HATE TO LOVE¹⁸
HATE TO LOVE¹⁸
(ویو:رز)
+:تو...
تو حق نداری برای من تعیین تکلیف کنی،جئون جونگکوک.(محکم و تیز.)
با شنیدن اسم کاملش به سمتم برگشت...
چشماش سرد بودن...
و این از هر داد و خشمی بدتر بود.
_:اون وقت چرا،شاهدخت؟
همراه حرفش،سرش رو خم کرد،یکی از دست هاش رو از رو دیوار برداشت و با انگشتاش شروع کرد به نوازش خط فکم...
لحنش خنثی بود...
انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش بهش سیلی زدم!
+:چون اجازه و قدرتش رو نداری.
با تعجبی ساختی آبروی بالا انداخت و شستش رو روی چونم گذاشت...
_:که اینطور.
دستش رو از کنار بدنم برداشت و صاف ایستاد،قامتش باعث سایه انداختن رو سرم شد...
نگاهش هنوز به چشمام بود...
_:من برای مسئلهی دیگهای اومده بودم...
اما تو،به یه راه دیگهای کشوندیش.
چشمی چرخوندم...
میدونستم که اگر بگم من تقصیری نداشتم،بحث دوباره بالا میگرفت و من هم حوصلهاش رو نداشتم.
+:چه مسئلهای؟
این بار واقعا کنی تعجب داخل چشماش دیده میشد...
انگار که انتشار داشت باهاش بحث کنم،اما نکردم.
و این واقعا به من چسبید.
_:اینکه من با پادشاه صحبت کردم،که شما به نبرد فردا نرید.
بعد با لحن تمسخر آمیزی ادامه داد:
_:چون عروس خاندان جئون باید سالم بمونه.
من هم کم نیاوردم و گفتم:
+:عروس خاندان جئون سالم هست.
اما پسرشون...
بعید میدونم.
اون لبخند رو لباش خشک شد،و به حاش من با نیشخند بهش نگاه میکردم.
جلوی کت لباسش رو مرتب کرد...
_:دیگه حرفی باقی نمیمونه.
و آروم با قدم سنگین به سمت در حرکت کرد...
اما قبل از رفتن دوباره به سمتم برگشت...
انگار که مسئلهای جدید برای گفتن پیدا کرده بود...
با لبخندی مزهک براندازم کرد...
_:درحال خراب شدن رابطهی من و بانو لیا هستی.
اما...
چشمام ریز و تیزبین شد.
+:اما چی؟
دست هایش رو کرد تو جیباش و با خندهای کوتاه سر تکون داد...
_:اما نگران نباش.
من هم برای تلافی...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
(ویو:رز)
+:تو...
تو حق نداری برای من تعیین تکلیف کنی،جئون جونگکوک.(محکم و تیز.)
با شنیدن اسم کاملش به سمتم برگشت...
چشماش سرد بودن...
و این از هر داد و خشمی بدتر بود.
_:اون وقت چرا،شاهدخت؟
همراه حرفش،سرش رو خم کرد،یکی از دست هاش رو از رو دیوار برداشت و با انگشتاش شروع کرد به نوازش خط فکم...
لحنش خنثی بود...
انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش بهش سیلی زدم!
+:چون اجازه و قدرتش رو نداری.
با تعجبی ساختی آبروی بالا انداخت و شستش رو روی چونم گذاشت...
_:که اینطور.
دستش رو از کنار بدنم برداشت و صاف ایستاد،قامتش باعث سایه انداختن رو سرم شد...
نگاهش هنوز به چشمام بود...
_:من برای مسئلهی دیگهای اومده بودم...
اما تو،به یه راه دیگهای کشوندیش.
چشمی چرخوندم...
میدونستم که اگر بگم من تقصیری نداشتم،بحث دوباره بالا میگرفت و من هم حوصلهاش رو نداشتم.
+:چه مسئلهای؟
این بار واقعا کنی تعجب داخل چشماش دیده میشد...
انگار که انتشار داشت باهاش بحث کنم،اما نکردم.
و این واقعا به من چسبید.
_:اینکه من با پادشاه صحبت کردم،که شما به نبرد فردا نرید.
بعد با لحن تمسخر آمیزی ادامه داد:
_:چون عروس خاندان جئون باید سالم بمونه.
من هم کم نیاوردم و گفتم:
+:عروس خاندان جئون سالم هست.
اما پسرشون...
بعید میدونم.
اون لبخند رو لباش خشک شد،و به حاش من با نیشخند بهش نگاه میکردم.
جلوی کت لباسش رو مرتب کرد...
_:دیگه حرفی باقی نمیمونه.
و آروم با قدم سنگین به سمت در حرکت کرد...
اما قبل از رفتن دوباره به سمتم برگشت...
انگار که مسئلهای جدید برای گفتن پیدا کرده بود...
با لبخندی مزهک براندازم کرد...
_:درحال خراب شدن رابطهی من و بانو لیا هستی.
اما...
چشمام ریز و تیزبین شد.
+:اما چی؟
دست هایش رو کرد تو جیباش و با خندهای کوتاه سر تکون داد...
_:اما نگران نباش.
من هم برای تلافی...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
- ۴۴۸
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط