part
𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮
part : 9
بعد از آن گفتوگوی کوتاه، سکوت بینشان سنگینتر از همیشه شده بود.
لینا دیگر چیزی نگفت.
جونگکوک هم همینطور.
فقط صدای ریز باران بود که از پشت پنجرهها شنیده میشد و فضای عمارت را سردتر میکرد.
لینا از اتاق بیرون رفت، اما حرفهای کوک هنوز توی ذهنش میچرخید.
«و تو هم حق نداری کاری کنی که از دستت بدم.»
این جمله ساده نبود.
خیلی ساده نبود.
ویو کوک
جونگکوک ایستاده بود و به همان دری نگاه میکرد که چند ثانیه قبل بسته شده بود.
فکّش سفت بود.
دستش را آرام در جیب شلوارش فرو برد، اما انگار هیچچیز نمیتوانست آن فشار عجیب را از روی سینهاش بردارد.
از دستت بدم…
خودش هم نمیدانست چرا این جمله را گفته بود.
چرا اصلاً باید چنین چیزی برایش مهم باشد.
لینا برایش فقط یک دختر معمولی نبود.
این را مدتها بود فهمیده بود.
اما مشکل اینجا بود که هیچوقت نتوانسته بود برای این حس، اسم درستی پیدا کند.
نه فقط علاقه…
نه فقط کنجکاوی…
چیزی عمیقتر بود.
چیزی که آرامآرام درونش ریشه میزد و هر بار که لینا ناراحت میشد یا دورتر میرفت، بیشتر خودش را نشان میداد.
کوک آهسته نفسش را بیرون داد.
کوک با خودش:
لعنتی…
برای اولین بار، خودش هم از این وابستگی میترسید.
ویو لینا
لینا در راهرو قدم میزد و سعی میکرد افکارش را جمع کند، اما هرچه بیشتر فکر میکرد، بیشتر گیج میشد.
رفتار کوک…
حرفهایش…
نگاههایش…
همهچیز بیش از حد واقعی شده بود.
او قبلاً از کوک فقط یک مرد سرد و خطرناک میدید.
کسی که میتوانست هر لحظه خشمگین شود، دستور بدهد، یا حتی بیرحم باشد.
اما حالا…
چیزی در او بود که لینا نمیتوانست نادیدهاش بگیرد.
حرفی که زده بود هنوز در ذهنش تکرار میشد.
«نمیخوام یکی دیگه هم ازت چیزی بدزده.»
لینا ایستاد.
چیزی بدزده؟
یعنی چی؟
آیا منظورش خودش بود؟
یا احساسی که نسبت به او داشت؟
نه…
لینا نمیخواست اینطوری فکر کند.
اما قلبش، بیاجازه، تندتر از قبل میزد.
چند دقیقه بعد، خدمتکار یکی از اتاقها را باز کرد و گفت:
خدمتکار:
خانم، آقا شما رو صدا زدن.
لینا با تردید نگاهش کرد.
لینا:
کجا؟
خدمتکار:
اتاق مطالعه.
لینا نفس عمیقی کشید و به سمت اتاق مطالعه رفت.
وقتی در را باز کرد، جونگکوک پشت میز نشسته بود.
نور زرد چراغ روی صورتش افتاده بود و او را حتی سردتر از قبل نشان میداد.
اما وقتی نگاهش به لینا افتاد، همان لحظه خیلی کوتاه از حالتش کاسته شد.
خیلی کوتاه…
اما لینا دید.
کوک:
بیا تو.
لینا آهسته وارد شد.
لینا:
چرا صدام کردی؟
جونگکوک از جا بلند شد و به سمتش آمد.
نه با عجله…
با همان آرامش همیشگی که همیشه تهدیدی پنهان در خودش داشت.
وقتی نزدیکش رسید، دستش را بالا آورد و چند تار موی افتاده روی صورت لینا را کنار زد.
حرکتی ساده…
اما آنقدر ناگهانی که لینا نفسش را حبس کرد.
جونگکوک هم همانجا مکث کرد.
انگار خودش هم متوجه شد چه کار کرده است.
چشمانشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.
کوک:
سرما نخوری.
لینا با ناباوری به او نگاه کرد.
لینا:
جدی میگی؟
کوک خیلی خونسرد جواب داد:
کوک:
آره.
اما لحنش اصلاً خونسرد نبود.
نه برای لینا.
لینا خواست جواب تندی بدهد، اما چیزی در نگاه کوک او را ساکت کرد.
چیزی شبیه مراقبت…
شبیه ترس از اینکه واقعاً آسیبی ببیند.
همین، از هر حرفی خطرناکتر بود.
لینا آرام گفت:
لینا:
تو خیلی عجیب شدی، جونگکوک.
کوک یک لحظه نگاهش را از او گرفت.
کوک:
شاید تو زیادی به من نزدیک شدی.
لینا اخم کرد.
لینا:
من؟
کوک لبخند خیلی کمرنگ و بیحسی زد.
کوک:
آره.
و این موضوع داره منو به دردسر میندازه.
لینا با شنیدن این حرف، چیزی در دلش لرزید.
دردسر؟
پس چرا نگاهش اینقدر جدی بود؟
چرا طوری حرف میزد که انگار دارد از چیزی مهمتر از غرورش مراقبت میکند؟
در همان لحظه، صدای زنگ تلفن داخل اتاق بلند شد.
جونگکوک خیلی سریع به سمت میز برگشت و گوشی را برداشت.
نگاهش که روی صفحه افتاد، برای چند ثانیه سختتر شد.
لینا متوجه شد.
لینا:
چی شده؟
کوک بدون اینکه جوابش را بدهد، فقط گفت:
کوک:
برو توی اتاقت.
لینا:
چرا؟
کوک اینبار مستقیم به او نگاه کرد.
نگاهش دیگر آن آرامش معمول را نداشت.
کوک:
الان.
لینا خواست اعتراض کند، اما لحنش آنقدر جدی بود که نتوانست.
وقتی از اتاق بیرون رفت، هنوز نمیدانست چه اتفاقی در راه است…
اما کوک خوب میدانست.
و این بار، برای اولین بار، ترسید.
نه از دشمن…
نه از خطر…
بلکه از اینکه اگر چیزی برای لینا اتفاق بیفتد،
او دیگر نتواند خودش را ببخشد.
ادامه در پارت ۱۰…
شرط : ۱۵ لایک
part : 9
بعد از آن گفتوگوی کوتاه، سکوت بینشان سنگینتر از همیشه شده بود.
لینا دیگر چیزی نگفت.
جونگکوک هم همینطور.
فقط صدای ریز باران بود که از پشت پنجرهها شنیده میشد و فضای عمارت را سردتر میکرد.
لینا از اتاق بیرون رفت، اما حرفهای کوک هنوز توی ذهنش میچرخید.
«و تو هم حق نداری کاری کنی که از دستت بدم.»
این جمله ساده نبود.
خیلی ساده نبود.
ویو کوک
جونگکوک ایستاده بود و به همان دری نگاه میکرد که چند ثانیه قبل بسته شده بود.
فکّش سفت بود.
دستش را آرام در جیب شلوارش فرو برد، اما انگار هیچچیز نمیتوانست آن فشار عجیب را از روی سینهاش بردارد.
از دستت بدم…
خودش هم نمیدانست چرا این جمله را گفته بود.
چرا اصلاً باید چنین چیزی برایش مهم باشد.
لینا برایش فقط یک دختر معمولی نبود.
این را مدتها بود فهمیده بود.
اما مشکل اینجا بود که هیچوقت نتوانسته بود برای این حس، اسم درستی پیدا کند.
نه فقط علاقه…
نه فقط کنجکاوی…
چیزی عمیقتر بود.
چیزی که آرامآرام درونش ریشه میزد و هر بار که لینا ناراحت میشد یا دورتر میرفت، بیشتر خودش را نشان میداد.
کوک آهسته نفسش را بیرون داد.
کوک با خودش:
لعنتی…
برای اولین بار، خودش هم از این وابستگی میترسید.
ویو لینا
لینا در راهرو قدم میزد و سعی میکرد افکارش را جمع کند، اما هرچه بیشتر فکر میکرد، بیشتر گیج میشد.
رفتار کوک…
حرفهایش…
نگاههایش…
همهچیز بیش از حد واقعی شده بود.
او قبلاً از کوک فقط یک مرد سرد و خطرناک میدید.
کسی که میتوانست هر لحظه خشمگین شود، دستور بدهد، یا حتی بیرحم باشد.
اما حالا…
چیزی در او بود که لینا نمیتوانست نادیدهاش بگیرد.
حرفی که زده بود هنوز در ذهنش تکرار میشد.
«نمیخوام یکی دیگه هم ازت چیزی بدزده.»
لینا ایستاد.
چیزی بدزده؟
یعنی چی؟
آیا منظورش خودش بود؟
یا احساسی که نسبت به او داشت؟
نه…
لینا نمیخواست اینطوری فکر کند.
اما قلبش، بیاجازه، تندتر از قبل میزد.
چند دقیقه بعد، خدمتکار یکی از اتاقها را باز کرد و گفت:
خدمتکار:
خانم، آقا شما رو صدا زدن.
لینا با تردید نگاهش کرد.
لینا:
کجا؟
خدمتکار:
اتاق مطالعه.
لینا نفس عمیقی کشید و به سمت اتاق مطالعه رفت.
وقتی در را باز کرد، جونگکوک پشت میز نشسته بود.
نور زرد چراغ روی صورتش افتاده بود و او را حتی سردتر از قبل نشان میداد.
اما وقتی نگاهش به لینا افتاد، همان لحظه خیلی کوتاه از حالتش کاسته شد.
خیلی کوتاه…
اما لینا دید.
کوک:
بیا تو.
لینا آهسته وارد شد.
لینا:
چرا صدام کردی؟
جونگکوک از جا بلند شد و به سمتش آمد.
نه با عجله…
با همان آرامش همیشگی که همیشه تهدیدی پنهان در خودش داشت.
وقتی نزدیکش رسید، دستش را بالا آورد و چند تار موی افتاده روی صورت لینا را کنار زد.
حرکتی ساده…
اما آنقدر ناگهانی که لینا نفسش را حبس کرد.
جونگکوک هم همانجا مکث کرد.
انگار خودش هم متوجه شد چه کار کرده است.
چشمانشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.
کوک:
سرما نخوری.
لینا با ناباوری به او نگاه کرد.
لینا:
جدی میگی؟
کوک خیلی خونسرد جواب داد:
کوک:
آره.
اما لحنش اصلاً خونسرد نبود.
نه برای لینا.
لینا خواست جواب تندی بدهد، اما چیزی در نگاه کوک او را ساکت کرد.
چیزی شبیه مراقبت…
شبیه ترس از اینکه واقعاً آسیبی ببیند.
همین، از هر حرفی خطرناکتر بود.
لینا آرام گفت:
لینا:
تو خیلی عجیب شدی، جونگکوک.
کوک یک لحظه نگاهش را از او گرفت.
کوک:
شاید تو زیادی به من نزدیک شدی.
لینا اخم کرد.
لینا:
من؟
کوک لبخند خیلی کمرنگ و بیحسی زد.
کوک:
آره.
و این موضوع داره منو به دردسر میندازه.
لینا با شنیدن این حرف، چیزی در دلش لرزید.
دردسر؟
پس چرا نگاهش اینقدر جدی بود؟
چرا طوری حرف میزد که انگار دارد از چیزی مهمتر از غرورش مراقبت میکند؟
در همان لحظه، صدای زنگ تلفن داخل اتاق بلند شد.
جونگکوک خیلی سریع به سمت میز برگشت و گوشی را برداشت.
نگاهش که روی صفحه افتاد، برای چند ثانیه سختتر شد.
لینا متوجه شد.
لینا:
چی شده؟
کوک بدون اینکه جوابش را بدهد، فقط گفت:
کوک:
برو توی اتاقت.
لینا:
چرا؟
کوک اینبار مستقیم به او نگاه کرد.
نگاهش دیگر آن آرامش معمول را نداشت.
کوک:
الان.
لینا خواست اعتراض کند، اما لحنش آنقدر جدی بود که نتوانست.
وقتی از اتاق بیرون رفت، هنوز نمیدانست چه اتفاقی در راه است…
اما کوک خوب میدانست.
و این بار، برای اولین بار، ترسید.
نه از دشمن…
نه از خطر…
بلکه از اینکه اگر چیزی برای لینا اتفاق بیفتد،
او دیگر نتواند خودش را ببخشد.
ادامه در پارت ۱۰…
شرط : ۱۵ لایک
- ۷۴۵
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط