نام رمان :بوی خون عطر عشق
<<پارت چهارم>>
ا/ت چند ثانیه همانجا خشکش زده بود.
چشمهایش هنوز روی نوشتهی قرمز روی شیشه بود.
«پیدات کردم.»
دستش آرام روی دهانش قرار گرفت.
چطور ممکن بود؟
آن مرد اسمش را میدانست.
او را میشناخت.
و بدتر از همه، کسی همین حالا میدانست کجا زندگی میکند.
صدای ضربان قلبش در گوشش میپیچید.
_______________
گوشی هنوز در دستش بود.
شمارهی ناشناس را دوباره گرفت.
یک بار...
دو بار...
هیچ جوابی نیامد.
ا/ت زیر لب گفت:
«لعنتی...»
به سمت در رفت.
دستش هنوز به دستگیره نرسیده بود که صدای کوبیدن محکمی از پشت در بلند شد.
تق! تق! تق!
ا/ت عقب پرید.
«کیه؟»
سکوت.
دوباره:
تق! تق!
این بار محکمتر.
ا/ت نفسش را حبس کرد.
آرام به چشمی در نزدیک شد.
راهرو خالی بود.
_________________
اما چیزی روی زمین قرار داشت.
یک پاکت مشکی.
ا/ت چند لحظه به آن خیره ماند.
در را باز نکرد.
فقط از پشت در گفت:
«کی اونجاست؟»
هیچ جوابی نیامد.
چند ثانیه بعد صدای قدمهایی از راهرو دور شد.
ا/ت مطمئن شد کسی نیست.
در را کمی باز کرد و پاکت را برداشت.
روی پاکت فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«چهارم.»
قلبش فرو ریخت.
پاکت را باز کرد.
داخلش یک عکس بود.
عکس سه قربانی قبلی.
اما چیزی پشت عکس نوشته شده بود.
ا/ت با دقت خواند:
«سه نفر مردند تا چهارمی به دنیا بیاید.»
چشمهایش روی جمله ثابت ماند.
«چهارمی...؟»
یعنی قربانی چهارم؟
یا...
چیز دیگری؟
پشت عکس، یک آدرس هم نوشته شده بود.
آدرسی در بخش قدیمی شهر.
ا/ت گوشیاش را برداشت و آدرس را جستوجو کرد.
یک ساختمان قدیمی.
متروکه.
اما در کنار عکس، یک علامت کوچک کشیده شده بود.
رز سیاه.
ا/ت به صندلی تکیه داد.
حالا دو انتخاب داشت.
پرونده را کنار بگذارد...
یا وارد جایی شود که شاید هیچکس قبل از او زنده از آن بیرون نیامده باشد.
چند دقیقه بعد، کت مشکیاش را پوشید.
کلیدهایش را برداشت.
و قبل از خروج، یک بار دیگر به نوشتهی روی پنجره نگاه کرد.
«پیدات کردم...»
این بار ترس جای خودش را به خشم داد.
«منم پیدات میکنم.»
آن طرف شهر...
در اتاقی تاریک، تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود.
سیگار بین انگشتانش خاموش شده بود.
مردی پشت سرش ایستاد.
«رئیس.»
تهیونگ برنگشت.
«حرف بزن.»
«اون دختر پاکت رو پیدا کرد.»
چند ثانیه سکوت.
بعد تهیونگ آرام پرسید:
«کجا میره؟»
«به همون ساختمون قدیمی.»
لبخند سردی روی لب تهیونگ نشست.
«پس بالاخره رفت.»
مرد متعجب پرسید:
«بذاریم وارد بشه؟»
تهیونگ چرخید.
نگاهش سرد و بیرحم بود.
«نه.»
«پس؟»
تهیونگ کت مشکیاش را برداشت.
«من میرم دنبالش.»
و برای اولین بار...
تهیونگ خودش تصمیم گرفت وارد بازی شود.
ادامه دارد......
ا/ت چند ثانیه همانجا خشکش زده بود.
چشمهایش هنوز روی نوشتهی قرمز روی شیشه بود.
«پیدات کردم.»
دستش آرام روی دهانش قرار گرفت.
چطور ممکن بود؟
آن مرد اسمش را میدانست.
او را میشناخت.
و بدتر از همه، کسی همین حالا میدانست کجا زندگی میکند.
صدای ضربان قلبش در گوشش میپیچید.
_______________
گوشی هنوز در دستش بود.
شمارهی ناشناس را دوباره گرفت.
یک بار...
دو بار...
هیچ جوابی نیامد.
ا/ت زیر لب گفت:
«لعنتی...»
به سمت در رفت.
دستش هنوز به دستگیره نرسیده بود که صدای کوبیدن محکمی از پشت در بلند شد.
تق! تق! تق!
ا/ت عقب پرید.
«کیه؟»
سکوت.
دوباره:
تق! تق!
این بار محکمتر.
ا/ت نفسش را حبس کرد.
آرام به چشمی در نزدیک شد.
راهرو خالی بود.
_________________
اما چیزی روی زمین قرار داشت.
یک پاکت مشکی.
ا/ت چند لحظه به آن خیره ماند.
در را باز نکرد.
فقط از پشت در گفت:
«کی اونجاست؟»
هیچ جوابی نیامد.
چند ثانیه بعد صدای قدمهایی از راهرو دور شد.
ا/ت مطمئن شد کسی نیست.
در را کمی باز کرد و پاکت را برداشت.
روی پاکت فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«چهارم.»
قلبش فرو ریخت.
پاکت را باز کرد.
داخلش یک عکس بود.
عکس سه قربانی قبلی.
اما چیزی پشت عکس نوشته شده بود.
ا/ت با دقت خواند:
«سه نفر مردند تا چهارمی به دنیا بیاید.»
چشمهایش روی جمله ثابت ماند.
«چهارمی...؟»
یعنی قربانی چهارم؟
یا...
چیز دیگری؟
پشت عکس، یک آدرس هم نوشته شده بود.
آدرسی در بخش قدیمی شهر.
ا/ت گوشیاش را برداشت و آدرس را جستوجو کرد.
یک ساختمان قدیمی.
متروکه.
اما در کنار عکس، یک علامت کوچک کشیده شده بود.
رز سیاه.
ا/ت به صندلی تکیه داد.
حالا دو انتخاب داشت.
پرونده را کنار بگذارد...
یا وارد جایی شود که شاید هیچکس قبل از او زنده از آن بیرون نیامده باشد.
چند دقیقه بعد، کت مشکیاش را پوشید.
کلیدهایش را برداشت.
و قبل از خروج، یک بار دیگر به نوشتهی روی پنجره نگاه کرد.
«پیدات کردم...»
این بار ترس جای خودش را به خشم داد.
«منم پیدات میکنم.»
آن طرف شهر...
در اتاقی تاریک، تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود.
سیگار بین انگشتانش خاموش شده بود.
مردی پشت سرش ایستاد.
«رئیس.»
تهیونگ برنگشت.
«حرف بزن.»
«اون دختر پاکت رو پیدا کرد.»
چند ثانیه سکوت.
بعد تهیونگ آرام پرسید:
«کجا میره؟»
«به همون ساختمون قدیمی.»
لبخند سردی روی لب تهیونگ نشست.
«پس بالاخره رفت.»
مرد متعجب پرسید:
«بذاریم وارد بشه؟»
تهیونگ چرخید.
نگاهش سرد و بیرحم بود.
«نه.»
«پس؟»
تهیونگ کت مشکیاش را برداشت.
«من میرم دنبالش.»
و برای اولین بار...
تهیونگ خودش تصمیم گرفت وارد بازی شود.
ادامه دارد......
- ۳۷۹
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط