Forbidden Moon (4)
Forbidden Moon (4)
ویو لیا
تمام شب به جونگکوک فکر کردم.
نه به خاطر اینکه ازش خوشم اومده باشه.
نه.
فقط...
عجیب بود.
خیلی عجیب.
یه لحظه سرد و بیاحساس بود، یه لحظه دیگه حس میکردم داره ازم محافظت میکنه.
روی تخت غلت زدم و به سقف خیره شدم.
— مهم نیست.
زیر لب گفتم.
— فردا فراموشش میکنم.
اما حتی خودمم حرفم رو باور نکردم.
---
صبح زود از خواب بیدار شدم.
این بار تصمیم داشتم بیشتر اطراف خونه رو بگردم.
بعد از خوردن صبحونه، از خونه بیرون زدم.
هوا نسبت به دیروز بهتر بود.
مه کمتر شده بود.
برای اولین بار تونستم بخش بیشتری از جنگل رو ببینم.
چند دقیقه اطراف قدم زدم تا اینکه چیزی توجهم رو جلب کرد.
یه مسیر باریک.
انگار مدتها کسی ازش استفاده نکرده بود.
کنجکاوی همیشه بزرگترین مشکل من بود.
و این بار هم کار دستم داد.
آروم وارد مسیر شدم.
---
هرچی جلوتر میرفتم، جنگل ساکتتر میشد.
تا اینکه به یه فضای باز رسیدم.
و همونجا خشکم زد.
رد پنجه.
بزرگ.
خیلی بزرگ.
کنار یه درخت.
اخم کردم.
— این دیگه چه جور سگه؟
خم شدم تا بهتر نگاهش کنم.
اما ناگهان صدای غرشی از پشت سرم شنیدم.
بدنم یخ زد.
آروم برگشتم.
چند متر اونطرفتر، یه گرگ بزرگ بین درختها ایستاده بود.
بزرگتر از هر گرگی که توی عمرم دیده بودم.
و مستقیم بهم نگاه میکرد.
نفسم بند اومد.
— اوه...
عالی شد.
عالی.
---
ویو جونگکوک
بوی ترسش تمام جنگل رو پر کرده بود.
دستم مشت شد.
چطور تونسته بود تا اینجا بیاد؟
حتی بعضی از اعضای قبیله هم بدون اجازه وارد این بخش نمیشدن.
اما لیا وسط خطرناکترین قسمت جنگل ایستاده بود.
و روبهروش یکی از گرگهای نگهبان قرار داشت.
تائهجون کنارم ظاهر شد.
— گفتم دردسر میشه.
بدون جواب دادن به سمتش حرکت کردم.
چند ثانیه بعد خودم رو بین لیا و گرگ قرار دادم.
گرگ فوراً سرش رو پایین انداخت و عقب رفت.
لیا با تعجب نگاهم کرد.
خیلی تعجب.
خیلی بیشتر از چیزی که دوست داشتم.
---
ویو لیا
— تو...
به جونگکوک خیره شدم.
— از کجا پیدات شد؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به گرگ انداخت.
گرگ هم بدون هیچ مقاومتی عقب کشید.
انگار ازش میترسید.
یا...
ازش دستور میگرفت.
یه حس عجیب توی دلم پیچید.
— این گرگ چرا رفت؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— چون من خواستم.
پلک زدم.
— چی؟
— باید برگردی خونه.
— نه صبر کن.
یه قدم جلو رفتم.
— تو کی هستی واقعاً؟
برای اولین بار نگاهش تغییر کرد.
خیلی کوتاه.
خیلی نامحسوس.
اما انگار پشت اون چشمهای آروم، هزار تا راز پنهان شده بود.
— بهتره فعلاً این سؤال رو نپرسی.
این رو گفت و از کنارم رد شد.
و من فقط بیشتر از قبل کنجکاو شدم.
چون مطمئن بودم...
جونگکوک یه آدم معمولی نبود.
...
ادامه دارد...
خب اینم از 4 پارت
پدرم دراومد تا اینو نوشتم
خب
شرط پارت 4:
65 لایک
17 بازنشر
5 فالوور
تا پارت بعد باییی
ویو لیا
تمام شب به جونگکوک فکر کردم.
نه به خاطر اینکه ازش خوشم اومده باشه.
نه.
فقط...
عجیب بود.
خیلی عجیب.
یه لحظه سرد و بیاحساس بود، یه لحظه دیگه حس میکردم داره ازم محافظت میکنه.
روی تخت غلت زدم و به سقف خیره شدم.
— مهم نیست.
زیر لب گفتم.
— فردا فراموشش میکنم.
اما حتی خودمم حرفم رو باور نکردم.
---
صبح زود از خواب بیدار شدم.
این بار تصمیم داشتم بیشتر اطراف خونه رو بگردم.
بعد از خوردن صبحونه، از خونه بیرون زدم.
هوا نسبت به دیروز بهتر بود.
مه کمتر شده بود.
برای اولین بار تونستم بخش بیشتری از جنگل رو ببینم.
چند دقیقه اطراف قدم زدم تا اینکه چیزی توجهم رو جلب کرد.
یه مسیر باریک.
انگار مدتها کسی ازش استفاده نکرده بود.
کنجکاوی همیشه بزرگترین مشکل من بود.
و این بار هم کار دستم داد.
آروم وارد مسیر شدم.
---
هرچی جلوتر میرفتم، جنگل ساکتتر میشد.
تا اینکه به یه فضای باز رسیدم.
و همونجا خشکم زد.
رد پنجه.
بزرگ.
خیلی بزرگ.
کنار یه درخت.
اخم کردم.
— این دیگه چه جور سگه؟
خم شدم تا بهتر نگاهش کنم.
اما ناگهان صدای غرشی از پشت سرم شنیدم.
بدنم یخ زد.
آروم برگشتم.
چند متر اونطرفتر، یه گرگ بزرگ بین درختها ایستاده بود.
بزرگتر از هر گرگی که توی عمرم دیده بودم.
و مستقیم بهم نگاه میکرد.
نفسم بند اومد.
— اوه...
عالی شد.
عالی.
---
ویو جونگکوک
بوی ترسش تمام جنگل رو پر کرده بود.
دستم مشت شد.
چطور تونسته بود تا اینجا بیاد؟
حتی بعضی از اعضای قبیله هم بدون اجازه وارد این بخش نمیشدن.
اما لیا وسط خطرناکترین قسمت جنگل ایستاده بود.
و روبهروش یکی از گرگهای نگهبان قرار داشت.
تائهجون کنارم ظاهر شد.
— گفتم دردسر میشه.
بدون جواب دادن به سمتش حرکت کردم.
چند ثانیه بعد خودم رو بین لیا و گرگ قرار دادم.
گرگ فوراً سرش رو پایین انداخت و عقب رفت.
لیا با تعجب نگاهم کرد.
خیلی تعجب.
خیلی بیشتر از چیزی که دوست داشتم.
---
ویو لیا
— تو...
به جونگکوک خیره شدم.
— از کجا پیدات شد؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به گرگ انداخت.
گرگ هم بدون هیچ مقاومتی عقب کشید.
انگار ازش میترسید.
یا...
ازش دستور میگرفت.
یه حس عجیب توی دلم پیچید.
— این گرگ چرا رفت؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— چون من خواستم.
پلک زدم.
— چی؟
— باید برگردی خونه.
— نه صبر کن.
یه قدم جلو رفتم.
— تو کی هستی واقعاً؟
برای اولین بار نگاهش تغییر کرد.
خیلی کوتاه.
خیلی نامحسوس.
اما انگار پشت اون چشمهای آروم، هزار تا راز پنهان شده بود.
— بهتره فعلاً این سؤال رو نپرسی.
این رو گفت و از کنارم رد شد.
و من فقط بیشتر از قبل کنجکاو شدم.
چون مطمئن بودم...
جونگکوک یه آدم معمولی نبود.
...
ادامه دارد...
خب اینم از 4 پارت
پدرم دراومد تا اینو نوشتم
خب
شرط پارت 4:
65 لایک
17 بازنشر
5 فالوور
تا پارت بعد باییی
- ۹۳۲
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط