#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۰۱: تیکه‌های پازل(بخش دوم)
یه‌جین که سکوتش رو دید، آروم‌تر ولی برنده‌تر گفت:
— پس بهتره خوب نقش بازی کنی. برای خودت… برای اون…
مگه نمی‌خوای نجاتش بدی؟
جونگ‌کوک با صدایی که به زور کنترل شده بود، گفت:
— اگه فکر می‌کنی از دیدن رنجش خوشحال می‌شی، پس از چیزی که فکر می‌کردم هم حقیرتری.
لبخند یه‌جین برای یه لحظه کمرنگ شد.
ولی خیلی زود خودش رو جمع کرد.
— حقیر؟ شاید...ولی حداقل من از اول می‌دونستم چی می‌خوام.
جونگ‌کوک بدون اینکه پلک بزنه گفت:
— و برای به دست آوردنش، حاضری هر کسی رو له کنی.
یه‌جین شونه بالا انداخت.
— اگه لازم باشه، آره.
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
اون نگاه سرد و خسته‌ای که دیگه حتی عصبانیت هم توش کم‌رنگ شده بود.
— تو هیچ‌وقت نمی‌فهمی فرق بین خواستن و مالک شدن چیه.
یه‌جین چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه بهش زل زد.
بعد خیلی آروم لبخند زد.
— مهم نیست...آخرش هر چی باشه، این آزمون تصمیم می‌گیره. نه تو، نه اون.
و بعد، بی‌اینکه منتظر جواب بمونه، برگشت و از اتاق بیرون رفت.
جونگ‌کوک همون‌جا موند.
با دستی که هنوز می‌سوخت.
با قلبی که بدتر.
---
سوآ تقریباً با قدم‌های تند خودش رو به اتاقش رسوند.
در رو بست.
نه… تقریباً کوبید.
چند لحظه همون‌طور پشت در ایستاد.
نفس‌نفس می‌زد.
انگار تمام راه رو دویده بود...
نه فقط چند راهروی قصر رو.
بعد آروم سر خورد و تکیه داد به در.
و همون‌جا زیر لب گفت:
— پس… برای این بود…
اشک‌هاش بی‌صدا سرازیر شدن.
دستش رو گذاشت جلوی دهنش که صدای هق‌هقش بیرون نره، ولی فایده‌ای نداشت.
بغضش زیادی بزرگ شده بود.
— برای همین تهیونگ اون‌قدر نگران بود؟
صداش می‌لرزید.
— برای همین هی می‌گفت آزمون سخت‌تر می‌شه… برای همین اون‌طوری نگاهم می‌کرد…
اشک‌هاش رو با پشت دست پاک کرد، ولی بدتر شد.
هر چی بیشتر سعی می‌کرد خودش رو جمع کنه...
بیشتر می‌شکست.
آروم از پشت در جدا شد و چند قدم رفت وسط اتاق.
نشست روی لبه‌ی تخت.
— یعنی اگه رد بشم… دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم ببینمش؟
جمله رو که گفت، انگار تازه واقعیت با تمام وزنش خورد توی سرش.
سوآ هر دو دستش رو روی صورتش گذاشت و زد زیر گریه.
— نه… نه… نه…
شونه‌هاش می‌لرزید.
— من نمی‌تونم… نمی‌تونم اینو تحمل کنم…
یه لحظه سرش رو بلند کرد و به جایی نامعلوم خیره شد.
چشم‌هاش پر از اشک و ترس.
— پس اینه؟
باید هر روز ببینمش… این‌قدر نزدیک… بعد وانمود کنم هیچی نیست؟ و اگه فقط یه لحظه کم بیارم، همه‌چی تموم می‌شه؟
لبش رو گاز گرفت، ولی هق‌هقش بند نمی‌اومد.
— چه امتحان بی‌رحمانه‌ای…
بعد با صدای شکسته و آرومی که بیشتر شبیه زمزمه بود، گفت:
— جونگ‌کوک… من چطوری باید اینو تحمل کنم؟
و اتاق توی صدای گریه‌های خفه‌ی سوآ ساکت موند.
[ادامه دارد...]
«پایان بخش دوم»
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۴)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۱: تیکه‌های پازل(بخش اول)در که پشت سر سوآ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۰: ورود بی‌موقعدست جونگ‌کوک هنوز توی دست ...

همخونه اجباری... پارت 123"ویو پارک دوین"نتونستم طاقت بیارم.آ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌ترجونگ‌کوک انگار فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط