LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
فصل دوم | پارت ۸ | اعتراف لنا
لنا چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «چند ماه پیش... یه نفر باهام تماس گرفت.»
جونگکوک اخم کرد.
ـ «کی؟»
ـ «نمیدونم. هیچوقت خودش رو معرفی نکرد.»
سوا پرسید:
ـ «چی میخواست؟»
لنا نگاهش را پایین انداخت.
ـ «دربارهی تو و جونگکوک سؤال میکرد.»
جونگکوک جلو آمد.
ـ «چه سؤالهایی؟»
ـ «اینکه کجا میرید، با چه کسایی در ارتباطید... و اینکه آیا هنوز با هم در تماسید یا نه.»
سوا با تعجب گفت:
ـ «چرا همون موقع چیزی نگفتی؟»
لنا آهی کشید.
ـ «چون اولش فکر کردم یه مزاحم معمولیه.»
جونگکوک آرام پرسید:
ـ «بعد چی شد؟»
لنا گوشیاش را روی میز گذاشت.
ـ «بعد... تهدیدم کرد.»
سوا با نگرانی نگاهش کرد.
ـ «تهدیدت کرد؟»
لنا سر تکان داد.
ـ «گفت اگه حرف بزنم، یکی از آدمایی که دوستش دارم آسیب میبینه.»
جونگکوک لحظهای ساکت ماند.
ـ «و اون آدم...»
لنا نگاهش را به سوا انداخت.
ـ «تو بودی.»
سوا خشکش زد.
جونگکوک با صدای آرام گفت:
ـ «پس تمام این مدت ساکت موندی که از سوا محافظت کنی.»
لنا چیزی نگفت.
اما ناگهان گوشی روی میز دوباره لرزید.
پیام جدیدی آمده بود.
«بالاخره گفتی.»
همه ساکت شدند.
و درست زیر آن جمله، یک عکس فرستاده شده بود...
عکسی که نشان میداد کسی از بیرون کافه، تمام مدت آنها را زیر نظر داشته است.
ادامه دارد...
فصل دوم | پارت ۸ | اعتراف لنا
لنا چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «چند ماه پیش... یه نفر باهام تماس گرفت.»
جونگکوک اخم کرد.
ـ «کی؟»
ـ «نمیدونم. هیچوقت خودش رو معرفی نکرد.»
سوا پرسید:
ـ «چی میخواست؟»
لنا نگاهش را پایین انداخت.
ـ «دربارهی تو و جونگکوک سؤال میکرد.»
جونگکوک جلو آمد.
ـ «چه سؤالهایی؟»
ـ «اینکه کجا میرید، با چه کسایی در ارتباطید... و اینکه آیا هنوز با هم در تماسید یا نه.»
سوا با تعجب گفت:
ـ «چرا همون موقع چیزی نگفتی؟»
لنا آهی کشید.
ـ «چون اولش فکر کردم یه مزاحم معمولیه.»
جونگکوک آرام پرسید:
ـ «بعد چی شد؟»
لنا گوشیاش را روی میز گذاشت.
ـ «بعد... تهدیدم کرد.»
سوا با نگرانی نگاهش کرد.
ـ «تهدیدت کرد؟»
لنا سر تکان داد.
ـ «گفت اگه حرف بزنم، یکی از آدمایی که دوستش دارم آسیب میبینه.»
جونگکوک لحظهای ساکت ماند.
ـ «و اون آدم...»
لنا نگاهش را به سوا انداخت.
ـ «تو بودی.»
سوا خشکش زد.
جونگکوک با صدای آرام گفت:
ـ «پس تمام این مدت ساکت موندی که از سوا محافظت کنی.»
لنا چیزی نگفت.
اما ناگهان گوشی روی میز دوباره لرزید.
پیام جدیدی آمده بود.
«بالاخره گفتی.»
همه ساکت شدند.
و درست زیر آن جمله، یک عکس فرستاده شده بود...
عکسی که نشان میداد کسی از بیرون کافه، تمام مدت آنها را زیر نظر داشته است.
ادامه دارد...
- ۲۳۴
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط