Lovely actor part : 6
تهیونگ سرش رو به سمت جونگکوک چرخوند
_ ولی من اگه بودم طرف رو اول عاشق خودم میکردم و بعد بهش اعتراف میکردم البته بدون هیچ گونه اجباری
÷ آیگو هیونگ یعنی میخوای بگی با حرکات و رفتارت میخوای قلب دخترارو تور کنی؟
_ شاید تو چی؟ هیچ نظری نداری
تهیونگ که کاملا با حرفای پسر کوچیکتر موافق بود سری تکون داد
÷ درست میگی اما تو که اعتماد به نفست بالاس هیونگ
خندید: _ اره میدونم اما با سخت بودن تظاهر موافقم اینکه بخوای تظاهر کنی اونو فقط به چشم یه دوست یا مدل عکاسی میبینی سخته
÷ یا به چشم یه کسی که فقط ازش محافظت میکنی
تهیونگ که نمیخواست در این باره چیز دیگه ای بگه و خسته بود به گفتن شب بخیر آرومی بسنده کرد و جونگکوک هم که درست مثل هیونگش بود به خوابیدن و راحت شدن از این افکار راضی شد هر دوی اونا میدونستن که عاشقن میدونستن که جفتشون یک نفر رو دوست دارن اما اون یک نفر نمیدونست که اون دو هم دوستش دارن و عشقش یک طرفه نیست و اون کسی نبود جز یونا
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
جرعه ای از قهوه تلخش نوشید و صفحه اینستاگرامش رو باز کرد برای استوری جدیدش که درباره پیج مجله جونگ سو بود کلی پیام ارسال شده بود پست پیج مجله رو باز کرد و برای چندمین بار عکسای بیش از حد قشنگ خودش در کنار جونگکوک رو تماشا کرد.. مطمئنا تهیونگ بهترین عکاس بود و جونگکوک برای مدل بودن آفریده شده بود
کامنتارو یکی یکی میخوند خیلیا خوششون اومده بود و مثله همیشه چند نفری بودن که الکی از عکسا ایراد بگیرن و توهین کنن که البته یونا به هیچ کدومشون توجهی نمی کرد
یکی از کامنتا باعث شد لبخندی روی لباش جا خشک کنه : "اوه خدای من.. این پسر بادیگارد کانگ یونا هست و حالا برای مجله در کنار یونا عکس انداخته باورم نمیشه که چقدر بهم میان انگار برای همدیگه ساخته شدن"
واقعا همینطور بود؟ یعنی اونا واقعا بهمدیگه میومدن؟ مردم اون دورو در کنار همدیگه دوست داشتن؟
مردم اگه بفهمن بازیگر محبوبشون عاشق بادیگارد و عکاسشه قطعا جا میخورن
گوشیش رو روی میز گذاشت و مشغول خوردن قهوش شد و یکی یکی کانالی تلویزیون رو جا به جا میکرد یک هفته ای از اون شبی که جونگکوک و تهیونگ یک شب رو توی خونش به صبح رسوندندمیگذشت از اون روز به بعد فقط یکی دو دفعه تهیونگ رو دیده بود و جونگکوک هم که هر روز کنارش بود
آیش کاشکی الان حداقل یکیشون اینجا بود
چند ثانیه ای نگذشته بود که تلفنش زنگ خورد با دیدن اسم تهیونگ روی صفحه گوشیش تعجب کرد
+ بزار به زبون بیارم بعد زنگ بزن
تلفنش رو برداشت
+ الو؟
_ سلام یونا شی
+ سلام تهیونگ شی چیزی شده؟ صدات مثل همیشه نیست
_ نه نه..چیزی نشده فقط میخواستم بگم اگه میشه امشب.. یه جایی ببینمت باید یه چیزی بهت بگم
+ تهیونگ اگه اتفاقی افتاده بهم بگو
_ نه چیزی نشده همون پارک همیشگی میای؟
+ آره.. تا یه ساعت دیگه بیام خوبه؟
_ اره، فعلا
تلفن رو قطع کرد و به جونگکوک زنگ زد انقدر که همیشه مشغول درس خوندن و تمرین نمایشنامه ها بود هیچوقت وقت نکرد که کلاس رانندگی بره و گواهینامه بگیره از طرفی ماجرای هیت های شدید تهدید هنوز تموم نشده بود و اگه تنهایی جایی میرفت منیجرش حسابی عصبی میشد
÷ بله؟
+ جئون شی میشه لطفا بیایی اینجا؟ باید جایی برم
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
همراه جونگکوک از ماشین پیاده شد همیشه هر وقت میخواست کسیو ببینه توی اون پارک قرار میذاشت چون همیشه خلوت بود و اینطوری کسی مزاحمش نمیشد
+ آیش پس کجاست؟ قرار بود این ساعت اینجا باشه
جونگکوک که نمیدونست دقیقا با کی قرار داره گنگ نگاهش کرد که گفت: + قرار بود تهیونگو ببینم
سری تکون داد و چیزی نگفت هوا ابری بود و تا دقایقی پیش بارون میومد و زمین هنوز خیس بود. یونا از بچگی عاشق بارون و بازی کردن توی چاله های آبی بود که بعد بارون درست میشد. به یاد دوران بچگیش که با پدرش توی حیاط پشتی خونه میرفتن و آب بازی میکردن اروم توی چاله های کوچیک آب پرید و بلند خندید
جونگکوک که روی نیمکت نشسته بود و سرگرم گوشیش بود با صدای خنده های یونا نگاهی بهش کرد و با حرکات کیوت و بچگانش لبخندی گوشه لبش نشست
دیدن یونا ای که توی آخرین فیلمش نقش دختر رئیس مافیا رو داشت و با جذبه بود توی اون وضعیت زیادی خنده دار بود و باعث میشد هر کسی خندش بگیره
چند دقیقه ای شده بود که یونا مشغول بازی با چاله های آب بود و جونگکوک فقط نگاهش میکرد و لبخند میزد به خاطر خیس بودن زمین و حواس پرتی پای یونا لیز خورد و جیغ کشید و چیزی نمونده بود که زمین بخوره. اما وقتی چشماش رو باز کرد صورت
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما
اگر پارت هدیه میخواین لایک های پارت ۳۳ ماساژور گنگستر مافیا رو به ۳۰ تا برسونید تا قبل از ساعت ۱۲ رسید واستون حتما پارت هدیه رو میزارم عزیزان گلم
_ ولی من اگه بودم طرف رو اول عاشق خودم میکردم و بعد بهش اعتراف میکردم البته بدون هیچ گونه اجباری
÷ آیگو هیونگ یعنی میخوای بگی با حرکات و رفتارت میخوای قلب دخترارو تور کنی؟
_ شاید تو چی؟ هیچ نظری نداری
تهیونگ که کاملا با حرفای پسر کوچیکتر موافق بود سری تکون داد
÷ درست میگی اما تو که اعتماد به نفست بالاس هیونگ
خندید: _ اره میدونم اما با سخت بودن تظاهر موافقم اینکه بخوای تظاهر کنی اونو فقط به چشم یه دوست یا مدل عکاسی میبینی سخته
÷ یا به چشم یه کسی که فقط ازش محافظت میکنی
تهیونگ که نمیخواست در این باره چیز دیگه ای بگه و خسته بود به گفتن شب بخیر آرومی بسنده کرد و جونگکوک هم که درست مثل هیونگش بود به خوابیدن و راحت شدن از این افکار راضی شد هر دوی اونا میدونستن که عاشقن میدونستن که جفتشون یک نفر رو دوست دارن اما اون یک نفر نمیدونست که اون دو هم دوستش دارن و عشقش یک طرفه نیست و اون کسی نبود جز یونا
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
جرعه ای از قهوه تلخش نوشید و صفحه اینستاگرامش رو باز کرد برای استوری جدیدش که درباره پیج مجله جونگ سو بود کلی پیام ارسال شده بود پست پیج مجله رو باز کرد و برای چندمین بار عکسای بیش از حد قشنگ خودش در کنار جونگکوک رو تماشا کرد.. مطمئنا تهیونگ بهترین عکاس بود و جونگکوک برای مدل بودن آفریده شده بود
کامنتارو یکی یکی میخوند خیلیا خوششون اومده بود و مثله همیشه چند نفری بودن که الکی از عکسا ایراد بگیرن و توهین کنن که البته یونا به هیچ کدومشون توجهی نمی کرد
یکی از کامنتا باعث شد لبخندی روی لباش جا خشک کنه : "اوه خدای من.. این پسر بادیگارد کانگ یونا هست و حالا برای مجله در کنار یونا عکس انداخته باورم نمیشه که چقدر بهم میان انگار برای همدیگه ساخته شدن"
واقعا همینطور بود؟ یعنی اونا واقعا بهمدیگه میومدن؟ مردم اون دورو در کنار همدیگه دوست داشتن؟
مردم اگه بفهمن بازیگر محبوبشون عاشق بادیگارد و عکاسشه قطعا جا میخورن
گوشیش رو روی میز گذاشت و مشغول خوردن قهوش شد و یکی یکی کانالی تلویزیون رو جا به جا میکرد یک هفته ای از اون شبی که جونگکوک و تهیونگ یک شب رو توی خونش به صبح رسوندندمیگذشت از اون روز به بعد فقط یکی دو دفعه تهیونگ رو دیده بود و جونگکوک هم که هر روز کنارش بود
آیش کاشکی الان حداقل یکیشون اینجا بود
چند ثانیه ای نگذشته بود که تلفنش زنگ خورد با دیدن اسم تهیونگ روی صفحه گوشیش تعجب کرد
+ بزار به زبون بیارم بعد زنگ بزن
تلفنش رو برداشت
+ الو؟
_ سلام یونا شی
+ سلام تهیونگ شی چیزی شده؟ صدات مثل همیشه نیست
_ نه نه..چیزی نشده فقط میخواستم بگم اگه میشه امشب.. یه جایی ببینمت باید یه چیزی بهت بگم
+ تهیونگ اگه اتفاقی افتاده بهم بگو
_ نه چیزی نشده همون پارک همیشگی میای؟
+ آره.. تا یه ساعت دیگه بیام خوبه؟
_ اره، فعلا
تلفن رو قطع کرد و به جونگکوک زنگ زد انقدر که همیشه مشغول درس خوندن و تمرین نمایشنامه ها بود هیچوقت وقت نکرد که کلاس رانندگی بره و گواهینامه بگیره از طرفی ماجرای هیت های شدید تهدید هنوز تموم نشده بود و اگه تنهایی جایی میرفت منیجرش حسابی عصبی میشد
÷ بله؟
+ جئون شی میشه لطفا بیایی اینجا؟ باید جایی برم
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
همراه جونگکوک از ماشین پیاده شد همیشه هر وقت میخواست کسیو ببینه توی اون پارک قرار میذاشت چون همیشه خلوت بود و اینطوری کسی مزاحمش نمیشد
+ آیش پس کجاست؟ قرار بود این ساعت اینجا باشه
جونگکوک که نمیدونست دقیقا با کی قرار داره گنگ نگاهش کرد که گفت: + قرار بود تهیونگو ببینم
سری تکون داد و چیزی نگفت هوا ابری بود و تا دقایقی پیش بارون میومد و زمین هنوز خیس بود. یونا از بچگی عاشق بارون و بازی کردن توی چاله های آبی بود که بعد بارون درست میشد. به یاد دوران بچگیش که با پدرش توی حیاط پشتی خونه میرفتن و آب بازی میکردن اروم توی چاله های کوچیک آب پرید و بلند خندید
جونگکوک که روی نیمکت نشسته بود و سرگرم گوشیش بود با صدای خنده های یونا نگاهی بهش کرد و با حرکات کیوت و بچگانش لبخندی گوشه لبش نشست
دیدن یونا ای که توی آخرین فیلمش نقش دختر رئیس مافیا رو داشت و با جذبه بود توی اون وضعیت زیادی خنده دار بود و باعث میشد هر کسی خندش بگیره
چند دقیقه ای شده بود که یونا مشغول بازی با چاله های آب بود و جونگکوک فقط نگاهش میکرد و لبخند میزد به خاطر خیس بودن زمین و حواس پرتی پای یونا لیز خورد و جیغ کشید و چیزی نمونده بود که زمین بخوره. اما وقتی چشماش رو باز کرد صورت
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما
اگر پارت هدیه میخواین لایک های پارت ۳۳ ماساژور گنگستر مافیا رو به ۳۰ تا برسونید تا قبل از ساعت ۱۲ رسید واستون حتما پارت هدیه رو میزارم عزیزان گلم
- ۱۴.۶k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط