چه کسی می‌داند که چقدر کوشیدم تا در هیاهوی این ویرانه‌ها،

چه کسی می‌داند که چقدر کوشیدم تا در هیاهوی این ویرانه‌ها، پنجره‌های روحم را رو به نور بگشایم؟ هر بار که رنجی، چون غباری سنگین بر آیینه‌ی جانم نشست، با صبر و سکوت، آن را صیقل دادم تا مبادا غبارِ تلخی بر آن بنشیند.
این‌همه تلاش، برای آن نبود که دنیا را تغییر دهم؛ برای آن بود که در پایانِ این راهِ دشوار، خود را در آینه گم نکنم و با روحی که هنوز معنای «زیستن» را از یاد نبرده است، به ملاقاتِ فردا بروم.
دیدگاه ها (۵)

در عمق جان آدمیان، حقیقتی نهفته است که اغلب از دیدگان پنهان ...

تمامِ رنجِ ما از آنجاست که کلیدِ حالِ خوبمان را به دستِ دیگر...

موسیقی هدیهٔ خداوند به بشره؛ زبانی بی‌مرز که بدون نیاز به تر...

در این پهنه‌ی سرد و بی‌انتها، تنها «خودم» مانده‌ام و آیینه؛ ...

آینه را که نگاه می‌کنم، غریبه‌ای را می‌بینم که سال‌هاست تنها...

در میان هیاهوی روزگار و تکرار بی‌امان لحظه‌ها، گاهی در سکوتِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط