نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:¹⁷
چند دقیقه بعد...
همه با ماشین رسیدن بالای یه تپه که از اونجا کل شهر دیده میشد.
چراغهای شهر یکییکی روشن میشدن و یه باد خنک هم میوزید.
یورین با ذوق گوشیاش رو بالا گرفت.
«اول عکس!»
همه کنار هم وایسادن.
سوهیون گفت:
«جونگکوک، یه کم نزدیکتر بیا.»
جونگکوک غر زد:
«همینجا خوبه.»
ا/ت هم گفت:
«منم قصد ندارم بیشتر از این بهش نزدیک بشم.»
عکاس خندید:
«شما دوتا انگار قطب مثبت و منفی آهنربایین!»
بالاخره عکسها گرفته شد و همه روی زیراندازی که ناری پهن کرده بود نشستند.
یورین با یه لبخند شیطنتآمیز گفت:
«خب... حالا نوبت یه بازیه.»
آرا پرسید:
«چه بازیای؟»
«حقیقت یا جرئت!»
همه با هیجان قبول کردن.
بطری وسط جمع گذاشته شد.
یورین چرخوندش.
بطری جلوی ناری ایستاد.
یورین خندید:
«حقیقت یا جرئت؟»
«حقیقت.»
«کی از همه بیشتر خروپف میکنه؟»
ناری بدون حتی یه ثانیه فکر کردن، به جونگکوک اشاره کرد.
«همین آقا.»
جونگکوک با تعجب گفت:
«من؟!»
سوهیون خندید:
«شب اول خودم شنیدم.»
همه زدن زیر خنده.
جونگکوک زیر لب گفت:
«اغراق نکنین...»
...
دور بعد...
بطری جلوی جونگکوک ایستاد.
یورین با خنده گفت:
«حقیقت یا جرئت؟»
«حقیقت.»
یورین چند ثانیه فکر کرد و بعد گفت:
«بین همهمون، کی بیشتر از همه اعصابتو خورد میکنه؟»
جونگکوک حتی یه لحظه هم مکث نکرد.
انگشتش رو سمت ا/ت گرفت.
«این.»
ا/ت با اخم گفت:
«مگه سؤال سختی بود؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت:
«نه، جوابش خیلی واضحه.»
همه خندیدن.
...
بطری دوباره چرخید.
این بار جلوی ا/ت ایستاد.
سوهیون با لبخند گفت:
«حقیقت یا جرئت؟»
«حقیقت.»
«اگه مجبور باشی فقط یه نفر از این جمع رو با خودت ببری یه جزیره و تا آخر عمر همونجا زندگی کنی... کیو انتخاب میکنی؟»
ا/ت چند ثانیه به جمع نگاه کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
«هرکی... غیر از جونگکوک.»
صدای خندهی جمع بلند شد.
جونگکوک هم بدون معطلی گفت:
«خیالم راحت شد... چون انتخاب منم هرکی غیر از توئه.»
یورین دست زد:
«شما دوتا حتی تو جواب دادن هم با هم دعوا دارین!»
...
چند دقیقه بعد...
ناری یهو گفت:
«یه چالش!»
همه نگاهش کردن.
«جونگکوک و ا/ت باید پنج دقیقه کنار هم بشینن، بدون اینکه حتی یه تیکه به هم بندازن.»
یورین سریع تایمر گوشی رو روشن کرد:
«شروع!»
هر دو با اکراه کنار هم نشستن.
سکوت...
چند ثانیه گذشت.
جونگکوک به روبهرو خیره شده بود.
ا/ت هم دست به سینه نشسته بود.
یک دقیقه...
دو دقیقه...
سه دقیقه...
یورین با هیجان گفت:
«باورم نمیشه!»
درست همون لحظه...
جونگکوک خیلی آروم زیر لب گفت:
«امروز عجیبه... یکی بالاخره ساکت شده.»
ا/ت آروم سرش رو برگردوند:
«چون دلم نمیخواد بابت یه بستنی، وقتمو با جواب دادن بهت هدر بدم.»
جونگکوک خندید:
«یعنی قبول کردی باختی؟»
ا/ت فوری گفت:
«خواب دیدی.»
یورین دستش رو روی پیشونیش زد:
«تموم شد!»
ناری گفت:
«رکورد سه دقیقه و بیستوهشت ثانیه!»
سوهیون خندید:
«از این بیشتر واقعاً ازشون انتظار نمیرفت.»
جونگکوک بلند شد و لباسش رو تکوند.
به آسمون نگاه کرد.
هوا کمکم تاریکتر میشد و چراغهای شهر پررنگتر دیده میشدن.
دستش رو تو جیبش گذاشت و گفت:
«خب... نمایش امشب هم تموم شد.»
همه نگاهش کردن.
جونگکوک ادامه داد:
«جمع کنید بریم خونه... هوا داره تاریکتر میشه.»
همه وسایل رو جمع کردن و با خنده و شوخی سمت ماشینها رفتن؛ در حالی که ا/ت و جونگکوک هنوز زیر لب، بیصدا، به هم کنایه میزدن و هیچکدوم حاضر نبود آخرین حرف رو به اون یکی واگذار کنه.
ادامه دارد...
حمایت کنننننننن🎀
Part:¹⁷
چند دقیقه بعد...
همه با ماشین رسیدن بالای یه تپه که از اونجا کل شهر دیده میشد.
چراغهای شهر یکییکی روشن میشدن و یه باد خنک هم میوزید.
یورین با ذوق گوشیاش رو بالا گرفت.
«اول عکس!»
همه کنار هم وایسادن.
سوهیون گفت:
«جونگکوک، یه کم نزدیکتر بیا.»
جونگکوک غر زد:
«همینجا خوبه.»
ا/ت هم گفت:
«منم قصد ندارم بیشتر از این بهش نزدیک بشم.»
عکاس خندید:
«شما دوتا انگار قطب مثبت و منفی آهنربایین!»
بالاخره عکسها گرفته شد و همه روی زیراندازی که ناری پهن کرده بود نشستند.
یورین با یه لبخند شیطنتآمیز گفت:
«خب... حالا نوبت یه بازیه.»
آرا پرسید:
«چه بازیای؟»
«حقیقت یا جرئت!»
همه با هیجان قبول کردن.
بطری وسط جمع گذاشته شد.
یورین چرخوندش.
بطری جلوی ناری ایستاد.
یورین خندید:
«حقیقت یا جرئت؟»
«حقیقت.»
«کی از همه بیشتر خروپف میکنه؟»
ناری بدون حتی یه ثانیه فکر کردن، به جونگکوک اشاره کرد.
«همین آقا.»
جونگکوک با تعجب گفت:
«من؟!»
سوهیون خندید:
«شب اول خودم شنیدم.»
همه زدن زیر خنده.
جونگکوک زیر لب گفت:
«اغراق نکنین...»
...
دور بعد...
بطری جلوی جونگکوک ایستاد.
یورین با خنده گفت:
«حقیقت یا جرئت؟»
«حقیقت.»
یورین چند ثانیه فکر کرد و بعد گفت:
«بین همهمون، کی بیشتر از همه اعصابتو خورد میکنه؟»
جونگکوک حتی یه لحظه هم مکث نکرد.
انگشتش رو سمت ا/ت گرفت.
«این.»
ا/ت با اخم گفت:
«مگه سؤال سختی بود؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت:
«نه، جوابش خیلی واضحه.»
همه خندیدن.
...
بطری دوباره چرخید.
این بار جلوی ا/ت ایستاد.
سوهیون با لبخند گفت:
«حقیقت یا جرئت؟»
«حقیقت.»
«اگه مجبور باشی فقط یه نفر از این جمع رو با خودت ببری یه جزیره و تا آخر عمر همونجا زندگی کنی... کیو انتخاب میکنی؟»
ا/ت چند ثانیه به جمع نگاه کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
«هرکی... غیر از جونگکوک.»
صدای خندهی جمع بلند شد.
جونگکوک هم بدون معطلی گفت:
«خیالم راحت شد... چون انتخاب منم هرکی غیر از توئه.»
یورین دست زد:
«شما دوتا حتی تو جواب دادن هم با هم دعوا دارین!»
...
چند دقیقه بعد...
ناری یهو گفت:
«یه چالش!»
همه نگاهش کردن.
«جونگکوک و ا/ت باید پنج دقیقه کنار هم بشینن، بدون اینکه حتی یه تیکه به هم بندازن.»
یورین سریع تایمر گوشی رو روشن کرد:
«شروع!»
هر دو با اکراه کنار هم نشستن.
سکوت...
چند ثانیه گذشت.
جونگکوک به روبهرو خیره شده بود.
ا/ت هم دست به سینه نشسته بود.
یک دقیقه...
دو دقیقه...
سه دقیقه...
یورین با هیجان گفت:
«باورم نمیشه!»
درست همون لحظه...
جونگکوک خیلی آروم زیر لب گفت:
«امروز عجیبه... یکی بالاخره ساکت شده.»
ا/ت آروم سرش رو برگردوند:
«چون دلم نمیخواد بابت یه بستنی، وقتمو با جواب دادن بهت هدر بدم.»
جونگکوک خندید:
«یعنی قبول کردی باختی؟»
ا/ت فوری گفت:
«خواب دیدی.»
یورین دستش رو روی پیشونیش زد:
«تموم شد!»
ناری گفت:
«رکورد سه دقیقه و بیستوهشت ثانیه!»
سوهیون خندید:
«از این بیشتر واقعاً ازشون انتظار نمیرفت.»
جونگکوک بلند شد و لباسش رو تکوند.
به آسمون نگاه کرد.
هوا کمکم تاریکتر میشد و چراغهای شهر پررنگتر دیده میشدن.
دستش رو تو جیبش گذاشت و گفت:
«خب... نمایش امشب هم تموم شد.»
همه نگاهش کردن.
جونگکوک ادامه داد:
«جمع کنید بریم خونه... هوا داره تاریکتر میشه.»
همه وسایل رو جمع کردن و با خنده و شوخی سمت ماشینها رفتن؛ در حالی که ا/ت و جونگکوک هنوز زیر لب، بیصدا، به هم کنایه میزدن و هیچکدوم حاضر نبود آخرین حرف رو به اون یکی واگذار کنه.
ادامه دارد...
حمایت کنننننننن🎀
- ۲۳۶
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط