in your eyes

#in_your_eyes
part_82

ویو جونگ کوک

بالاخره بعد اصرار های کایلا ، دکتر اجازه مرخص شدن به کایلا رو داد.
بعد از اینکه پرستار از اتاق بیرون رفت

همین که خواست از تخت پایین بیاد...
قبل از اینکه حتی پاهاش به زمین برسه ، خم شدم و بغلش کردم.

با ناباوری نگام کرد و گفت:
جونگ کوک!

نگاهم از صورتش جدا نشد ، گفتم:
هوم؟

با حرص گفت:
بذار خودم راه برم

خیلی خونسرد جواب دادم:
نه
لب پایینش رو گاز گرفت:
ولی حالم خوبه

بدون مکث گفتم:
گفتم که ، نه.

کلافه نفسش رو بیرون داد:
تو فقط همین یه کلمه رو بلدی؟

بی‌اختیار خندم گرفت.

____________________________

وقتی از اتاق بیرون اومدیم...
خانواده هامون منتظر بودن.
مامانم لبخند زد و گفت:
خداروشکر بهتری...

کارینا هم آروم جلو اومد ، دست کایلا رو گرفت و با لبخند گفت:
خیلی دلم برات تنگ شده بود

کایلا لبخند شرمنده‌ای زد:
ببخشید...

پدر کایلا چند لحظه بعد ، نگاهش به من افتاد.
دستش رو روی شونه‌م گذاشت و گفت:
ممنون که مراقبش بودی

نگاهی به کایلا انداختم
بعد آروم جواب دادم:
از این به بعد بیشتر مراقبشم

بالاخره همگی راه افتادیم سمت خونه ی ما...


ویو کایلا

همین که در خونه باز شد...
بم با سرعت دوید سمتمون
چشمام برق زد

با ذوق گفتم:
بممم!

خواستم خم بشم بغلش کنم
که یهو دو تا دست دور کمرم حلقه شد
قبل از اینکه بفهمم چی شده ، کاملاً از روی زمین بلند شدم
پا‌هام توی هوا تکون میخورد

با اخم گفتم:
جونگ کوک!
از پشت سرم ، کاملاً خونسرد جواب داد:
بله؟

با حرص دست و پامو تکون دادم:
بذار منو پایین!

همونطور که بغلم کرده بود آروم گفت:
نه.

اخمام رفت تو هم:
فقط میخوام بم رو بغل کنم!
کوک حتی یه ذره هم شل نکرد

کنار گوشم گفت:
از همین فاصله هم میتونی دوستش داشته باشی.

با کلافگی گفتم:
ایششش! دارم جدی میگم!

این بار خیلی آروم خندید:
منم جدیم
بم هم با هیجان دورمون میچرخید و دمش رو تکون میداد.
بهش اشاره کردم و گفتم:
هی! دیدی؟ دلش برام تنگ شده...
کوک نگاهی به بم انداخت

بعد دوباره نگاش روی من ثابت موند:
دلش تنگ شده ، دلیل نمیشه اذیتت کنه.

با حرص زیر لب غر زدم:
خدایا... یکی منو از دست این مرد نجات بده...

صدای خنده تهیونگ باعث شد هر دومون برگردیم
دستاش توی جیبش بود و با خنده گفت:
کوک.. کایلا مریضه یا تو؟

کارینا هم خندید و آروم گفت:
داداش... یکم هم به حرف خودش گوش بده

کوک بدون اینکه حتی نگاهش کنه جواب داد:
فعلاً من مسئولشم.

تهیونگ با خنده سرش رو تکون داد:
نه...
فعلاً تو دیوونه شدی.

کارینا زیر لب خندید:
این دفعه با تهیونگ موافقم.
با قیافه‌ای مظلوم به تهیونگ نگاه کردم:
تهیونگ... بهش یه چیزی بگو!
تهیونگ خنده‌ش بیشتر شد

شونه بالا انداخت و گفت:
من دخالت نمیکنم ، اونجوری میفته دنبالم.
همه خندیدن...
به جز من
هوفففف

چند ساعت بعد...

همه توی پذیرایی نشسته بودن
مامان‌ها مشغول آماده کردن شام بودن
باباها با هم حرف میزدن
تهیونگ هم روی مبل لم داده بود
کارینا هم کنار مادرش نشسته بود و هر از گاهی با خنده به من و کوک نگاه میکرد

من که از بس کوک حتی برای برداشتن یه لیوان آب هم دنبالم راه میفتاد، حسابی کلافه شده بودم

یواشکی گوشیمو برداشتم
برای تهیونگ پیام فرستادم:
"کمک.."
چند ثانیه بعد گوشیش لرزید
پیاممو خوند

بدون اینکه کسی متوجه بشه، جواب داد:
"باز چی شد؟"

لبمو جمع کردم و نوشتم:
"از وقتی اومدیم خونه حتی نذاشته خودم یه لیوان آب بردارم . فکر کنم تا فردا اجازه نفس کشیدنم هم ازم بگیره"

تهیونگ همون لحظه خنده‌ش گرفت
کوک که متوجه شده بود ، مشکوک بین من و تهیونگ نگاه کرد
اخماش کمی بالا رفت:
شما دوتا...
باز دارین چی کار میکنین؟

من و تهیونگ همزمان گفتیم:
هیچی

کارینا با شک نگامون کرد و زیر لب گفت:
هر وقت این دوتا میگن "هیچی"... یعنی یه نقشه‌ای تو سرشونه

کوک چند ثانیه با شک نگامون کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
همین "هیچی"ها معمولاً خطرناکن.
به زور جلوی خنده‌مو گرفتم
شاید یکم اذیت کردنش... حقم بود

منتظر نظراتون هستم🫠♥️


#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۱۷۳)

in your eyes

دخترا پارت نوشتم واستون ولی الان دارم میرم جایی نمیتونم آپ ک...

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط