half brother part : 38

روز تولدمون پنج روز از هم فاصله داشت پس من به اندازه کافی بزرگ شده بودم که بالاخره دیگه دوشیزه نباشم و میخواستم قدم اول رو کنار کسی بردارم که با تمام وجود میخواستمش...در واقع من باکره بودم چون قبل از این نمیخواستم با کسی باشم در واقع موضوع این نبود که میخواستم خودم رو برای ازدواج یا هر چیز دیگه ای باکره حفظ کنم او چند هفته گذشته را صرف این کرده بود که بهم ثابت کنه هیچوقت بین ما چیزی صورت نخواهد گرفت ولی دلم براش تنگ شده بود. تا اینکه یک شب برای شام شرایط عوض شد و تونستم اونو دوباره از نزدیک ببینم او معمولا در خانه غذا نمیخورد اما این شب چهارشنبه هم به دلیلی تصمیم گرفت به ما ملحق شود. از آن شبی که من دیدم که جونگسو با او بدرفتاری میکند من فقط از ناپدریم پرهیز کرده بودم به جز اینکه سر شام با او سر یک میز مینشستم من و مادرم زیاد با هم تو این چند وقت اخیر حرف نمیزدیم...چون معتقد بود که بهش ربطی نداره که بین جونگکوک و جونگسو چی میگذره و نمیخواست خودش رو دخالت بده اون وقت شام هیچ ارتباط چشمی با من برقرار نمیکرد فقط به پایین نگاه میکرد و ماکارونی را دور چنگالش میچرخاند برای یک لحظه به بیرون پنجره خیره شده بودم تا نگاهی به رخت و لباس های همسایه ها بیندازم که چگونه در نسیم تکون میخوردند و خشک میشدند میتونستم سنگینی نگاهش روی خودم حس کنم انگار منتظر بود تامن روم رو برگردونم تا بتونه به من نگاه کنه بدون اینکه منو متوجه خودش کنه همین که به طرفش برگشتم سرش دوباره سرش پایین انداخت و با غذاش بازی کرد جونگسو همچنان غر میزد که پاستای خام و سس ابکیش هیچ کاری جز کور کردن اشتهاش نکردن ناگهان بلند شد و به سمت کابینت خوراکی ها رفت
داد زد :
جونگسو : گرتا دقیقا روی چه حسابی قوطی چیپسو با لباس زیرات پرکردی؟
دهنم باز موند و به جونگکوک نگاه کردم چند دقیقه بهم خیره موندیم تا جونگکوک سرشو چرخوند و بهمش زد به طور ناگهانی هر دوی ما همزمان خندمون گرفت بلند و طولانی هیچ کدومم نمی تونستیم متوقفش کنیم صدای خنده های واقعیش رو دوست دارم وقتی نگاهم به جونگسو گیج افتاد بیشتر خنده ام گرفت. وقتی بالاخره خنده ام متوقف شد جونگکوکو دیدم که با لبخند محوی نگام میکنه به ارومی طوری که فقط ما بشنویم گفت:
_ بهت که گفتم توی اتاقم نیستن

های گایز چطورین
اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
دیدگاه ها (۱۱)

half brother part : 39

half brother part : 40

half brother part : 37

half brother part : 36

(Just a game?)Part33بلاخره روز عروسی رسید برای آخرین بار به ...

مخملیpart 3گربه به یونگی نگاهی میندازه و بعد نگاهشو مغرورانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط