پارت: 2 (بخش4)

پارت: 2 (بخش4)



وقتی به خانه رسید، خورشید کاملاً غروب کرده بود.

وارد خانه شد. عمارت استون ها با کفپوش‌های مرمر ایتالیاییِ براق، لوسترهای کریستال غول‌پیکر و دیوارهای خاکستری مینی‌مال، از نظر معماری بی‌نقص بود؛ و دقیقاً به همین دلیل، هیچ بویی از «خانه» در آن حس نمی‌شد. هیچ صدایی جز صدای قدم‌های خودش روی مرمر شنیده نمی‌شد. مادرش کجاست؟ احتمالاً باز هم در یکی از سفرهای کاریِ بی‌پایانش یا در حال برگزاری گالری‌های خیریه در میلان یا پاریس بود. اینجا فقط یک موزه بود که او در آن زندگی می‌کرد.

ساعت یازده و نیم شب.
شام جهنمی با اسپانسرها تمام شده بود. زین تمام شب لبخند زده بود، دست‌های چروکیده‌ی مردان میانسال را با قدرت فشرده بود، به جوک‌های بی‌مزه و تاریخ‌مصرف‌گذشته‌شان خندیده بود و درباره تاکتیک‌های فوتبال و اهدافش برای آینده حرف‌هایی زده بود که مو به مو از روی متن روابط عمومی حفظ کرده بود.

حالا، بالاخره در اتاق تاریک و بزرگش تنها بود.
کراوات سرمه‌ایش را با کلافگی شل کرد و روی زمینِ چوبی انداخت. دکمه‌های پیراهن گران‌قیمتش را باز کرد، خودش را با تمام وزن روی تخت کینگ‌سایزش رها کرد و به سقف خیره شد.

دستش را دراز کرد و هدفون نویزکنسلینگش را روی گوش‌هایش گذاشت. دکمه پلی را زد. صدای اهنگ ملایم و ریتمِ درامِ یک موسیقی ایندی‌راک آلترناتیو در گوشش پیچید؛ موسیقی‌ای که اگر پدرش می‌فهمید گوش می‌دهد، آن را «هدر دادن وقت و انرژی برای آدم‌های ضعیف» می‌نامید.

زین چشم‌هایش را بست. در تاریکیِ مطلقِ اتاق، دیگر نیازی نبود کاپیتان باشد. نیازی نبود پسر طلایی و بی‌نقصِ مدرسه باشد که همه آرزوی جایگاهش را داشتند. اینجا، زیر این سقف بلند، او فقط پسری خسته بود که در قفسی از طلای خالص گیر افتاده بود؛ قفسی که درهایش محکم قفل شده بود و کلیدش در جیب همه بود، جز خودش.
دیدگاه ها (۰)

پارت: 2 (بخش3) وقتی زین بالاخره به رختکن رسید، تقریباً همه ر...

پارت: 2 (بخش2)وقتی زین بالاخره به رختکن رسید، تقریباً همه رف...

چند پارتی جونگ کوک

او در خلوتِ اتاقش، میانِ لکه‌هایِ رنگ و سکوت، نه تنها نقاشی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط