𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀
پارت ۱۱
- کجا به سلامتی؟
+ بوسان.
- لیااا، من کار دارم!
+ یعنی کارت از من مهمتره؟
- نه عشقم، ولی بازم...
+ پس تا یه ماه مرخصی ازت میخوام.
- ولی...
+ فردا فرودگاه منتظرتم.
- ساعت چند؟ الوو؟ لیااا... وای خدااا!
ویو دویون
+ سلام بابا.
* سلام.
+ چرا زود اومدی خونه؟
* کار داشتم... مامانت کجاست؟
+ رفت پیش دوستاش.
* چرا نرفتی خرید؟
+ اوممم... رزا با دوستپسرش قرار داشت. لارا هم گفت قرار داره، نمیدونم با کی.
* اوهوم... راستی، عزیزم، دوست داری عروسی توی بوسان باشه؟ میتونی به خونهی مادربزرگت هم بری و یه سری بهش بزنی.
+ اوم... خودم هم میخواستم فردا با دوهیون برم.
* اووو، جدی؟ پس اگه اینطوره، فردا برات پرواز میگیرم.
+ مرسی بابای قشنگم!
ویو لیا
وقتی فهمیدم قراره عروسی توی بوسان باشه، از خوشحالی ذوقمرگ شدم.
وای خدااا... بالاخره یه سفر درستوحسابی!
با عجله از پلهها رفتم بالا، یه لباس خونهی قشنگ انتخاب کردم و پوشیدم. همیشه دلم میخواست این لباس رو بپوشم؛ واقعاً زیبا بود.
راستی، هنوز به دوهیون نگفته بودم فردا ساعت چند بیاد فرودگاه. البته خودمم نمیدونستم!
داشتم برایش پیام مینوشتم که صدای پدرم از پایین اومد.
* دخترم.
+ بله؟
* ساعت نه پروازته، یادت باشه.
+ واااای بابااا! تو یه بابای نمونهای! دستت درد نکنه!
* یه شرط داره.
+ چه شرطی؟
* یه بوس به بابا بده.
+ ماچچچ! بیا، خوبه؟
* بلههه دخترم! حالا وسایلت رو زود جمع کن.
+ باشه بابای قشنگم!
پدرم از اتاق بیرون رفت و من هم سریع گوشی رو برداشتم و به دوهیون زنگ زدم.
+ الووو، تهیونگ!
- تهیونگ؟!
+ وای ببخشید، دوهیون!
- نه، وقتی خودمون هستیم، لطفاً تهیونگ صدام کن.
+ باشه عشقم. ببین، بابام گفته باید ازدواج کنیم، اونم توی بوسان! تازه، حق «نه» هم نداریم. فردا هم ساعت نه فرودگاه باش!
همهی حرفها رو آنقدر سریع گفتم که حتی فرصت نفس کشیدن هم پیدا نکردم
---------------------------------------------------
بچه ها میدونم خیلی کوتاه شد ببخشید اخه من با ورد مینویسم و هر صفحه ورد رو پارت کردم اره دیگه ببخشید منم دیدم پارت ها کوتاه میشه برای همین از این به بعد دو تا پارت میزارم
شرط های پارت 10 و 11 یکیه هر کدومو برسونید پارت بعد رو میزارم
اسلاید دوم لباس لیا تو خونه
دوستون دارم بای بای
- کجا به سلامتی؟
+ بوسان.
- لیااا، من کار دارم!
+ یعنی کارت از من مهمتره؟
- نه عشقم، ولی بازم...
+ پس تا یه ماه مرخصی ازت میخوام.
- ولی...
+ فردا فرودگاه منتظرتم.
- ساعت چند؟ الوو؟ لیااا... وای خدااا!
ویو دویون
+ سلام بابا.
* سلام.
+ چرا زود اومدی خونه؟
* کار داشتم... مامانت کجاست؟
+ رفت پیش دوستاش.
* چرا نرفتی خرید؟
+ اوممم... رزا با دوستپسرش قرار داشت. لارا هم گفت قرار داره، نمیدونم با کی.
* اوهوم... راستی، عزیزم، دوست داری عروسی توی بوسان باشه؟ میتونی به خونهی مادربزرگت هم بری و یه سری بهش بزنی.
+ اوم... خودم هم میخواستم فردا با دوهیون برم.
* اووو، جدی؟ پس اگه اینطوره، فردا برات پرواز میگیرم.
+ مرسی بابای قشنگم!
ویو لیا
وقتی فهمیدم قراره عروسی توی بوسان باشه، از خوشحالی ذوقمرگ شدم.
وای خدااا... بالاخره یه سفر درستوحسابی!
با عجله از پلهها رفتم بالا، یه لباس خونهی قشنگ انتخاب کردم و پوشیدم. همیشه دلم میخواست این لباس رو بپوشم؛ واقعاً زیبا بود.
راستی، هنوز به دوهیون نگفته بودم فردا ساعت چند بیاد فرودگاه. البته خودمم نمیدونستم!
داشتم برایش پیام مینوشتم که صدای پدرم از پایین اومد.
* دخترم.
+ بله؟
* ساعت نه پروازته، یادت باشه.
+ واااای بابااا! تو یه بابای نمونهای! دستت درد نکنه!
* یه شرط داره.
+ چه شرطی؟
* یه بوس به بابا بده.
+ ماچچچ! بیا، خوبه؟
* بلههه دخترم! حالا وسایلت رو زود جمع کن.
+ باشه بابای قشنگم!
پدرم از اتاق بیرون رفت و من هم سریع گوشی رو برداشتم و به دوهیون زنگ زدم.
+ الووو، تهیونگ!
- تهیونگ؟!
+ وای ببخشید، دوهیون!
- نه، وقتی خودمون هستیم، لطفاً تهیونگ صدام کن.
+ باشه عشقم. ببین، بابام گفته باید ازدواج کنیم، اونم توی بوسان! تازه، حق «نه» هم نداریم. فردا هم ساعت نه فرودگاه باش!
همهی حرفها رو آنقدر سریع گفتم که حتی فرصت نفس کشیدن هم پیدا نکردم
---------------------------------------------------
بچه ها میدونم خیلی کوتاه شد ببخشید اخه من با ورد مینویسم و هر صفحه ورد رو پارت کردم اره دیگه ببخشید منم دیدم پارت ها کوتاه میشه برای همین از این به بعد دو تا پارت میزارم
شرط های پارت 10 و 11 یکیه هر کدومو برسونید پارت بعد رو میزارم
اسلاید دوم لباس لیا تو خونه
دوستون دارم بای بای
- ۴۶۷
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط