آقاجون

آقاجون
هروقت ک دلش گرفته بود.
هروقت ک از زندگی خسته میشد.
میومد خونه وتکیه میداد ب پشتی ومیگفت..
حاج خانوم ی چایی واسه ما میاری!
حاج خانوم خستگی رو
پشت تک تک این حرفها میشنید....
دیدگاه ها (۰)

وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ

◝ تیمــــآرم‌ کــن . .◟- #ParT_13 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄سمت ...

رو شیپشون کراش زدم-راستی اینا کاراکتر های سناریو ی جدیدم هست...

ظریف زر نزن،توالان باید پشت میله های زندان باشی خائنمیخای بس...

تهیونگ ل//ب//ا//ش//و محکم کوبید روی ل//ب//ا//ی ا. ت و شروع ک...

درسته...اعضای بانتن بودن..که خانواده بی گناه ا.ت رو کشته بود...

آوای شبپارت ۱ویو نویسندهسرما ی زمستان موهای موج دار انیا را ...

رمان تهکوک

سناریو مایکی { جنگل چشمات }8 سالگی))چشماشو باز کرد. مثل همیش...

پارت ۳۴ (هشدار کارای زیرپتویی و عذرخواهی بخاطر یک هفته.. شای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط