انتهای روز بود و خسته از کارم تو مسیر برگشت به خونه بودم

انتهای روز بود و خسته از کارم تو مسیر برگشت به خونه بودم
نرسیده به خونه ی پیرمرد خوش صحبت هستش ک دور میدون نزدیک خونه‌ام مشغول سیگار فروشیه
معمولا اکثر اوقات کنار بساطش ترمز میزنم و ی کمی گپ و گفت میکنیم
وقتی کنارش ایستادم  از شیشه ماشین باهام حرف زد
داشت زیر لب ی شعری رو زمزمه میکرد
انقدر خوش صحبته که آدم دلش نمیاد ازش خرید نکنه
ی پاکت سیگار ازش گرفتمو به راهم ادامه دادم
تو مسیر زیر سایه‌ی بی رمق درخت کنار خیابون ایستادمو صندلی ماشینو خوابونم یاد شعر پیرمرد افتادم

"ویرانه دل ماست که با هر نِگه دوست
صَد بار بَنا گشت و دِگر بار فُرو ریخت"

نمیدونم شاید اون پیرمرد هم مثل من ی روزی عاشق بوده
اینکه خودتو به کسی بسپاری که با ی نگاهش انقدر خوشحال بشی که تو ذهنت ی خونه برای بودن باهاش بسازی و اسمشو بزاری خونه عشق
اما بنای این خونه زمانی استحکام پیدا میکنه که پِی اونو روی آرزوهای خودت بنا نکنی
آرزوهایی که به تنهایی راجبش فکر نکرده باشی
آدما خونه عشقشونو روی حرفا و عمل طرف مقابلشون میسازن
اگه طرفت دل بهت داد و با هم دلدادگی کردین میتونی ی ساختمون از عشقت بسازی تا به آسمون دل که ی نقطه بالای ابرا باشه برای پرواز به دورترین نقطه های عاشقی.
مسیرت مهم نیست هر چی که باشه اگه کسی بال پروازت باشه انقدر  به سمت خورشید پرواز میکنی که خورشید مجالی برای غروب نداره و همیشه به آسمون دلت میتابه
اما اگه عاشقی کردی و معشوقت دل به دلت نده حکایتش بارها ویرانی، بارها شکست، بارها و بارها زمین خوردن
#پی_نوشت:
نمیدونم تو دل پیرمرد چی میگذشت ولی مطمئناً تمام غصه هاشو
پشتِ خنده‌های تلخش مخفی کرده
میخنده اما از درون به پای عمری که پای دلش سوزوند هر لحظه اشک میریزه
و انتهای این دوست داشتن و دِگر بار فُرو ریخت...
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
دیدگاه ها (۷)

- حرفامو میفهمین روزی که دیره؛

سهم ما در وسط معرڪه ےعشق چه بود !....غم و     دلتنگی و      ...

قید آدمایے ڪہ موقع عصبانیتــــــــــــــــــــــ نقطہ    ضعف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط