نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:15
بعد از تمیز کردن آشپزخونه، همه آماده شدند و با دو ماشین راه افتادند.
حدود چهل دقیقه بعد...
ماشینها جلوی یه شهربازی بزرگ ایستادند.
یورین با ذوق از ماشین پرید پایین.
«بالاخره رسیدیییییم!»
ناری دستهاش رو بالا برد.
«اول ماشینبرقی!»
همه با خنده وارد شهربازی شدند.
...
اول چند تا عکس دستهجمعی گرفتند.
جونگکوک تا دوربین رو دید، آروم زیر لب گفت:
«فقط دعا کن کنار من نیفتی.»
ا/ت لبخند کجی زد.
«خیالت راحت، شانس من هنوز اونقدر بد نشده.»
یورین از دور داد زد:
«شما دوتا هم بیاید تو عکس!»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتند:
«نه!»
همه خندیدند و آخرش هر دو با اخم کنار هم ایستادند.
عکاس گفت:
«یه کم به هم نزدیکتر.»
هر دو یه قدم عقب رفتند.
عکاس با تعجب گفت:
«گفتم نزدیکتر... نه دورتر!»
صدای خندهی دخترخالهها بلند شد.
...
چند دقیقه بعد، همه جلوی ماشینبرقی ایستاده بودند.
مسئول بازی سوت زد.
«آماده؟»
همه سوار شدند.
یورین با خنده داد زد:
«هرکی بیشتر بکوبه، امشب بستنی مهمون بقیه!»
«قبوله!»
سوت کشیده شد.
ماشینها با سرعت حرکت کردند.
همون اول، ناری محکم خورد به ماشین آرا.
«اااای!»
یورین از پشت به سوهیون کوبید.
«انتقاممم!»
کل سالن پر از صدای خنده شده بود.
جونگکوک با لبخند از کنار ماشین ا/ت رد شد.
«مواظب باش به خودت آسیب نزنی.»
ا/ت بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«نگران خودت باش.»
تق!
ماشین ا/ت محکم از بغل به ماشین جونگکوک خورد.
جونگکوک برگشت.
«این دیگه چی بود؟!»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«فرمون قهر کرده بود.»
جونگکوک خندید.
«باشه...»
چند ثانیه بعد...
تق!
این بار جونگکوک از پشت به ماشین ا/ت کوبید.
ا/ت برگشت.
«چشم نداری رانندگی کنی؟»
جونگکوک با خونسردی گفت:
«ترمز بریده بود.»
«ترمز یا شعورت؟»
«هردوش سالمتر از اعصاب توئه.»
«الان ثابت میکنم نیست.»
تا آخر بازی، هر جا یکیشون میرفت، اون یکی دنبالش بود و محکم به ماشینش میکوبید.
یورین از خنده اشکش دراومده بود.
«اینا اومدن ماشینبرقی یا تسویهحساب؟»
...
بعد از ماشینبرقی، همه رفتند سمت غرفهی تیراندازی.
روی قفسه، یه خرس قهوهای بزرگ گذاشته بودند.
ناری با ذوق گفت:
«هرکی برنده بشه، خرس مال اونه!»
اول سوهیون امتحان کرد.
سه تا تیر زد.
بعد آرا...
بعد یورین...
هیچکس نتونست همهی هدفها رو بزنه.
نوبت جونگکوک شد.
اسلحه رو گرفت.
«ببینید و یاد بگیرید.»
پوف!
اولی خورد.
دومی...
خطا.
سومی...
درست
چهارمی...
درست
یورین خندید.
«همین بود کلاس آموزشی؟»
جونگکوک اخم کرد.
«اسلحه مشکل داشت.»
ا/ت آروم گفت:
«آره... تقصیر اسلحه بود، نه جناب قهرمان.»
همه زدند زیر خنده.
آخرین نفر، سهبی جلو رفت.
بدون هیچ حرفی.
پنج تیر...
پنج هدف.
تق... تق... تق... تق... تق...
همه مات مونده بودند.
ناری با دهان باز گفت:
«تو... از کجا اینو بلدی؟!»
سهبی خرس رو برداشت و با آرامش گفت:
«هر چیزی رو لازم نیست به همه گفت.»
جونگکوک زیر لب گفت:
«از این بیشتر ترسیدم تا خونهی وحشت.»
...
چند دقیقه بعد...
همه بستنی گرفته بودند و روی نیمکت نشسته بودند.
جونگکوک تازه اولین قاشق بستنیاش رو بالا آورده بود.
ا/ت نگاهی بهش انداخت...
لبخند شیطنتآمیزی زد...
و خیلی آروم با انگشت، به دست جونگکوک زد.
بستنی...
مستقیم افتاد روی تیشرت سفید جونگکوک.
چند ثانیه سکوت شد.
همه به جونگکوک نگاه کردند.
بعد به ا/ت.
ا/ت با قیافهای کاملاً معصوم گفت:
«اِ... تصادفی بود.»
جونگکوک به لکهی بستنی روی لباسش نگاه کرد.
بعد آروم سرش رو بالا آورد.
لبخند کجی زد.
«باشه...»
ا/ت ابرو بالا انداخت.
«چی باشه؟»
جونگکوک از جاش بلند شد.
«حسابش... بمونه.»
با گفتن این جمله، راه افتاد سمت شیر آب تا لباسش رو تمیز کنه.
ا/ت زیر لب گفت:
«بعیده بیخیال بشه...»
یورین خندید.
«من اگه جای تو بودم، از الان وصیتنامه مینوشتم.»
ا/ت پوزخند زد.
«بذار هر کاری میخواد بکنه... منم منتظرم.»
اما هیچکدوم نمیدونستند این «تلافی»، قراره خیلی زودتر از چیزی که فکر میکنند اتفاق بیفته...
ادامه دارد...
Part:15
بعد از تمیز کردن آشپزخونه، همه آماده شدند و با دو ماشین راه افتادند.
حدود چهل دقیقه بعد...
ماشینها جلوی یه شهربازی بزرگ ایستادند.
یورین با ذوق از ماشین پرید پایین.
«بالاخره رسیدیییییم!»
ناری دستهاش رو بالا برد.
«اول ماشینبرقی!»
همه با خنده وارد شهربازی شدند.
...
اول چند تا عکس دستهجمعی گرفتند.
جونگکوک تا دوربین رو دید، آروم زیر لب گفت:
«فقط دعا کن کنار من نیفتی.»
ا/ت لبخند کجی زد.
«خیالت راحت، شانس من هنوز اونقدر بد نشده.»
یورین از دور داد زد:
«شما دوتا هم بیاید تو عکس!»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتند:
«نه!»
همه خندیدند و آخرش هر دو با اخم کنار هم ایستادند.
عکاس گفت:
«یه کم به هم نزدیکتر.»
هر دو یه قدم عقب رفتند.
عکاس با تعجب گفت:
«گفتم نزدیکتر... نه دورتر!»
صدای خندهی دخترخالهها بلند شد.
...
چند دقیقه بعد، همه جلوی ماشینبرقی ایستاده بودند.
مسئول بازی سوت زد.
«آماده؟»
همه سوار شدند.
یورین با خنده داد زد:
«هرکی بیشتر بکوبه، امشب بستنی مهمون بقیه!»
«قبوله!»
سوت کشیده شد.
ماشینها با سرعت حرکت کردند.
همون اول، ناری محکم خورد به ماشین آرا.
«اااای!»
یورین از پشت به سوهیون کوبید.
«انتقاممم!»
کل سالن پر از صدای خنده شده بود.
جونگکوک با لبخند از کنار ماشین ا/ت رد شد.
«مواظب باش به خودت آسیب نزنی.»
ا/ت بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«نگران خودت باش.»
تق!
ماشین ا/ت محکم از بغل به ماشین جونگکوک خورد.
جونگکوک برگشت.
«این دیگه چی بود؟!»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«فرمون قهر کرده بود.»
جونگکوک خندید.
«باشه...»
چند ثانیه بعد...
تق!
این بار جونگکوک از پشت به ماشین ا/ت کوبید.
ا/ت برگشت.
«چشم نداری رانندگی کنی؟»
جونگکوک با خونسردی گفت:
«ترمز بریده بود.»
«ترمز یا شعورت؟»
«هردوش سالمتر از اعصاب توئه.»
«الان ثابت میکنم نیست.»
تا آخر بازی، هر جا یکیشون میرفت، اون یکی دنبالش بود و محکم به ماشینش میکوبید.
یورین از خنده اشکش دراومده بود.
«اینا اومدن ماشینبرقی یا تسویهحساب؟»
...
بعد از ماشینبرقی، همه رفتند سمت غرفهی تیراندازی.
روی قفسه، یه خرس قهوهای بزرگ گذاشته بودند.
ناری با ذوق گفت:
«هرکی برنده بشه، خرس مال اونه!»
اول سوهیون امتحان کرد.
سه تا تیر زد.
بعد آرا...
بعد یورین...
هیچکس نتونست همهی هدفها رو بزنه.
نوبت جونگکوک شد.
اسلحه رو گرفت.
«ببینید و یاد بگیرید.»
پوف!
اولی خورد.
دومی...
خطا.
سومی...
درست
چهارمی...
درست
یورین خندید.
«همین بود کلاس آموزشی؟»
جونگکوک اخم کرد.
«اسلحه مشکل داشت.»
ا/ت آروم گفت:
«آره... تقصیر اسلحه بود، نه جناب قهرمان.»
همه زدند زیر خنده.
آخرین نفر، سهبی جلو رفت.
بدون هیچ حرفی.
پنج تیر...
پنج هدف.
تق... تق... تق... تق... تق...
همه مات مونده بودند.
ناری با دهان باز گفت:
«تو... از کجا اینو بلدی؟!»
سهبی خرس رو برداشت و با آرامش گفت:
«هر چیزی رو لازم نیست به همه گفت.»
جونگکوک زیر لب گفت:
«از این بیشتر ترسیدم تا خونهی وحشت.»
...
چند دقیقه بعد...
همه بستنی گرفته بودند و روی نیمکت نشسته بودند.
جونگکوک تازه اولین قاشق بستنیاش رو بالا آورده بود.
ا/ت نگاهی بهش انداخت...
لبخند شیطنتآمیزی زد...
و خیلی آروم با انگشت، به دست جونگکوک زد.
بستنی...
مستقیم افتاد روی تیشرت سفید جونگکوک.
چند ثانیه سکوت شد.
همه به جونگکوک نگاه کردند.
بعد به ا/ت.
ا/ت با قیافهای کاملاً معصوم گفت:
«اِ... تصادفی بود.»
جونگکوک به لکهی بستنی روی لباسش نگاه کرد.
بعد آروم سرش رو بالا آورد.
لبخند کجی زد.
«باشه...»
ا/ت ابرو بالا انداخت.
«چی باشه؟»
جونگکوک از جاش بلند شد.
«حسابش... بمونه.»
با گفتن این جمله، راه افتاد سمت شیر آب تا لباسش رو تمیز کنه.
ا/ت زیر لب گفت:
«بعیده بیخیال بشه...»
یورین خندید.
«من اگه جای تو بودم، از الان وصیتنامه مینوشتم.»
ا/ت پوزخند زد.
«بذار هر کاری میخواد بکنه... منم منتظرم.»
اما هیچکدوم نمیدونستند این «تلافی»، قراره خیلی زودتر از چیزی که فکر میکنند اتفاق بیفته...
ادامه دارد...
- ۱.۳k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط