A Love Transcending Centuries

A Love Transcending Centuries
P:4
ا/ت«صدایِ بسته شدنِ در، توی اون اتاقِ بزرگ پیچید و بعد سکوتِ سنگینی نشست. هنوز اونجا ایستاده بودم؛ وسطِ فرشِ دستبافِ گرون‌قیمتی که زیر پام بود، با هودی و شلوارِ راحتی‌م که حالا بین اون همه اشرافی‌گری، انگار وصله‌ی ناجور بود.

دست‌هام رو مشت کردم. لرزشِ خفیفِ انگشت‌هام رو حس می‌کردم. هنوز تپش قلبم آروم نشده بود. چند قدم برداشتم و رفتم سمتِ آینه. یک آینه‌ی قدیِ خیلی بزرگ با قابِ طلاییِ حکاکی شده. خودم رو دیدم؛ چشمهام از ترس گشاد شده بود و صورتم رنگ پریده بود. انگار یه دخترِ گمشده‌ وسطِ تاریخ بودم.
هنوز داشتم به خودم توی آینه نگاه می‌کردم که صدایِ تقه‌یِ آرومی به در اومد. خشکم زد. قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، در باز شد و اون مرد دوباره وارد شد. این بار یه سینیِ نقره‌ای دستش بود که روش یک کاسه‌ی کوچیک ویهیه لیوانِ کریستال بود.

وقتی چشمش به من افتاد که دارم با تعجب نگاهش می‌کنم، خیلی ریلکس سینی رو گذاشت روی میزِ کناری و در رو پشت سرش بست. این بار نگاهش جدی‌تر بود.

تهیونگ «گرسنه‌ت نیست؟»

نگاهی به سینی انداختم و بعد به چشم‌هایِ سردِ اون.
ا/ت «تو… تو واقعاً فکر می‌کنی من یه جاسوسم یا یه دیوونه‌ام، نه؟»

اون مرد یه قدم اومد جلو. نورِ شمع‌هایِ روی دیوار، سایه‌اش رو روی زمین بلندتر کرده بود. پوزخندِ خیلی کمرنگی زد که اصلاً گرم نبود. گفت:
تهیونگ «جاسوس! نه. دیوونه؟ احتمالاً. ولی دختری که با لباس‌هایِ عجیب و غریب یه‌دفعه سر از اتاقِ من درمیاره، قطعاً یه رازی داره.»

عصبی شدم. با حرص گفتم ا/ت «بهت گفتم! من از آینده اومدم! از سالِ ۲۰۲۶. اصلاً نمی‌فهمم چطورفقط کتاب باز شد و…»

هنوز جمله‌ام تموم نشده بود که زد زیرِ خنده. یه خنده‌یِ واقعی و بلند، که اصلاً انتظارش رو نداشتم. دستش رو گذاشت روی پیشونیش و سرش رو تکون داد. تهیونگ«از آینده؟ واقعاً؟ داری با من بازی می‌کنی؟»

ا/ت «چرا باور نمی‌کنی؟! من دارم حقیقت رو می‌گم!»

خنده‌اش رو قطع کرد. دوباره جدی شد. اون صورتِ بی‌نقصش، با اون نگاهِ نافذ، انگار داشت بهم نزدیک‌تر می‌شد. خیلی آروم گفت تهیونگ «ببین دخترجون، من اینجا تویِ دنیایی زندگی می‌کنم که آدماش از سایه‌یِ خودشون هم می‌ترسن. هر روز کلی آدم سعی می‌کنن با دروغ و داستان‌سرایی بهم نزدیک بشن. ولی داستانِ تو؟… داستانِ تو زیادی مسخره‌ست.»

عصبی‌تر شدم. دستم رو کردم توی جیبِ هودی‌م گوشیم رو درآوردم. صفحه‌اش خاموش بود. بهش نشون دادم و گفتم،،،،،،، ا/ت«ببین! این یه دستگاهِ الکتریکیه! مالِ دنیای منه

ادامه دارد
بچه ها من این پارتو طولانی نوشته بودم ولی چون آپلود نشد مجبور شدم تیکه تیکه اش کنم🎀
دیدگاه ها (۰)

A Love Transcending CenturiesP :5با شک گوشی رو از دستم گرفت....

پروف عوض شد گمم نکنین گوگولیا 🎀🎀✨

A Love Transcending CenturiesP:3اون نورِ زرشکی، ابتدا ضعیف ب...

I loved be angel PART 27ویو فردا تهیونگ. صبح زود بیدار شدم ...

پارت۲🖤❤️خوناشام جذاب من❤️🖤 ادامه ی ویو جونگ کوک درس رو دادم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط