انسانها عجیب نیستند

انسان‌ها عجیب نیستند؟
چطور میتوانند هر هفته را با شخصیتی جدید بگذرانند ؟.. منظورم این است که ، انگار به هیجان آشنایی عادت کرده‌اند ، به اینکه در عرض یک هفته تمام علایق و جزیات شگفت‌انگیز را راجب فردی بفهمند و سپس بعد از گذر چند روز وقتی متوجه می‌شوند که دیگر چیز جدیدی برای فهمیدن و کشف کردن نیست رابطه‌شان را تمام کنند و سراغ نفر بعدی بروند
نمیدانم.. شاید هم این من هستم که عجیب‌ام
آخر ، من دوست میدارم زره به زره بفهمم ، دوست دارم که حقایق را خودم کشف کنم و متقابلا برای کشف کردنم تلاش شود ، نه اینکه به مانند روزومه کاری زندگی را برایَم به نمایش بگذارند تا من به یکباره تمامی هستیَت فردی را به زور قورت دهم ؛ دوست دارم که جزیات را آرام زیر دندانم مزه کنم و تلخی و شیرینی‌اش را رویِ زبانم بچشم ، دوست دارم آهسته در خاطرات بلغزم و گذشته را به چشم ببینم تا داستان زخم‌ها بر جسم و روح را درک کنم .
این عجیب است؟.. اینکه به کوچک‌ترین تغییر در رفتارها و احساسات و کلمات اینقدر اهمیت میدهم؟...
فکر میکنم بخاطر همین است که نمیتوانم به مانند باقی انسان‌ها روابطم را فراموش و یا که جایگزین کنم ، چرا که هرکس شخصیت خاص خودش را دارد و فراموش آن همه خنده و اشک از برایَم سخت است ؛ سخت است که به انسان‌های دو روزه دل ببندم ، چرا کِه من به دنبال روابط عمیقم ، روابطی که لمس شوند ، روابطی طولانی و آرام که احساس امنیت دهند . اما غافل از حتی یک فرد که این مباحث را درک کند
برای همین است که نمیتوانم به چیز هایی که احساساتم را درگیر خود میکنند اعتماد کنم ، چرا که میتوانند خیلی سخت مرا خورد و نابود کنند..
دیدگاه ها (۰)

خسته‌ام عزیزکرده،برایَم تفاوتی ندارد اگر پس از آنکه شب چشم ه...

میدانی عزیزکم ؛ گاه آنقَدَر کم می‌آورم که به پشت بام میروم ،...

نمی خواهم رمانتیک باشم یا با حرف ارام کردن را در حرف هایم بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط