به جایی از زندگی میرسی که همهچیز کمکم رنگش را از دست م

به جایی از زندگی می‌رسی که همه‌چیز کم‌کم رنگش را از دست می‌دهد.

نه اتفاق بد بزرگی افتاده، نه فاجعه‌ای رخ داده…

فقط انگار زندگی آهسته آهسته خاکستری شده آرزوهایی که زمانی برایشان می‌دویدی، حالا فقط گوشه‌ی ذهنت خاک می‌خورند.

نه آن‌قدر غمگینی که گریه کنی، نه آن‌قدر خوشحال که بخندی.

فقط هستی…

بی‌انگیزه، بی‌اشتیاق، در میان روزهایی که می‌آیند و می‌روند

و تو فقط نگاه می‌کنی که چطور زندگی، آرام و بی‌صدا

از کنارت عبور می‌کند.
دیدگاه ها (۱)

بعضی سنگینی‌ها از خیابان و اتاق و شهر نمی‌آیند که با عوض کرد...

انگار توی برزخم......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط