بقلی از جنس بهشت
شایدم آدم بدی نبوده باشه،بهم آب میوه با کیک داد بعدم گذاشت با اون پسر بچه هه حرف بزنم و بازی کنم
با خجالت سرم رو پایین انداختم و به کارام فکر کردم بهش یه معذرت خواهی مدیون بودم پس...
_ببخشید
مثه ایموجیه 😳 نگاهم کرد چیز عجیبی گفته بود مگه؟ سریع گوشی شو دراورد و بعد با همون دستگاه بهم گفت که حرف رو تکرار کنم من باز معذرت خواستم
_ببخشید
+دقیقا به خاطره چی ببخشید میگی؟
_چون بهت گفتم آقای بد،آپا میگفت نباید به آدما حرف بد بزنم اگرم زدم معذیرت(به زبون کودکانه) بخوام.
با چشمام منتظر جواب بودم که خانم یهو گفت
مسافرین محترم پرواز...هواپیما به مقصد مادرید رسید لطفا...
+زود پاشو،نمیخوام معطل بشم.
با گیجی سر تکون دادم و دنبالش مثه جوجه راه افتادم،دروغ نگم تو بره ویو شهر بودم که دستم رو کشید برد.ما نباید لباس یا کیفی میداشتیم؟یا اصن اینجا کجا بود؟
منو به گوشه ای کشوند و تو تاریکی نگهم داشت
+میدونی چرا اینجایی؟سر تکون دادم.چون آپا دیگه نمیتونه مراقبت باشه به من سپرد که تورو به اینجا بیارم
لحنش حس عجیبی بهم میداد ولی میتونستم متوجه شم نیت بدی نداره و صادقانه سخن میگه.بالبخند گفتم
_ خوب اینجا کجاست؟
تک خندی کرد و گفت
+اسپانیا،شهر مادرم
_اسپانیا کجاست؟
+تو اروپا
_اروپا کجاست؟
+یه قاره هست
_قاره چیه؟
+اه ول کن،اینو بزار تو گوشت و به هیچ عنوان درش نیار
یه لوله با سر قمبولی بهم داد که پشت گوشم می رفت ،برام عجیب بود اما رو گوشم قرار دادم تازه متوجه شدم که اون دستگاه دیگه حرف های مرد رو ترجمه نمیکنه. با خوشحال دویدم سمت پسر
۳۰دقیقه بعد
بهش نمیرسیدم ،خیلی سریع راه میرفت!خسته شده بودم و باید میرفتم دست به اب اما مگه وایمیستاد؟
دستام تو دست زخمیش بود که ناگهان خیسی چیزی غیر از آب رو حس کردم.با صدای بلند گفتم
_دستت!
رد نگاهش رو من فوکوس شد و بعد از درک کلمه دست اش را از دستم بیرون کشید،تو لحظه ی آخر که با اون یکی دستش دستم رو گرفت متوجه اخم های تو هم شدم.
+باید بریم دست شویی، برای احتیاط من زود کارم تموم میشه پس زود کارت رو تموم کن
من خنگ نبودم که نفهمم منظور از کار چیه پس سرم رو تکون دادم.
۲۰دقیقه بعد
۱۸ بار فرودگاه رو دور زدیم!هر بار هم دست شویی رو پیدا نمیکردیم پسر بیشتر دست زخمی اش رو می فشرد تا جایی که رد خون رو دیدم،آخر سرم از خستگی بقلم کرد(البته با یه دست)
بالاخره پیداش کردیم!از بقلش پایین اومدم و به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم.
اما یه مشکلی وجود داشت،دستگیره خراب بود.
قبل از درمیون گذاشتن مشکل،منو داخل هل دادو در را برام نگه داشت.منم زود کار رو تموم کردم تا معطل نشه(گفته بود از معطل شدن خوشش نمیاد)
تا اومدم بیرون پانسمان دست زخمیشو داشت میبست، چطور با یه دست انقد زود دستش رو خوب کرد؟
+انقد نگاه نکن،کار عجیب نمیکنم که!
سرم رو پایین انداختم و باشه گفتم اما اون تو یه حرکت ناگهان منو انداخت رو دوشش و حرکت کرد.
۱ساعت بعد
ما تو یه ماشین نشستیم و بعد پسر با همون زبون عجیب با رارَنده صحبت کرد(زبان کودکانه،راننده) ماشین جلو یه پارک توقف کرد که حصار های خوشگلی داشت اما چون شب بود چیزی از داخل معلوم نبود منو پیاده کرد و برد سمت در
انگشتش رو تو صفحه ای سیاه گذاشتم وارد شد که یهو چراغای پارک روشن شد و یه خونه ویلایی خوشگل دیدم
☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆
ایی دستم!
با خجالت سرم رو پایین انداختم و به کارام فکر کردم بهش یه معذرت خواهی مدیون بودم پس...
_ببخشید
مثه ایموجیه 😳 نگاهم کرد چیز عجیبی گفته بود مگه؟ سریع گوشی شو دراورد و بعد با همون دستگاه بهم گفت که حرف رو تکرار کنم من باز معذرت خواستم
_ببخشید
+دقیقا به خاطره چی ببخشید میگی؟
_چون بهت گفتم آقای بد،آپا میگفت نباید به آدما حرف بد بزنم اگرم زدم معذیرت(به زبون کودکانه) بخوام.
با چشمام منتظر جواب بودم که خانم یهو گفت
مسافرین محترم پرواز...هواپیما به مقصد مادرید رسید لطفا...
+زود پاشو،نمیخوام معطل بشم.
با گیجی سر تکون دادم و دنبالش مثه جوجه راه افتادم،دروغ نگم تو بره ویو شهر بودم که دستم رو کشید برد.ما نباید لباس یا کیفی میداشتیم؟یا اصن اینجا کجا بود؟
منو به گوشه ای کشوند و تو تاریکی نگهم داشت
+میدونی چرا اینجایی؟سر تکون دادم.چون آپا دیگه نمیتونه مراقبت باشه به من سپرد که تورو به اینجا بیارم
لحنش حس عجیبی بهم میداد ولی میتونستم متوجه شم نیت بدی نداره و صادقانه سخن میگه.بالبخند گفتم
_ خوب اینجا کجاست؟
تک خندی کرد و گفت
+اسپانیا،شهر مادرم
_اسپانیا کجاست؟
+تو اروپا
_اروپا کجاست؟
+یه قاره هست
_قاره چیه؟
+اه ول کن،اینو بزار تو گوشت و به هیچ عنوان درش نیار
یه لوله با سر قمبولی بهم داد که پشت گوشم می رفت ،برام عجیب بود اما رو گوشم قرار دادم تازه متوجه شدم که اون دستگاه دیگه حرف های مرد رو ترجمه نمیکنه. با خوشحال دویدم سمت پسر
۳۰دقیقه بعد
بهش نمیرسیدم ،خیلی سریع راه میرفت!خسته شده بودم و باید میرفتم دست به اب اما مگه وایمیستاد؟
دستام تو دست زخمیش بود که ناگهان خیسی چیزی غیر از آب رو حس کردم.با صدای بلند گفتم
_دستت!
رد نگاهش رو من فوکوس شد و بعد از درک کلمه دست اش را از دستم بیرون کشید،تو لحظه ی آخر که با اون یکی دستش دستم رو گرفت متوجه اخم های تو هم شدم.
+باید بریم دست شویی، برای احتیاط من زود کارم تموم میشه پس زود کارت رو تموم کن
من خنگ نبودم که نفهمم منظور از کار چیه پس سرم رو تکون دادم.
۲۰دقیقه بعد
۱۸ بار فرودگاه رو دور زدیم!هر بار هم دست شویی رو پیدا نمیکردیم پسر بیشتر دست زخمی اش رو می فشرد تا جایی که رد خون رو دیدم،آخر سرم از خستگی بقلم کرد(البته با یه دست)
بالاخره پیداش کردیم!از بقلش پایین اومدم و به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم.
اما یه مشکلی وجود داشت،دستگیره خراب بود.
قبل از درمیون گذاشتن مشکل،منو داخل هل دادو در را برام نگه داشت.منم زود کار رو تموم کردم تا معطل نشه(گفته بود از معطل شدن خوشش نمیاد)
تا اومدم بیرون پانسمان دست زخمیشو داشت میبست، چطور با یه دست انقد زود دستش رو خوب کرد؟
+انقد نگاه نکن،کار عجیب نمیکنم که!
سرم رو پایین انداختم و باشه گفتم اما اون تو یه حرکت ناگهان منو انداخت رو دوشش و حرکت کرد.
۱ساعت بعد
ما تو یه ماشین نشستیم و بعد پسر با همون زبون عجیب با رارَنده صحبت کرد(زبان کودکانه،راننده) ماشین جلو یه پارک توقف کرد که حصار های خوشگلی داشت اما چون شب بود چیزی از داخل معلوم نبود منو پیاده کرد و برد سمت در
انگشتش رو تو صفحه ای سیاه گذاشتم وارد شد که یهو چراغای پارک روشن شد و یه خونه ویلایی خوشگل دیدم
☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆⊙°•☆
ایی دستم!
- ۳.۷k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط