پدر ناتنی من
پدر ناتنی من...
part:¹⁰
هوفففف بلاخره رفتن که صدای کوک درومد....
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:به جیمین نزدیک نشو....
هول هولکی گفتم:
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:هوم...صب کن واسااا...برا چیییی...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:همینکه گفتم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:حداقل تو سنی هستم که بتونم با پسرا حرف بزنم...دلیلش واقعا چیه...؟اووو...نکنه غیرتی شدی....ولی تو پدرمی....!
من از جیمین خوشم اومده...حداقل خیلی مهربونه...!....ولی این مرد....اصن معلوم نیست مهربونه یا عوضی...قدماشو به سمت من داشت برمیداشت...منم یه قدم به عقب برمیداشتم...همینطوری ادامه داشت که به دیوار برخوردم...اونم بهم نزدیک شد...جوری که نفساش به صورتم میخورد...یکی از دستاشو کنار دیوار گذاشت و در گوشم زمزمه کرد...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:میتونی گوش کنی...یا از یه راه دیگه وارد شم...تو مال منی...!
با گفتن جمله اخر رفت...کت و شلوارشو پوشید و از در زد بیرون...چی...الان...دقیقا...چی...شد...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چی...چیشد...؟
"تو مال منی" ...."تو مال منی"...."تو مال منی"...صداش همش توی سرم اکو میشد....
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ا...اجوما...من...گرسنمه...میشه...یکم غذا برام درست کنید....؟
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:چشم...دخترم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:بیاریدش تو اتاقم...
رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم....
"تو مال منی..."
سرم درد گرفت...درد خیلی عجیبی...بعد...چیزای مبهمی رو میدیدم...و میشنیدم...
"جی یونگ...تو مال منی..."
"منتظرت میمونم..."
"مهم نیست چقد بچه باشی"
"مراقب خودت باش"
این کیه...؟...چرا انگار یه بغضی تو صداش بود...؟...چرا قیافش رو نمیدیدم...
و روز تصادف...یکی بهم کمک کرد...قیافش معلوم نبود...
"جی...جی یونگ...بیدار بمون الان میرسیم بیمارستان"
سر دردم هر لحظه بیشتر میشد که اجوما اومد داخل....
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:خانم...حالتون خوبه...؟
سردردم کم شد...و میتونستم اطرافم رو ببینم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:هوم...بله...فقط سرم درد میکنه....
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:بفرمایید...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ممنونم اجوما...
یعنی...یکی تو روز تصادف بهم کمک کرده...؟
یکی منو تو بچگی دوست...داشته...؟
و بعد از اتاق رفت بیرون...بعد از اتمام غذام...رو تخت دراز کشیدم...و خوابم برد...
-------------------------------------
پرش زمانی به ساعت ¹² به وقت سئول:
جئون هنوز نیومده بود و منم نگرانش شده بودم...ساعت ۱۲ عه...فضولیم اومد و رفتم تو اتاقش...در کشوی اول رو که باز کردم چیزای عجیبی دیدم...ویبرا//تور...؟...دی//ک پلاستیکی...؟ و یه عالمه وسیله ج**ی دیگه...اینا برا چیننننن...؟
ممکنه هر لحظه یکی بیاد داشتم از اتاق میومدم بیرون که به جئون برخوردم...بوی الکل میداد...کراواتش شل شده بود...لباساش و موهاش نامرتب بودن...و زمزمه میکرد...
"جنا"
اون کیه دیگه...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:تو...اتاق من چیکار میکردی...؟(مست،ولی هوشیاره)
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ه...هیچی به خدا...من دیگه می...
داشتم میرفتم که دستمو کشید و برگشتم و افتادم تو بغل عضله ایش...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:کجا بیبی گرل...من تورو امشب کار دارم...
وایسا...چچچچچچچچچچچچ....؟؟؟؟؟نه...نه...دخترونگیم...!نباید...نباید از دستش بدم...اونم نه با پدر ناتنیم...نمیخوام....
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:دقیقا...چی...چی...گفتین...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:من نیازت دارم...
چشمم به پایین رفت و ایکاش نمیرفت...اون برج ایفل...داشت شلوارش رو پاره میکرد...صورتش از مستی زیاد...گل انداخته بود...
ولی...اون نباید...نیازش رو با دخترش تامین کنه...حداقل...نه..الان....
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:من ولی...من...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:قول میدم دردت نگیره...اروم پیش میریم...
من اینو گفتم که درد داره عوضیییی....؟
کوک دست منو کشوند و برد سمت اتاقش و منم...تنها کاری که میکردم تقلا برای بیرون اومدن از دستش بود...ولی فایده نداشت...پرتم کرد روی تختش
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:کوک...خواهش میکنم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:لطفا...
نمیخواستم اون جمله رو بگم ولی....
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:من باک//رم...!(داد و گریه)
ولی...انگار گوشش بدهکار نبود و همینجوری نگام میکرد...باهاش چشم تو چشم شدم...چشاش...انگار اقیانوسی بود و من توش غرق شدم که نفهمیدم چجوری لباسم رو دراورد...
من خیلی معذرت میخوام که بدجا قطع میکنمش...
و خیلی معذرت میخوام که دارم خیلی سریع جلو میبرم...یه ایده هایی برای فیک بعدی دارم...و شخصیت اصلیشم جیمینه و اسم شخصیت دختر یوریه...و خب...نمیدونم چرا همیشه برای فیک بعدی ذوق دارم با اینکه حتی یدونه رمان کاملم ندارم هنو...
ولی خب...این رمان ته تهش ۵۰ تا ۶۰ تا پارت شاید کمتر باشه و فیک بعدی...چون میخوام چند تا از موضوع های مورد علاقم رو توش استفاده کنم زیاد میشه...
خب موضوع های مورد علاقم "ازدواج اجباری" ، "برادر ناتنی" ، "به سرپرستی گرفتن" ، "خون اشامی"، "امگاورس" ، "قلدری تو مدرسه"...۳ تا از اینا رو تو رمان بعدی میخوام استفاده کنم...
اس*م//ات و تو پی وی میفرستم چون ممکنه مسدود بشم
part:¹⁰
هوفففف بلاخره رفتن که صدای کوک درومد....
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:به جیمین نزدیک نشو....
هول هولکی گفتم:
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:هوم...صب کن واسااا...برا چیییی...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:همینکه گفتم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:حداقل تو سنی هستم که بتونم با پسرا حرف بزنم...دلیلش واقعا چیه...؟اووو...نکنه غیرتی شدی....ولی تو پدرمی....!
من از جیمین خوشم اومده...حداقل خیلی مهربونه...!....ولی این مرد....اصن معلوم نیست مهربونه یا عوضی...قدماشو به سمت من داشت برمیداشت...منم یه قدم به عقب برمیداشتم...همینطوری ادامه داشت که به دیوار برخوردم...اونم بهم نزدیک شد...جوری که نفساش به صورتم میخورد...یکی از دستاشو کنار دیوار گذاشت و در گوشم زمزمه کرد...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:میتونی گوش کنی...یا از یه راه دیگه وارد شم...تو مال منی...!
با گفتن جمله اخر رفت...کت و شلوارشو پوشید و از در زد بیرون...چی...الان...دقیقا...چی...شد...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چی...چیشد...؟
"تو مال منی" ...."تو مال منی"...."تو مال منی"...صداش همش توی سرم اکو میشد....
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ا...اجوما...من...گرسنمه...میشه...یکم غذا برام درست کنید....؟
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:چشم...دخترم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:بیاریدش تو اتاقم...
رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم....
"تو مال منی..."
سرم درد گرفت...درد خیلی عجیبی...بعد...چیزای مبهمی رو میدیدم...و میشنیدم...
"جی یونگ...تو مال منی..."
"منتظرت میمونم..."
"مهم نیست چقد بچه باشی"
"مراقب خودت باش"
این کیه...؟...چرا انگار یه بغضی تو صداش بود...؟...چرا قیافش رو نمیدیدم...
و روز تصادف...یکی بهم کمک کرد...قیافش معلوم نبود...
"جی...جی یونگ...بیدار بمون الان میرسیم بیمارستان"
سر دردم هر لحظه بیشتر میشد که اجوما اومد داخل....
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:خانم...حالتون خوبه...؟
سردردم کم شد...و میتونستم اطرافم رو ببینم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:هوم...بله...فقط سرم درد میکنه....
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:بفرمایید...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ممنونم اجوما...
یعنی...یکی تو روز تصادف بهم کمک کرده...؟
یکی منو تو بچگی دوست...داشته...؟
و بعد از اتاق رفت بیرون...بعد از اتمام غذام...رو تخت دراز کشیدم...و خوابم برد...
-------------------------------------
پرش زمانی به ساعت ¹² به وقت سئول:
جئون هنوز نیومده بود و منم نگرانش شده بودم...ساعت ۱۲ عه...فضولیم اومد و رفتم تو اتاقش...در کشوی اول رو که باز کردم چیزای عجیبی دیدم...ویبرا//تور...؟...دی//ک پلاستیکی...؟ و یه عالمه وسیله ج**ی دیگه...اینا برا چیننننن...؟
ممکنه هر لحظه یکی بیاد داشتم از اتاق میومدم بیرون که به جئون برخوردم...بوی الکل میداد...کراواتش شل شده بود...لباساش و موهاش نامرتب بودن...و زمزمه میکرد...
"جنا"
اون کیه دیگه...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:تو...اتاق من چیکار میکردی...؟(مست،ولی هوشیاره)
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ه...هیچی به خدا...من دیگه می...
داشتم میرفتم که دستمو کشید و برگشتم و افتادم تو بغل عضله ایش...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:کجا بیبی گرل...من تورو امشب کار دارم...
وایسا...چچچچچچچچچچچچ....؟؟؟؟؟نه...نه...دخترونگیم...!نباید...نباید از دستش بدم...اونم نه با پدر ناتنیم...نمیخوام....
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:دقیقا...چی...چی...گفتین...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:من نیازت دارم...
چشمم به پایین رفت و ایکاش نمیرفت...اون برج ایفل...داشت شلوارش رو پاره میکرد...صورتش از مستی زیاد...گل انداخته بود...
ولی...اون نباید...نیازش رو با دخترش تامین کنه...حداقل...نه..الان....
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:من ولی...من...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:قول میدم دردت نگیره...اروم پیش میریم...
من اینو گفتم که درد داره عوضیییی....؟
کوک دست منو کشوند و برد سمت اتاقش و منم...تنها کاری که میکردم تقلا برای بیرون اومدن از دستش بود...ولی فایده نداشت...پرتم کرد روی تختش
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:کوک...خواهش میکنم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:لطفا...
نمیخواستم اون جمله رو بگم ولی....
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:من باک//رم...!(داد و گریه)
ولی...انگار گوشش بدهکار نبود و همینجوری نگام میکرد...باهاش چشم تو چشم شدم...چشاش...انگار اقیانوسی بود و من توش غرق شدم که نفهمیدم چجوری لباسم رو دراورد...
من خیلی معذرت میخوام که بدجا قطع میکنمش...
و خیلی معذرت میخوام که دارم خیلی سریع جلو میبرم...یه ایده هایی برای فیک بعدی دارم...و شخصیت اصلیشم جیمینه و اسم شخصیت دختر یوریه...و خب...نمیدونم چرا همیشه برای فیک بعدی ذوق دارم با اینکه حتی یدونه رمان کاملم ندارم هنو...
ولی خب...این رمان ته تهش ۵۰ تا ۶۰ تا پارت شاید کمتر باشه و فیک بعدی...چون میخوام چند تا از موضوع های مورد علاقم رو توش استفاده کنم زیاد میشه...
خب موضوع های مورد علاقم "ازدواج اجباری" ، "برادر ناتنی" ، "به سرپرستی گرفتن" ، "خون اشامی"، "امگاورس" ، "قلدری تو مدرسه"...۳ تا از اینا رو تو رمان بعدی میخوام استفاده کنم...
اس*م//ات و تو پی وی میفرستم چون ممکنه مسدود بشم
- ۲۵.۹k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط