پارت -¹¹

پارت -¹¹

هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.

انگار جمله‌ی مادر کارین هنوز در هوا معلق مانده بود.

«قرار بود تو رو ببرن.»

کارین چند ثانیه فقط به مادرش خیره ماند.

— ببرن... کجا؟

مادر جواب نداد.

کارین یک قدم جلو رفت.

— مامان، کجا قرار بود منو ببرن؟

زن نفس عمیقی کشید.

— جایی که دیگه هیچ‌وقت پیدات نمی‌کردیم.

کارین با ناباوری سرش را تکان داد.

— چرا؟

— چون...

مادر مکث کرد.

— چون تو تنها کسی بودی که می‌تونست همه‌چیز رو خراب کنه.

جونگ‌کوک ابرویش را درهم کشید.

— چه چیزی؟

مادر نگاهش را به جونگ‌کوک دوخت.

— چیزی که پدرتون ازش خبر داشت.

سکوت.

جونگ‌کوک یک قدم جلو آمد.

— اسم پدر من رو وسط این ماجرا نیار.

مادر آرام گفت:

— پس خودت ازش بپرس.

جونگ‌کوک برای چند ثانیه ساکت ماند.

کارین بین آن دو نگاه می‌کرد.

— من چی می‌دونستم؟

آرا آرام گفت:

— تو اون شب یه چیزی دیدی.

کارین به سمت او برگشت.

— چی؟

— نمی‌دونم.

کارین اخم کرد.

— گفتی اتفاقاً یادمه!

آرا سرش را پایین انداخت.

— گفتم خودت یادت میاد... نه اینکه من بدونم چی دیدی.

ناگهان صدای شلیک از بیرون بلند شد.

همه‌ی افراد سالن به سمت پنجره برگشتند.

جونگ‌کوک فوراً گفت:

— همه عقب.

کارین به سمت آرا رفت.

— تو از قبل می‌دونستی این اتفاق می‌افته؟

آرا جواب نداد.

کارین مچ دستش را گرفت.

— آرا!

آرا به چشم‌هایش نگاه کرد.

— نه.

— پس چرا نمی‌ترسی؟

آرا برای لحظه‌ای سکوت کرد.

— چون این اولین بار نیست که دنبالمون میان.

چشم‌های کارین گرد شد.

— «دنبالمون»؟

آرا چیزی نگفت.

دو‌یون با عجله وارد سالن شد.

— رئیس!

جونگ‌کوک برگشت.

— چی شده؟

— افرادمون توی ورودی شرقی درگیرن. اما یه چیز عجیب وجود داره.

— چی؟

دو‌یون مکث کرد.

— هیچ‌کدوم از مهاجم‌ها دنبال ورود به عمارت نیستن.

جونگ‌کوک نگاهش تیز شد.

— پس دنبال چی‌ان؟

دو‌یون به کارین نگاه کرد.

بعد به آرا.

— دنبال این دو نفرن.

سکوت.

کارین آرام گفت:

— یعنی از اول هدفشون من نبودم...

نگاهش به آرا افتاد.

— ما بودیم.

آرا آهسته سر تکان داد.

— بالاخره فهمیدی.

در همان لحظه، چراغ‌های عمارت خاموش شدند.

همه‌جا در تاریکی فرو رفت.

صدای یکی از افراد بلند شد:

— رئیس! برق قطع شده!

جونگ‌کوک با صدایی محکم گفت:

— هیچ‌کس شلیک نکنه.

صدای قدم‌هایی از طبقه‌ی بالا شنیده شد.

آرام...

یکی...

دو تا...

سه قدم.

کارین نفسش را حبس کرد.

— جونگ‌کوک...

او دستش را بالا آورد.

— ساکت.

قدم‌ها متوقف شدند.

بعد صدای آرامی از تاریکی آمد:

— کارین...

کارین خشکش زد.

این صدا را نمی‌شناخت.

اما چیزی درونش می‌گفت قبلاً آن را شنیده است.

جونگ‌کوک اسلحه‌اش را بالا آورد.

— کی اونجاست؟

جوابی نیامد.

فقط یک پاکت سفید از بالای پله‌ها به پایین افتاد.

پاکت درست جلوی پای کارین فرود آمد.

کارین خم شد.

روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:

«حقیقت رو از شبی شروع کن که فکر می‌کنی چیزی یادت نمیاد.»

دست‌های کارین لرزید.

آرا با دیدن پاکت رنگش پرید.

کارین متوجه شد.

— تو اینو می‌شناسی؟

آرا چیزی نگفت.

کارین آرام‌تر پرسید:

— آرا... این پاکت چیه؟

آرا نگاهش را از پاکت گرفت.

— چیزی که نباید هیچ‌وقت به دست تو می‌رسید.

جونگ‌کوک پاکت را از دست کارین گرفت.

نگاهش روی نوشته ثابت ماند.

چهره‌اش سردتر از همیشه شد.

دو‌یون با نگرانی پرسید:

— رئیس؟

جونگ‌کوک پاکت را باز کرد.

داخلش فقط یک عکس بود.

عکسِ سه سال قبل.

کارین...

آرا...

و مردی که پشت سرشان ایستاده بود.

کارین به عکس خیره شد.

— این...

صدایش لرزید.

— این مرد کیه؟

جونگ‌کوک هیچ جوابی نداد.

چون خودش او را می‌شناخت.

مردی که سه سال پیش...

باید مرده می‌بود.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پارت -¹⁰کارین حتی پلک هم نمی‌زد.دختر آرام‌آرام از پله‌ها پای...

نانا فالو شهhttps://wisgoon.com/jeon_yona_99

پارت -⁷پاکت هنوز در دست کارین بود.هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.صدای با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط