از اونجایی که اصرار کردین پارته آخر رو بزارم منم عصبانیتم

از اونجایی که اصرار کردین پارته آخر رو بزارم منم عصبانیتمو گذاشتم کنار و گذاشتم ببینید چه آدامینه نازی دارین فدای خودم بشم 😌
البته بازم عصبانیم هاا😂
____________________________________
پارت*آخر*
که یهو یه خون آشام دید که نشسته بود ، با صدای ات به خودش اومد بلند شد و با لبخند بزرگی به ات خیره شد

: اوووو فکر نمی‌کردم انقدر زود بزرگ شده باشی

ات: تو دیگه کی هستی؟

: هوممم..خب من....دختر عموتم...اسمم لیاس خوشبختم

ات: چ...چ..چییییییییی؟؟؟؟..چ.. چطور ممکنه؟؟؟؟

لیا: آروم باش میخام همه چیو بهت توضیح بدم

ات: زود باش بگو

لیا: هوممم...چند سال پیش وقتی که تو ۳ سالت بود با اینکه تو جاودانه بودی و با هممون فرق داشتی اما هممون کنار هم خوشحال بودیم تا اینکه دوتا جاودانه بهمون حمله کردن و هممون رو کشتن..من تونستم فرار کنم اما وقتی میخاستن تو رو هم بکشن نتونستن برای همین حافظتو پاک کردن و بعدش سال ها گذشت...اونا یه دختر به دنیا آوردن به اسم دوهی..اون میخاد نه تنها تو بلکه کل دنیا رو نابود کنه برای همین اومدم پیشه تو...من دیگه نمیتونم زنده بمونم لطفاً مراقب خودت باش

لیا رفت، ات هم شکه شده بود و هم حسابی عصبانی بود دوهی و خانوادش باعث شدن ات این همه زجر بکشه ، ات با همون عصبانیتی که داشت به سمته عمارت رفت و وقتی رسید دید که تهیونگ و دوهی دارن دعوا میکنن

تهیونگ: دوهی چرا نمیفهمی هااا؟؟؟

دوهی: ببخشید ولی دقیقا چیو باید بفهمم؟؟؟ هااا؟؟ ...میگیم از اون
دختره ی عوضی بدم میاد بندازش بیرون( داد)

تهیونگ: مگه اون چیکارت کرده؟؟؟ چرا انقدر ازش بدت میاد؟؟؟

دوهی: اون یه هرزس چرا نمی‌فهمی تهیونگ؟( داد)

عصبانیت از چهره تهیونگ موج میزد ، با محکمی و عربده ای که کل عمارتو لرزوند لب زد

تهیونگ: نخیر... درواقع تو هرزه ای( عربدع)

همه از حرف تهیونگ شکه شدن و برای چند لحظه همه جا رفت توی سکوت عمیقی و ات اون سکوت رو شکست، با قدمای محکمی به سمته دوهی اومد و انقدر عصبانی بود که هیچکس نمیتونست جلوشو بگیره ، ات تو چند ثانیه دستای دوهی رو شکست، دوهی با گریه و نفرت لب زد

دوهی: داری چه غلطی میکنی؟؟؟

ات: اینکه چیزی نیس....میخامم تیکه تیکت کنم

دوهی: نمیتونی هیچکاری کنی

ات یه پوزخند ترسناک و عمیق زد

ات: نظرت چیه امتحانش کنیم؟

ات بدونه اینکه به دوهی فرصت حرف زدن بده سریع بهش حمله کرد، یک ساعت گذشت ، دوهی قدرتاش خیلی زیاد بود و اتو شکست داده بود و همین که همه فکر کردن ات مرده یهو ات قدرتاشو ترکیب کرد و تونست شیشه هایی پر از زهر درست کنه و با قدرتش اون شیشه های تیز رو به سمته دوهی برد و از جاش بلند شد دوهی درحالی که داشت میمیرد لب زد

دوهی: ا...این چ...چ...چ..چطور ممکنه؟؟؟؟

ات: ترس باعث میشه که شجاع بشی اما غرور باعثه شکستت میشه

ات یه حرکت دیگع زد و دوهی مرد ، همه با تعجب و خوشحالی به ات نگاه کردن و یهو همه تشویقش کردن تهیونگ اومد سمته ات و محکم بغلش کرد

تهیونگ: ببینم تو خوبی ؟؟ جایت که آسیب ندیده؟؟؟؟

ات: نه نه نگران نباش خوبم

تهیونگ: ات میخام یه چیزی بهت بگم

ات: بگو میشنوم

تهیونگ زانو زد و با بغض لب زد

تهیونگ: ات..حاضری تا ابد ماله من شی؟

ات: خ...خ...خ..خب...

تهیونگ: میدونم قبول نمیکنی چون رفتارم زیاد باهات خوب نبوده

ات: اشتباه میکنی

تهیونگ: منظورت چیه ؟

ات: من قبول میکنم... راستش من عاشقت بودم ولی فکر میکردم عشقم یک طرفس اما اشتباه میکردم

تهیونگ برق خاصی توی چشماش شکل گرفت و از شدت خوشحالی نمیدونست چیکار کنه ،‌ صدای تشویق دوباره بالا رفت اما اینبار فرق داشت...داستان این دوتا پر از ماجراجویی بود و خاطره ی زیاد خوبی ازش نداشتن اما انگار زندگی و سرنوشتشون داشت تغییر میکرد...

چند ماه بعد____
ات با استفاده از قدرت جادوگریش هم تونست تهیونگو دوباره انسان کنه و هم خودشو ، دیگه هیچ قدرتی نداشتن و هردوشون راضی بودن چون دیگه احساسه ترس ، اضطراب و یا افسردگی رو نداشتن و میتونستن راحت زندگی کنن


حتا اگه زمان و زمین نابود بشه گل هایی هستن که دارن شکوفه میدن ، ماهی هایی هستن که توی دریا خوشحالن ، خورشیدی هست که همیشه بدرخشه و بارونی هست که بباره برای همین باید تا آخرین نفسمون امید داشته باشیم و برای همچی بجنگیم..این راز و تلخیه زندگیه که هیچی نمیتونه تغییرش بده:)

پایان.....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خب دیگه قصه ی ما به سر رسید کوکی به شیرموزاش نرسید 😁😂
دیدگاه ها (۳)

ولی این آهنگ با صدای جنی و جیسو🛐🛐🛐🛐

تو چی بودی؟خودم عروسک 🙂🙃...

پارت⁹که جونگکوک و جیمین اومدن پیشه تهیونگتهیونگ: باز چیشدع؟(...

پارت¹⁰که یهو ات از جاش بلند شدات: من میرم توی اتاقم کار دارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط