𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀
**پارت ۱۲**
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
`-` …………
`-` الان گفتی عروسی؟!
صدای تهیونگ از تعجب بالا رفت.
`+` آره.
`-` لیا، من نمیخوام ازدواج کنم.
`+` پس کات میکنیم.
چند لحظه سکوت کرد؛ انگار انتظار چنین جواب سریعی رو نداشت.
`-` لیاااا، عزیزم، صبر کن. ببین... اگه من الان ازدواج کنم، یه عده ناراحت میشن.
`+` کی مثلاً میخواد ناراحت شه؟ هان؟
`-` خب... همکارام، نمیدونم...
`+` فردا ساعت ۹ میبینمت. خدافظ.
تماس قطع شد.
تهیونگ چند ثانیه به صفحه گوشی خیره موند.
`-` باز نذاشت حرف بزنم...
نفسش رو با کلافگی بیرون داد.
`-` واییییییی...
---
**ویو تهیونگ**
خب...
احتمالاً الان یه سؤال بزرگ توی ذهنتونه.
**من تهیونگم؟ پس دوهیون کیه؟**
دوهیون همون هویتیه که سالها باهاش زندگی کردم.
من هویتم رو به خاطر بعضی چیزا خودم تغییر دادم. کسی مجبورم نکرد.
وقتی شانزده سالم بود، از کره به آمریکا مهاجرت کردم. خانوادهام فکر میکنن سالهاست ناپدید شدم. حتی احتمال میدن کشته شده باشم.
پروندهام هم چند سال پیش بسته شد.
اما حقیقت این بود که من زنده بودم.
سالها تلاش کردم و در نهایت تبدیل شدم به یک کارآگاه شناختهشده که برای حل پروندهها بین کشورهای مختلف سفر میکنه.
شاید بگید همچین آدمی وجود نداره.
درسته.
حداقل قبل از من وجود نداشت.
گوشی رو برداشتم و به وسایلی که هنوز نصفهنیمه روی تخت پخش بودن نگاه کردم.
`-` خب... بهتره جمعشون کنم.
چمدون رو باز کردم.
`-` بریم ددر دودور!
دستم روی لباس بعدی رفت که ناگهان گوشی زنگ خورد.
`-` وایسا...
به صفحه گوشی نگاه کردم.
`-` لعنتی.
تماس رو جواب دادم.
`-` الو.
`:` سلام رئیس، کاری داشتید؟
(آره، درسته. من برای مرخصی زنگ زدم، ولی برنداشتند.)
`-` یه ماه مرخصی میخوام.
چند ثانیه سکوت کرد.
`:` جان؟ بله... فقط به اون خانمی که هی میاد چی بگم؟
`-` بگو دارم ازدواج میکنم.
صدای منشی یکدفعه عوض شد.
`:` واقعاً رئیس؟ دارید ازدواج میکنید؟
`-` نکنه انتظار داشتی با تو ازدواج کنم؟
`:` نه رئیس! من غلط بکنم... فقط با کی دارید ازدواج میکنید؟
- خانم لیا.
این بار سکوت طولانیتری پشت خط افتاد.
: لیا؟ همون دختری که عکسش همهجا پخش شده؟ همون که از آمریکا برگشته؟ وارث خاندان بلکوود؟
- آره.
صدای منشی از خوشحالی بالا رفت.
: وای رئیس! پس حتماً بگیرینش! خیلی به هم میاین!
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
- واقعاً؟
: بله رئیس!
نگاهم روی چمدون نیمهباز افتاد.
- خودمم همین فکر رو میکنم
تا اینکه
12 ⌁ 𝙁𝙊𝙇𝙇𝙊𝙒
10 ⌁ 𝙇𝙄𝙆𝙀
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
`-` …………
`-` الان گفتی عروسی؟!
صدای تهیونگ از تعجب بالا رفت.
`+` آره.
`-` لیا، من نمیخوام ازدواج کنم.
`+` پس کات میکنیم.
چند لحظه سکوت کرد؛ انگار انتظار چنین جواب سریعی رو نداشت.
`-` لیاااا، عزیزم، صبر کن. ببین... اگه من الان ازدواج کنم، یه عده ناراحت میشن.
`+` کی مثلاً میخواد ناراحت شه؟ هان؟
`-` خب... همکارام، نمیدونم...
`+` فردا ساعت ۹ میبینمت. خدافظ.
تماس قطع شد.
تهیونگ چند ثانیه به صفحه گوشی خیره موند.
`-` باز نذاشت حرف بزنم...
نفسش رو با کلافگی بیرون داد.
`-` واییییییی...
---
**ویو تهیونگ**
خب...
احتمالاً الان یه سؤال بزرگ توی ذهنتونه.
**من تهیونگم؟ پس دوهیون کیه؟**
دوهیون همون هویتیه که سالها باهاش زندگی کردم.
من هویتم رو به خاطر بعضی چیزا خودم تغییر دادم. کسی مجبورم نکرد.
وقتی شانزده سالم بود، از کره به آمریکا مهاجرت کردم. خانوادهام فکر میکنن سالهاست ناپدید شدم. حتی احتمال میدن کشته شده باشم.
پروندهام هم چند سال پیش بسته شد.
اما حقیقت این بود که من زنده بودم.
سالها تلاش کردم و در نهایت تبدیل شدم به یک کارآگاه شناختهشده که برای حل پروندهها بین کشورهای مختلف سفر میکنه.
شاید بگید همچین آدمی وجود نداره.
درسته.
حداقل قبل از من وجود نداشت.
گوشی رو برداشتم و به وسایلی که هنوز نصفهنیمه روی تخت پخش بودن نگاه کردم.
`-` خب... بهتره جمعشون کنم.
چمدون رو باز کردم.
`-` بریم ددر دودور!
دستم روی لباس بعدی رفت که ناگهان گوشی زنگ خورد.
`-` وایسا...
به صفحه گوشی نگاه کردم.
`-` لعنتی.
تماس رو جواب دادم.
`-` الو.
`:` سلام رئیس، کاری داشتید؟
(آره، درسته. من برای مرخصی زنگ زدم، ولی برنداشتند.)
`-` یه ماه مرخصی میخوام.
چند ثانیه سکوت کرد.
`:` جان؟ بله... فقط به اون خانمی که هی میاد چی بگم؟
`-` بگو دارم ازدواج میکنم.
صدای منشی یکدفعه عوض شد.
`:` واقعاً رئیس؟ دارید ازدواج میکنید؟
`-` نکنه انتظار داشتی با تو ازدواج کنم؟
`:` نه رئیس! من غلط بکنم... فقط با کی دارید ازدواج میکنید؟
- خانم لیا.
این بار سکوت طولانیتری پشت خط افتاد.
: لیا؟ همون دختری که عکسش همهجا پخش شده؟ همون که از آمریکا برگشته؟ وارث خاندان بلکوود؟
- آره.
صدای منشی از خوشحالی بالا رفت.
: وای رئیس! پس حتماً بگیرینش! خیلی به هم میاین!
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
- واقعاً؟
: بله رئیس!
نگاهم روی چمدون نیمهباز افتاد.
- خودمم همین فکر رو میکنم
تا اینکه
12 ⌁ 𝙁𝙊𝙇𝙇𝙊𝙒
10 ⌁ 𝙇𝙄𝙆𝙀
- ۳۳۸
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط