ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
chapter:2
P.18
کانگ وو:ته مین نهههه
با سرعت به سمت خیابون بغل دویید و صحنه ای مواجه شد که کل بدنش برای لحظهای یخ کرد ته مین واقعا انجامش داد اون خودشو جلوی کامیون انداخت و تو 16 سالگی با زندگیش خدافظی کرد کانگ وو کم کم به خودش اومد و زود رفت سمت ته مین و اونو بغل کرد
کانگ وو:نه رفیق نه چرا اینکارو کردی لعنتی چرا چرااا نهه ته مین نهه*گریه
کانگ وو:تو نباید اینکارو میکردی من الان چیکار کنم ته مین اخه چرا رفیق مگه ما دوست هم نبودیم؟دوستا که همدیگرو ول نمیکنن اخه چرا چرااااا*گریه
....
دو هفته از اون روز گذشته همونطور که ته جونگ به کوک گفت کل خانواده از هم پاشیدن کانگ وو نابود شد و غمگین دیگه با کسی صحبت نمیکرد و بیشتر روزو تو اتاقش بود سویون هم رفت تو شوک و ا.ت با دیدن حال پسرش نابود شد الیز رفت تو خودش و یونگی و کوک هم تو سکوت بودن انگار نمیتونستن چیزی بگن یا شایدم نمیخواستن حرفی بزنن عمارت غرق سکوت و ماتم بود و ته جونگ کم کم داشت به حدفش نزدیک تر میشد و سکوت و غمی که بر عمارت حاکم شده بود حتی رو خدمتکارا هم تاثیر گذاشته بود انگار که عمارت طلسم شده بود شادی پر کشیده بود و از عمارت رفته بود نه خنده نه شادی و نه امید فقط و فقط سکوت تاریکی و درد
...
ا.ت:چیکار کنیم کوک کانگ وو دو هفتست نه حرف میزنه نه چیزی میخوره عین یه تیکه چوب شده
کوک:نمیدونم ا.ت نمیدونم ...
ا.ت:کوک یه کاری بکن
کوک:کاری از دستم بر نمیاد
ا.ت:یعنی واقعا نمیتونی کاری کنی کوک راهی نیست که از این طلسم کوفتی خلاص شین
کوک:نه ا.ت نه تمومش کن راهی نیست و دیگه هیچ امیدیم نیست پس تمومش کن*داد
ا.ت:سر من داد نزن کوک طوری رفتار نکن انقار طلب کاری*داد
کوک:من عین طلب کارا رفتار نکردم فقط دو هفتست بارها داری یه سئوال و میپرسی و هربار یه جواب میگیری پس چرا تمومش نمیکنی دیگه راهی نیست اینو بفهم*داد
کانگ وو:سرش داد نزن*بلند
همه با شوک برگشتن سمتش
کانگ وو:قبلنم بهت گفتم سر مامانم داد نزن *بلند
کوک:بالاخره زبون باز کردی بچه؟
کانگ وو:.....
سویون:کانگ وو دنبالم بیا
باهم رفتن سمت تراس و
کانگ وو:چیه
سویون:کانگ وو..ببین میدونم برات سخته ولی تو تنها کسی هستی که میتونه مارو از این وضعیت نجات بده ...تو باید انتقام ته مین و پدرشو بگیری باید مارو از این تاریکی نجات بدی کانگ وو.. لطفا
کانگ وو:.....من اون عوضیو با دستای خودم میکشمش بهت قول میدم *جدی
....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
chapter:2
P.18
کانگ وو:ته مین نهههه
با سرعت به سمت خیابون بغل دویید و صحنه ای مواجه شد که کل بدنش برای لحظهای یخ کرد ته مین واقعا انجامش داد اون خودشو جلوی کامیون انداخت و تو 16 سالگی با زندگیش خدافظی کرد کانگ وو کم کم به خودش اومد و زود رفت سمت ته مین و اونو بغل کرد
کانگ وو:نه رفیق نه چرا اینکارو کردی لعنتی چرا چرااا نهه ته مین نهه*گریه
کانگ وو:تو نباید اینکارو میکردی من الان چیکار کنم ته مین اخه چرا رفیق مگه ما دوست هم نبودیم؟دوستا که همدیگرو ول نمیکنن اخه چرا چرااااا*گریه
....
دو هفته از اون روز گذشته همونطور که ته جونگ به کوک گفت کل خانواده از هم پاشیدن کانگ وو نابود شد و غمگین دیگه با کسی صحبت نمیکرد و بیشتر روزو تو اتاقش بود سویون هم رفت تو شوک و ا.ت با دیدن حال پسرش نابود شد الیز رفت تو خودش و یونگی و کوک هم تو سکوت بودن انگار نمیتونستن چیزی بگن یا شایدم نمیخواستن حرفی بزنن عمارت غرق سکوت و ماتم بود و ته جونگ کم کم داشت به حدفش نزدیک تر میشد و سکوت و غمی که بر عمارت حاکم شده بود حتی رو خدمتکارا هم تاثیر گذاشته بود انگار که عمارت طلسم شده بود شادی پر کشیده بود و از عمارت رفته بود نه خنده نه شادی و نه امید فقط و فقط سکوت تاریکی و درد
...
ا.ت:چیکار کنیم کوک کانگ وو دو هفتست نه حرف میزنه نه چیزی میخوره عین یه تیکه چوب شده
کوک:نمیدونم ا.ت نمیدونم ...
ا.ت:کوک یه کاری بکن
کوک:کاری از دستم بر نمیاد
ا.ت:یعنی واقعا نمیتونی کاری کنی کوک راهی نیست که از این طلسم کوفتی خلاص شین
کوک:نه ا.ت نه تمومش کن راهی نیست و دیگه هیچ امیدیم نیست پس تمومش کن*داد
ا.ت:سر من داد نزن کوک طوری رفتار نکن انقار طلب کاری*داد
کوک:من عین طلب کارا رفتار نکردم فقط دو هفتست بارها داری یه سئوال و میپرسی و هربار یه جواب میگیری پس چرا تمومش نمیکنی دیگه راهی نیست اینو بفهم*داد
کانگ وو:سرش داد نزن*بلند
همه با شوک برگشتن سمتش
کانگ وو:قبلنم بهت گفتم سر مامانم داد نزن *بلند
کوک:بالاخره زبون باز کردی بچه؟
کانگ وو:.....
سویون:کانگ وو دنبالم بیا
باهم رفتن سمت تراس و
کانگ وو:چیه
سویون:کانگ وو..ببین میدونم برات سخته ولی تو تنها کسی هستی که میتونه مارو از این وضعیت نجات بده ...تو باید انتقام ته مین و پدرشو بگیری باید مارو از این تاریکی نجات بدی کانگ وو.. لطفا
کانگ وو:.....من اون عوضیو با دستای خودم میکشمش بهت قول میدم *جدی
....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
- ۲۶۶
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط