Part
𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮
Part : 10
لینا با ذهنی درگیر از اتاق مطالعه بیرون آمد.
رفتار کوک هنوز برایش عجیب بود.
نه فقط کنترلگر…
بلکه نگران.
او نمیفهمید چرا حرفهایش اینقدر در ذهنش مانده.
ویو کوک
جونگکوک همانطور که به در نگاه میکرد، اخمش را بیشتر کرد.
گفتوگوی کوتاه و نگاه لینا، بیشتر از چیزی که میخواست، روی ذهنش سنگینی میکرد.
نمیدانست چرا حضور او اینقدر مهم شده.
فقط میدانست وقتی لینا دور میشود، حالش خوب نیست.
چند دقیقه بعد، لینا به اتاقش برگشت اما دلش آرام نبود.
صدای خدمتکار خبر داد که آقا او را برای چای در سالن صدا زده است.
لینا با تردید رفت.
جونگکوک پشت میز نشسته بود و وقتی او وارد شد، فقط گفت:
کوک: بشین.
لینا نشست و با تردید پرسید:
لینا: چرا منو صدا کردی؟
کوک با نگاه مستقیم جواب داد:
کوک: خواستم ببینم حالت خوبه یا نه.
لینا اخم کرد.
لینا: تو که معمولاً اینطوری حرف نمیزنی.
کوک خیلی آرام گفت:
کوک: شاید چون تو برای من معمولی نیستی.
لینا برای چند ثانیه ساکت ماند.
کوک ادامه داد:
کوک: از این به بعد هرجا خواستی بری، بهم بگو.
لینا: این کنترلگریه.
کوک: هرچی میخوای اسمش رو بذار.
بعد، خیلی کوتاه و جدی اضافه کرد:
کوک: فقط میخوام بدونم کجایی و حالت خوبه.
لینا نگاهش کرد و چیزی نگفت.
برای اولین بار، فهمید پشت سردیِ کوک، چیزی بیشتر از دستور و غرور پنهان شده.
چیزی که خودش هم هنوز اسمش را نمیدانست.
ادامه در پارت ۱۱…
شرط : ۱۵ لایک
Part : 10
لینا با ذهنی درگیر از اتاق مطالعه بیرون آمد.
رفتار کوک هنوز برایش عجیب بود.
نه فقط کنترلگر…
بلکه نگران.
او نمیفهمید چرا حرفهایش اینقدر در ذهنش مانده.
ویو کوک
جونگکوک همانطور که به در نگاه میکرد، اخمش را بیشتر کرد.
گفتوگوی کوتاه و نگاه لینا، بیشتر از چیزی که میخواست، روی ذهنش سنگینی میکرد.
نمیدانست چرا حضور او اینقدر مهم شده.
فقط میدانست وقتی لینا دور میشود، حالش خوب نیست.
چند دقیقه بعد، لینا به اتاقش برگشت اما دلش آرام نبود.
صدای خدمتکار خبر داد که آقا او را برای چای در سالن صدا زده است.
لینا با تردید رفت.
جونگکوک پشت میز نشسته بود و وقتی او وارد شد، فقط گفت:
کوک: بشین.
لینا نشست و با تردید پرسید:
لینا: چرا منو صدا کردی؟
کوک با نگاه مستقیم جواب داد:
کوک: خواستم ببینم حالت خوبه یا نه.
لینا اخم کرد.
لینا: تو که معمولاً اینطوری حرف نمیزنی.
کوک خیلی آرام گفت:
کوک: شاید چون تو برای من معمولی نیستی.
لینا برای چند ثانیه ساکت ماند.
کوک ادامه داد:
کوک: از این به بعد هرجا خواستی بری، بهم بگو.
لینا: این کنترلگریه.
کوک: هرچی میخوای اسمش رو بذار.
بعد، خیلی کوتاه و جدی اضافه کرد:
کوک: فقط میخوام بدونم کجایی و حالت خوبه.
لینا نگاهش کرد و چیزی نگفت.
برای اولین بار، فهمید پشت سردیِ کوک، چیزی بیشتر از دستور و غرور پنهان شده.
چیزی که خودش هم هنوز اسمش را نمیدانست.
ادامه در پارت ۱۱…
شرط : ۱۵ لایک
- ۸۳۶
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط