می‌دانم این دنیا زورش از ما بیشتر بود.

می‌دانم این دنیا زورش از ما بیشتر بود.
با همه‌ی دست‌هایم چنگ زدم به تو، اما بادِ بی‌رحمِ سرنوشت ما را از هم کند.
نه فریادهایم شنیده شد، نه اشک‌هایم راهی گشود.

حالا که نفس‌هایم کم‌کم خاموش می‌شوند، تنها یک آرزو در دل دارم:
اگر این زمین نتوانست ما را نگه دارد،
اگر این آسمان شاهد جدایی‌مان شد،
امیدوارم آن‌سوی پرده‌ی مرگ، دوباره تو را به من بدهند.

می‌خواهم اولین کسی باشی که در آن دنیا می‌بینم.
می‌خواهم دوباره دستت را بگیرم، بی‌ترس، بی‌جدایی.
و اگر خداوند مهربان‌تر از این دنیاست،
حتماً می‌داند که عشق ما سزاوار ادامه است.

پس اگر چشم‌هایم اینجا بسته شد، بدان که در آن‌جا دوباره باز می‌شوند…
و تنها تصویر توست که در روشناییِ دوباره، پیشِ رویم خواهد بود.

---
دیدگاه ها (۳)

از روسیه و تزار و هرچی روسی متنفر شدم🤧🤧🤧🤧

TV girl 🫂

پایان🫠

پارت : ۹۰

«زندگیِ ما، این روزها، درست شبیه همان یخ‌فروشِ قصه‌هاست؛همه ...

در وسعت این جهان، روح رنجورم جز میان سطرهای نوشته‌هایم پناهی...

«پدرم....🥀بعد از تو، تمامِ پنجره‌های این خانه رو به تاریکی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط