چه کسی می‌داند که چقدر کوشیدم تا در هیاهوی این ویرانه‌ها،

چه کسی می‌داند که چقدر کوشیدم تا در هیاهوی این ویرانه‌ها، پنجره‌های روحم را رو به نور بگشایم؟ هر بار که رنجی، چون غباری سنگین بر آیینه‌ی جانم نشست، با صبر و سکوت، آن را صیقل دادم تا مبادا غبارِ تلخی بر آن بنشیند.
این‌همه تلاش، برای آن نبود که دنیا را تغییر دهم؛ برای آن بود که در پایانِ این راهِ دشوار، خود را در آینه گم نکنم و با روحی که هنوز معنای «زیستن» را از یاد نبرده است، به ملاقاتِ فردا بروم.
دیدگاه ها (۰)

موسیقی هدیهٔ خداوند به بشره؛ زبانی بی‌مرز که بدون نیاز به تر...

در این پهنه‌ی سرد و بی‌انتها، تنها «خودم» مانده‌ام و آیینه؛ ...

زندگی، نه یک مسیرِ هموار، که تیشه‌ی مجسمه‌سازی است که با هر ...

گورستان، تنها جایی است که در آن، هیاهوی جهان به احترامِ «سکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط