پارت پنجم
پارت پنجم
(MISOO)
سوم فوریه سال ۲۰۲۲.
پاهام رو تکون دادم و به اطرافم نگاه کردم.
از شدت خستگی داشتم میمردم.
توی دلم مداما به یونجون بد و بیراه میگفتم.
آدم بدقول!
_ «عذر می خوام؟»
به عقب برگشتم و با پسر جوانی تقریبا همسن خودم روبه رو شدم.
عینک مشکی رنگی روی چشمش بود بوی عطر تلخش به وجودم نفوذ میکرد.
_ «آمم، بله؟ چطور میتونم کمکتون کنم؟»
پسر مقابلم کمی این پا و اون پا کرد.
_ «راستش.. اینجا صندلی منه.»
به شماره ی صندلی و بعد به شماره ی روی بلیتم نگاه کردم. حق با اون بود، یه شماره اضافه اومده بودم.
_ «اوه، من واقعا متاسفم.»
از جام بلند شدم و سریع کیفم رو برداشتم.
سالن سینما حالا دیگه توی سکوت بود و خبری از اون سر و صدای چند لحظه پیش نبود.
فیلم روبه آغاز بود و به همین دلیل همه جا تاریک بود.
به اطرافم نگاه کردم، یونجون هنوز هم نیومده بود.
ته دلم خالی شد و احساس تنهایی کردم.
اینم از این.
_ «به نظر میاد تنها باشین. صندلیتون کنار صندلی منه، بفرمایید بشینید.»
به شماره روی کارتم نگاه کردم. من 7 بودم و اون 8.
آروم سرم رو تکون دادم و خواستم از بین صندلی های دیگه عبور کنم.
پام به چیزی که احتمال دادم قوطی یکی از آدما باشه برخورد کرد و تعادلم از بین رفت.
حداقل تونستم جیغم رو خفه کنم.
داخل بغل کسی افتادم.
بازو های قدرتمندش که به دورم پیچیده فهمیدم دختر نیست.
نه. یه پسره.
_ «مراقب خودت باش.»
(MISOO)
سوم فوریه سال ۲۰۲۲.
پاهام رو تکون دادم و به اطرافم نگاه کردم.
از شدت خستگی داشتم میمردم.
توی دلم مداما به یونجون بد و بیراه میگفتم.
آدم بدقول!
_ «عذر می خوام؟»
به عقب برگشتم و با پسر جوانی تقریبا همسن خودم روبه رو شدم.
عینک مشکی رنگی روی چشمش بود بوی عطر تلخش به وجودم نفوذ میکرد.
_ «آمم، بله؟ چطور میتونم کمکتون کنم؟»
پسر مقابلم کمی این پا و اون پا کرد.
_ «راستش.. اینجا صندلی منه.»
به شماره ی صندلی و بعد به شماره ی روی بلیتم نگاه کردم. حق با اون بود، یه شماره اضافه اومده بودم.
_ «اوه، من واقعا متاسفم.»
از جام بلند شدم و سریع کیفم رو برداشتم.
سالن سینما حالا دیگه توی سکوت بود و خبری از اون سر و صدای چند لحظه پیش نبود.
فیلم روبه آغاز بود و به همین دلیل همه جا تاریک بود.
به اطرافم نگاه کردم، یونجون هنوز هم نیومده بود.
ته دلم خالی شد و احساس تنهایی کردم.
اینم از این.
_ «به نظر میاد تنها باشین. صندلیتون کنار صندلی منه، بفرمایید بشینید.»
به شماره روی کارتم نگاه کردم. من 7 بودم و اون 8.
آروم سرم رو تکون دادم و خواستم از بین صندلی های دیگه عبور کنم.
پام به چیزی که احتمال دادم قوطی یکی از آدما باشه برخورد کرد و تعادلم از بین رفت.
حداقل تونستم جیغم رو خفه کنم.
داخل بغل کسی افتادم.
بازو های قدرتمندش که به دورم پیچیده فهمیدم دختر نیست.
نه. یه پسره.
_ «مراقب خودت باش.»
- ۸۵۱
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط