A Love Transcending Centuries
A Love Transcending Centuries
P :5
با شک گوشی رو از دستم گرفت. چند ثانیه نگاهش کرد، دکمهاش رو زد، ولی چون شارژ نداشت، روشن نشد. با یه لحنِ تمسخرآمیزی گوشی رو گرفت طرفم. تهیونگ«یه تیکه فلزِ سیاه؟ این قرار بود ثابت کنه از آینده اومدی؟»
دلم میخواست بزنم زیرِ گریه. انگار داشتم با یک دیوارِ سنگی حرف میزدم.
ا/ت «تو اصلاً نمیخوای بشنوی. تو حتی تلاشم نمیکنی که یه ذره بهم اعتماد کنی.»
نزدیکتر اومد. انقدر نزدیک که بویِ عطرِ تلخ و خاصش کاملاً دورم رو گرفت. صدایِ بم و آرومش کنارِ گوشم پیچید،،، تهیونگ«من به هیچکس اعتماد نمیکنم. حتی به خودم. اینجا، توی این قصر، اگه نخوای مثلِ بقیه باشی، خیلی زود حذف میشی. حالا هم بشین و اون سوپ رو بخور. تا فردا صبح همینجا میمونی. اگه بقیه بفهمن اینجا چیکار میکنی، من نمیتونم جلویِ سربازها رو بگیرم.»
ا/ت«حداقل میشه اسمتو بگی
تهیونگ: کیم تهیونگ و تو
ا/ت: ا/ت
بعد، قبل از اینکه بتونم جوابی بدم، چرخید و رفت سمتِ در
وقتی رفت، دوباره تنها شدم. نشستم رویِ لبهیِ تخت. سکوتِ اتاق دوباره حالم رو بد کرد. دلم برایِ شلوغیِ خیابونهایِ پاریس، برایِ نورِ نئونِ مغازهها، حتی برایِ گرد و خاکِ اون کتابخونهی قدیمی تنگ شده بود.
اتاق یهو خیلی بزرگتر و ترسناکتر به نظر میرسید. دیوارها داشتند بهم فشار میآوردند. بلند شدم و رفتم سمتِ پنجره. پردههای مخملیِ سنگین رو کنار زدم. بیرون، محوطهیِ قصر بود. نگهبانهایی که با چراغقوههایِ نفتی در حالِ گشتزنی بودن.
پیشِ خودم فکر کردم: «اگه این قصر یه زندانه، پس اون شاهزاده زندانبانِ منه؟»
ولی وقتی چهرهاش رو یادم میاومد، اون نگاهی که موقعِ خندیدن داشت… یه حسی بهم میگفت اون خیلی بیشتر از یه زندانبانِ سادهست. شاید اون هم، به اندازهی من، توی این کاخِ باشکوه، تنها و سرگردان بود.
شبِ اولِ من در سال ۱۸۴۹، با این فکر که شاید، فقط شاید، اون هم داره به من فکر میکنه، شروع شد. و این فکر، ترسناکترین بخشِ ماجرا بود.
ادامه دارد...
P :5
با شک گوشی رو از دستم گرفت. چند ثانیه نگاهش کرد، دکمهاش رو زد، ولی چون شارژ نداشت، روشن نشد. با یه لحنِ تمسخرآمیزی گوشی رو گرفت طرفم. تهیونگ«یه تیکه فلزِ سیاه؟ این قرار بود ثابت کنه از آینده اومدی؟»
دلم میخواست بزنم زیرِ گریه. انگار داشتم با یک دیوارِ سنگی حرف میزدم.
ا/ت «تو اصلاً نمیخوای بشنوی. تو حتی تلاشم نمیکنی که یه ذره بهم اعتماد کنی.»
نزدیکتر اومد. انقدر نزدیک که بویِ عطرِ تلخ و خاصش کاملاً دورم رو گرفت. صدایِ بم و آرومش کنارِ گوشم پیچید،،، تهیونگ«من به هیچکس اعتماد نمیکنم. حتی به خودم. اینجا، توی این قصر، اگه نخوای مثلِ بقیه باشی، خیلی زود حذف میشی. حالا هم بشین و اون سوپ رو بخور. تا فردا صبح همینجا میمونی. اگه بقیه بفهمن اینجا چیکار میکنی، من نمیتونم جلویِ سربازها رو بگیرم.»
ا/ت«حداقل میشه اسمتو بگی
تهیونگ: کیم تهیونگ و تو
ا/ت: ا/ت
بعد، قبل از اینکه بتونم جوابی بدم، چرخید و رفت سمتِ در
وقتی رفت، دوباره تنها شدم. نشستم رویِ لبهیِ تخت. سکوتِ اتاق دوباره حالم رو بد کرد. دلم برایِ شلوغیِ خیابونهایِ پاریس، برایِ نورِ نئونِ مغازهها، حتی برایِ گرد و خاکِ اون کتابخونهی قدیمی تنگ شده بود.
اتاق یهو خیلی بزرگتر و ترسناکتر به نظر میرسید. دیوارها داشتند بهم فشار میآوردند. بلند شدم و رفتم سمتِ پنجره. پردههای مخملیِ سنگین رو کنار زدم. بیرون، محوطهیِ قصر بود. نگهبانهایی که با چراغقوههایِ نفتی در حالِ گشتزنی بودن.
پیشِ خودم فکر کردم: «اگه این قصر یه زندانه، پس اون شاهزاده زندانبانِ منه؟»
ولی وقتی چهرهاش رو یادم میاومد، اون نگاهی که موقعِ خندیدن داشت… یه حسی بهم میگفت اون خیلی بیشتر از یه زندانبانِ سادهست. شاید اون هم، به اندازهی من، توی این کاخِ باشکوه، تنها و سرگردان بود.
شبِ اولِ من در سال ۱۸۴۹، با این فکر که شاید، فقط شاید، اون هم داره به من فکر میکنه، شروع شد. و این فکر، ترسناکترین بخشِ ماجرا بود.
ادامه دارد...
- ۲۶۵
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط