I belong to that boy.
part¹³
Loren
_______________
بلاخره نینا با کلی زور تونست جونگکوک رو از خودش جدا کنه....
-هی جونگکوک...چرا آنقدر عصبی هستی؟
جونگکوک سعی کرد آرامش خودش و حفظ کنه تا یه موقع نینا صدمه نبینه...
-ببخشید...
-برام توضیح بده...باید برام توضیح بدی من تمام زندگیم برای کی کار میکردم.
جونگکوک دستاش و روی کاپوت ماشین دور و بره پاهای نینا گذاشت...
به چشای نینا نگاه کرد و با یاد آوری همه چیز کمی بغض کرد...سپس پوزخندی از ضعف خودش زد و با بالا کشیدن بینیش شروع به حرف زدن کرد.
-بعد از مرگ مامانم، وقتی من ۹سالم بود...پدرم با یه زنی ازدواج کرد که یه پسره ۱۷ ساله داشت..همون جانگوو...پسره یه احمق به تمام معنا بود...مشخص شد حتی قبل از اینکه بابام با مامانم ازدواج کنه با این زن رابطه داشته و به گفته زنه، اون پسره بچه بابام بوده...یعنی داداش ناتنی من...ولی بعد از ۳ سال وقتی من ۱۱ سالم بود مشخص شد زنه دروغ گفته و جانگوو پدر نامعلومه...بعد وقتی پدرم تلاش کرد اونها رو زندانی و شکنجه کنه جانگوو با یه چاقو پدرم و کشت...بعد هم کل اموال پدرم رو برداشت و رفت...منم یتیم شدم...خودم کار کردم و الان به اینجا رسیدم...
نینا یا بهت به جونگکوک نگاه میکرد و معلوم بود هنگ کرده...
نینا نفس عمیق کشید و محکم جونگکوک رو تو بغل خودش کشید...
-من عاشقتم جونگکوک...هروقت فکر کردی به کسی نیاز داری تا بغلت کنه و آرومت کنه من هستم...نگران نباش...نینا اینجاست تا آرومت کنه...
جونگکوک آروم دستاش و بالا آورد و متقابلاً نینا رو محکم بغل کرد...
ناگهان صدای داد و بیداد و جیغ از تالار اومد...
با صدای تیر همه مهمان ها با ترس و جیغ از داخل تالار بیرون اومدن...
نینا ترسیده بود و جونگکوک نگران بود...
هردو طرف تالار دویدن و وقتی وارد شدن با دیدن صحنه روبروشون شوکه شدن...
نینا با ترس به جنازه خواهرش که روی زمین افتاده بود و لباس سفیدش غرق خون بود نگاه کرد...
جانگوو با قیافه سادیسمی به جنازه نگاه میکرد و یه تفنگ دستش بود...
جونگکوک سریع تفنگش و در آورد و سمت نینا اومد تا جلوش وابسته و ازش مراقبت کنه...
اما نینا با بهت درحالی که نگاهش روی خواهرش بود جونگکوک و کنار زد و سمت جنازه رفت..
روی زمین زانو زد و اصلا براش مهم نبود زمین پره خونه...
نینا با دیدن جای تیری که روی سینه هانول بود خنده ای کرد که از شوک و ترس بود...
تو یک دقیقه خواهرش و از دست داد؟
تنها داراییش؟
نینا آروم بدن بیجان خواهرش رو توی بغلش گرفت و شروع به گریه کردن کرد...
جونگکوک آروم سمت نینا رفت و از پشت دستاش و گرفت تا بلندش کنه...
نینا سریع جونگکوک رو پس زد و با عصبانیت و گریه گفت...
-ازم دور شو...دیگه نمیخوام ببینمت...ازت متنفرم جئون جونگکوک...اگه تو نبودی و اون روانی رو عصبی نمیکردی هیچوقت هانول نمیمرد....ازت متنفرم...دیگه نمیخوام تو زندگیم ببینمت.
اون شب یه رابطه و یه زندگی تموم شد...اما چند ماه بعد...یه باند قدیمی به اوج قدرت رسید و یه باند قدرتمند ساخته و شکل گرفت...باند جئون و کیم...
اعضا و رییس بانده جئون مردمی که گناهکار نبودن رو تا حد مرگ شکنجه میکردن و اعضا و رییس بانده کیم کسانی که گناهکار بودن رو
درجا میکشتن...
رییس بانده جئون رو همه میشناختن...جونگکوک
اما رییس بانده تازه وارد رو هیچکس نمیشناخت و قیافه ای ازش ثبت نشده بود...تنها چیزی که مردم میدونستن فامیلیش بود...کیم
مردم بهش لقب زن سیاه نقاب رو داده بودن...چون فقط یه فیلم ازش بود که کاملا توش سیاه پوشیده بود و یه نقاب سیاه زده بود...
ــــــــــــــــــــــــــ
حمایت کنید لطفا
#تهکوک #جونگکوک #رمان #فیک #تکـپارتی #کیپاپ #تیک_تاک #کیدراما #میکاپ
Loren
_______________
بلاخره نینا با کلی زور تونست جونگکوک رو از خودش جدا کنه....
-هی جونگکوک...چرا آنقدر عصبی هستی؟
جونگکوک سعی کرد آرامش خودش و حفظ کنه تا یه موقع نینا صدمه نبینه...
-ببخشید...
-برام توضیح بده...باید برام توضیح بدی من تمام زندگیم برای کی کار میکردم.
جونگکوک دستاش و روی کاپوت ماشین دور و بره پاهای نینا گذاشت...
به چشای نینا نگاه کرد و با یاد آوری همه چیز کمی بغض کرد...سپس پوزخندی از ضعف خودش زد و با بالا کشیدن بینیش شروع به حرف زدن کرد.
-بعد از مرگ مامانم، وقتی من ۹سالم بود...پدرم با یه زنی ازدواج کرد که یه پسره ۱۷ ساله داشت..همون جانگوو...پسره یه احمق به تمام معنا بود...مشخص شد حتی قبل از اینکه بابام با مامانم ازدواج کنه با این زن رابطه داشته و به گفته زنه، اون پسره بچه بابام بوده...یعنی داداش ناتنی من...ولی بعد از ۳ سال وقتی من ۱۱ سالم بود مشخص شد زنه دروغ گفته و جانگوو پدر نامعلومه...بعد وقتی پدرم تلاش کرد اونها رو زندانی و شکنجه کنه جانگوو با یه چاقو پدرم و کشت...بعد هم کل اموال پدرم رو برداشت و رفت...منم یتیم شدم...خودم کار کردم و الان به اینجا رسیدم...
نینا یا بهت به جونگکوک نگاه میکرد و معلوم بود هنگ کرده...
نینا نفس عمیق کشید و محکم جونگکوک رو تو بغل خودش کشید...
-من عاشقتم جونگکوک...هروقت فکر کردی به کسی نیاز داری تا بغلت کنه و آرومت کنه من هستم...نگران نباش...نینا اینجاست تا آرومت کنه...
جونگکوک آروم دستاش و بالا آورد و متقابلاً نینا رو محکم بغل کرد...
ناگهان صدای داد و بیداد و جیغ از تالار اومد...
با صدای تیر همه مهمان ها با ترس و جیغ از داخل تالار بیرون اومدن...
نینا ترسیده بود و جونگکوک نگران بود...
هردو طرف تالار دویدن و وقتی وارد شدن با دیدن صحنه روبروشون شوکه شدن...
نینا با ترس به جنازه خواهرش که روی زمین افتاده بود و لباس سفیدش غرق خون بود نگاه کرد...
جانگوو با قیافه سادیسمی به جنازه نگاه میکرد و یه تفنگ دستش بود...
جونگکوک سریع تفنگش و در آورد و سمت نینا اومد تا جلوش وابسته و ازش مراقبت کنه...
اما نینا با بهت درحالی که نگاهش روی خواهرش بود جونگکوک و کنار زد و سمت جنازه رفت..
روی زمین زانو زد و اصلا براش مهم نبود زمین پره خونه...
نینا با دیدن جای تیری که روی سینه هانول بود خنده ای کرد که از شوک و ترس بود...
تو یک دقیقه خواهرش و از دست داد؟
تنها داراییش؟
نینا آروم بدن بیجان خواهرش رو توی بغلش گرفت و شروع به گریه کردن کرد...
جونگکوک آروم سمت نینا رفت و از پشت دستاش و گرفت تا بلندش کنه...
نینا سریع جونگکوک رو پس زد و با عصبانیت و گریه گفت...
-ازم دور شو...دیگه نمیخوام ببینمت...ازت متنفرم جئون جونگکوک...اگه تو نبودی و اون روانی رو عصبی نمیکردی هیچوقت هانول نمیمرد....ازت متنفرم...دیگه نمیخوام تو زندگیم ببینمت.
اون شب یه رابطه و یه زندگی تموم شد...اما چند ماه بعد...یه باند قدیمی به اوج قدرت رسید و یه باند قدرتمند ساخته و شکل گرفت...باند جئون و کیم...
اعضا و رییس بانده جئون مردمی که گناهکار نبودن رو تا حد مرگ شکنجه میکردن و اعضا و رییس بانده کیم کسانی که گناهکار بودن رو
درجا میکشتن...
رییس بانده جئون رو همه میشناختن...جونگکوک
اما رییس بانده تازه وارد رو هیچکس نمیشناخت و قیافه ای ازش ثبت نشده بود...تنها چیزی که مردم میدونستن فامیلیش بود...کیم
مردم بهش لقب زن سیاه نقاب رو داده بودن...چون فقط یه فیلم ازش بود که کاملا توش سیاه پوشیده بود و یه نقاب سیاه زده بود...
ــــــــــــــــــــــــــ
حمایت کنید لطفا
#تهکوک #جونگکوک #رمان #فیک #تکـپارتی #کیپاپ #تیک_تاک #کیدراما #میکاپ
- ۲۸.۷k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط