اون پسر...
یعنی چقدر آدم میتونه پست باشه که یک دختره رو بزنه...
همیشه از آدم هایی که دخترا رو اذیت میکردن متنفر بودم ...
با صدای همون پسره برگشتم سمتش ...
پسره: نمیخوای بخوری ( اشاره به آبمیوه)
× چرا .. میخورم...
× جرعه ای از ابمیو خوردم که نگاهم به دست گچ گرفتهاش افتاد...
× دستت...
پسره: وقتی میخواستم خواهرم رو نجات بدم اینجوری شد...
× درد میکنه نه...
پسره: یکم... اعم...
× متوجه کلامش شدم پس خودم ادامه حرفش رو کامل کردم ...
× ات هستم پارک ات...
پسره: میسو هستم ...
× خوشبختم
میسو: همچنین... ات خواستم ازت یک تشکری کنم...
× بابت ( کمی از آبمیوهش رو میخوره)
میسو: جون خواهرم... دستم شکسته بود.... و نمی تونستم نجاتش بدم .. اگه نمی اومدی مطمئنم خواهرم...
× خوشحالم که بهت کمک کردم ...
× یک سوال بپرسم میسو...
میسو : البته...
× چرا هیچکس کمکت نکرد... چرا اون پسره اونجوری کرد...
میسو: داستانش طولانیه...
کیم تهیونگ یکی از قلدر های دانشگاه هستش... هیچ ترسی از کسی. نداره...
۵ تا دوست داره و هر کدومشون به اندازه ای قلدر هستند ... اما هیچ کدومشون به اندازه اون تهیونگ نمیرسه...
× آبجیت چی... اونو چرا کتک زدن...
میسو: خوب از موقعی شروع شد که...
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 🥹
دخترا تا شرط هارو انجام ندید پارت جدید اصلا نمیزارم ✨😘
شرط ها:
۲۵۰ لایک..
۸۰ بازنشر..
۱۲ فالو..
× آخ آروم ...
پرستار: آروم باش...
× تمومش کنید آخ...
پرستار: خوب ... تموم...
× اهه... اخ ممنونم پرستار...
× روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم و به دستی که چند دقیقه پیش پرستار داشت پانسمان میکرد نگاه مینداختم ...
× با صدای آه و ناله دختره چشمامو از دستم برداشتم و نگاهی به دختره انداختم...
بدنش باند پیچی شده بود و یکی از چشماشم بسته شده بود ...
دکترا گفته بودند شانس آورده که کور نشده ....
صدای آه و ناله دختره بیشتر میشد....
از روی تخت با درد دستم بلند شدم و به سمت. تخت اون رفتم ...
کنار تختش ایستادم و شروع کردم به صدا زدنش...
× هی دختر...
دختره شروع کرد به نفس نفس زدن ...
× ترس کل وجودم رو در بر گرفته بود ... با ترس شروع کردم به داد زدن..
× پرستار ... پرستارررر ( داد)
پرستار: خانم چته صداتو انداختی....
× حالش .. حالش .. خو.. ب .. نیست ( با دست اشاره میکنه به طرفه دختره)
پرستار: دکترررر...
× پرستار نگاهی با ترس به دختره انداخت و شروع کرد به داد زدن و صدا زدن اسم دکتر...
× سرجام خشکم زده بود ... هیچ حرکتی نمیکردم... با برخورد شونه کسی به شونم به خودم اومدم...
پسره: دکتر ... ابجیم...حالش.. خوبه نه... ( تعجب) .
دکتر: ببریدش اتاق عمل ... سریع باشید...
× پرستار ها شروع کردن به هل دادن تخت... از اتاق خارج شدن ... نگاهم به پسره رفت ... با سرعت از اتاق خارج شد .. وقتی متوجه موقعیت شدم منم با سرعت از اتاق خارج شدم ...
پرستار دستگاه تنفسی به دهان دختره میزد و روی سینش رو فشار میداد...
× از ترس سرجام ایستادم و حرکتی نکردم ...
دختره رو بردن اتاق عمل ... به در بسته نگاه میکردم که با صدای هق هق های فردی نگاهم رو از اتاق عمل گرفتم و به اطرافم دادم ...
× متوجه همون پسره شدم ... گویا که برادر دختره بود... روی زانو هاش نشسته بود و گریه میکرد....
× خودم از همه بیشتر نیاز به دل داری داشتم ولی سعی کردم پسره رو درک کنم... به سمتش رفتم و دستمو آروم روی شونش گذاشتم ...
× آروم باش چیزی نیست ...
خوب میش...
× گریه هام شروع شد...
منو گریه... خنده داره...
کی دلم انقدر نازک شده که خودم نمی دونستم ...
گریه میکردم ولی بی صدا ... شاید بخاطر این بود که میخواستم پسره گریه هامو نشنوه و حالش بدتر نشه... ولی با دستی که روی شونم نشست سریع اشکامو پاک کردم و سرمو با لبخند بالا آوردم...
پسره: حالت خوبه...
× ار... اره...
پسره: من اینطوری فکر نمیکنم ...
ویو چند دقیقه بعد:
× به آبمیوه داخل دستم که حتا یک جره هم ازش نخورده بودم نگاه میکردم...
× فکرم درگیر بود ... درگیر کار امروز اون پسر...
یعنی چقدر آدم میتونه پست باشه که یک دختره رو بزنه...
همیشه از آدم هایی که دخترا رو اذیت میکردن متنفر بودم ...
با صدای همون پسره برگشتم سمتش ...
پسره: نمیخوای بخوری ( اشاره به آبمیوه)
× چرا .. میخورم...
× جرعه ای از ابمیو خوردم که نگاهم به دست گچ گرفتهاش افتاد...
× دستت...
پسره: وقتی میخواستم خواهرم رو نجات بدم اینجوری شد...
× درد میکنه نه...
پسره: یکم... اعم...
× متوجه کلامش شدم پس خودم ادامه حرفش رو کامل کردم ...
× ات هستم پارک ات...
پسره: میسو هستم ...
× خوشبختم
میسو: همچنین... ات خواستم ازت یک تشکری کنم...
× بابت ( کمی از آبمیوهش رو میخوره)
میسو: جون خواهرم... دستم شکسته بود.... و نمی تونستم نجاتش بدم .. اگه نمی اومدی مطمئنم خواهرم...
× خوشحالم که بهت کمک کردم ...
× یک سوال بپرسم میسو...
میسو : البته...
× چرا هیچکس کمکت نکرد... چرا اون پسره اونجوری کرد...
میسو: داستانش طولانیه...
کیم تهیونگ یکی از قلدر های دانشگاه هستش... هیچ ترسی از کسی. نداره...
۵ تا دوست داره و هر کدومشون به اندازه ای قلدر هستند ... اما هیچ کدومشون به اندازه اون تهیونگ نمیرسه...
× آبجیت چی... اونو چرا کتک زدن...
میسو: خوب از موقعی شروع شد که...
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 🥹
دخترا تا شرط هارو انجام ندید پارت جدید اصلا نمیزارم ✨😘
شرط ها:
۲۵۰ لایک..
۸۰ بازنشر..
۱۲ فالو..
- ۱.۹k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط