LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
فصل دوم | پارت ۶ | قرار فردا
صبح روز بعد، سوا زودتر از همیشه به مزون رسید.
تمام شب تقریباً نتوانسته بود به چیزی جز فلش و آن مرد فکر کند.
گوشیاش را برداشت.
هیچ پیام جدیدی نبود.
برای اولین بار، سکوت بیشتر از هر پیامی نگرانش میکرد.
ساعت نزدیک شش شد.
جونگکوک جلوی مزون منتظرش بود.
ـ «آمادهای؟»
سوا سر تکان داد.
ـ «آره.»
در مسیر، هیچکدام حرف زیادی نزدند.
وقتی به کافه رسیدند، مرد جوان از قبل آنجا نشسته بود.
فلش روی میز بود.
جونگکوک نشست.
ـ «خب... شروع کن.»
مرد فلش را جلو آورد.
ـ «قبلش باید یه چیزی بدونی.»
جونگکوک منتظر ماند.
ـ «اون کسی که دنبالش میگردی، تنها نیست.»
سوا آرام پرسید:
ـ «یعنی چی؟»
مرد نگاهش را به اطراف انداخت.
ـ «یعنی کسی داخل حلقهی خودتونه.»
جونگکوک ناگهان ساکت شد.
ـ «مطمئنی؟»
ـ «صددرصد.»
همان لحظه گوشی مرد زنگ خورد.
نگاهش به صفحه افتاد و رنگ صورتش تغییر کرد.
ـ «باید برم.»
جونگکوک دستش را روی میز گذاشت.
ـ «فلش رو جا گذاشتی.»
مرد مکث کرد.
ـ «برای خودت آوردمش.»
بعد سریع از کافه خارج شد.
جونگکوک فلش را برداشت.
سوا آرام گفت:
ـ «فکر میکنی کیه؟»
جونگکوک جواب نداد.
چون درست همان لحظه...
روی صفحهی گوشیاش یک پیام جدید ظاهر شد.
«اگر دنبال خائن میگردی، اول به نزدیکترین آدم خودت نگاه کن.»
جونگکوک به سوا نگاه کرد.
و برای اولین بار...
حتی خودش هم نمیدانست به چه کسی باید اعتماد کند.
ادامه دارد...
فصل دوم | پارت ۶ | قرار فردا
صبح روز بعد، سوا زودتر از همیشه به مزون رسید.
تمام شب تقریباً نتوانسته بود به چیزی جز فلش و آن مرد فکر کند.
گوشیاش را برداشت.
هیچ پیام جدیدی نبود.
برای اولین بار، سکوت بیشتر از هر پیامی نگرانش میکرد.
ساعت نزدیک شش شد.
جونگکوک جلوی مزون منتظرش بود.
ـ «آمادهای؟»
سوا سر تکان داد.
ـ «آره.»
در مسیر، هیچکدام حرف زیادی نزدند.
وقتی به کافه رسیدند، مرد جوان از قبل آنجا نشسته بود.
فلش روی میز بود.
جونگکوک نشست.
ـ «خب... شروع کن.»
مرد فلش را جلو آورد.
ـ «قبلش باید یه چیزی بدونی.»
جونگکوک منتظر ماند.
ـ «اون کسی که دنبالش میگردی، تنها نیست.»
سوا آرام پرسید:
ـ «یعنی چی؟»
مرد نگاهش را به اطراف انداخت.
ـ «یعنی کسی داخل حلقهی خودتونه.»
جونگکوک ناگهان ساکت شد.
ـ «مطمئنی؟»
ـ «صددرصد.»
همان لحظه گوشی مرد زنگ خورد.
نگاهش به صفحه افتاد و رنگ صورتش تغییر کرد.
ـ «باید برم.»
جونگکوک دستش را روی میز گذاشت.
ـ «فلش رو جا گذاشتی.»
مرد مکث کرد.
ـ «برای خودت آوردمش.»
بعد سریع از کافه خارج شد.
جونگکوک فلش را برداشت.
سوا آرام گفت:
ـ «فکر میکنی کیه؟»
جونگکوک جواب نداد.
چون درست همان لحظه...
روی صفحهی گوشیاش یک پیام جدید ظاهر شد.
«اگر دنبال خائن میگردی، اول به نزدیکترین آدم خودت نگاه کن.»
جونگکوک به سوا نگاه کرد.
و برای اولین بار...
حتی خودش هم نمیدانست به چه کسی باید اعتماد کند.
ادامه دارد...
- ۴۲۲
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط