چند پارتی
[وقتی به خاطر مامان بابای تهیونگ مجبورین از هم جدا بشین اما....]
The End of the Last Part💞
__________________________________
"چند روز گذشت"
تهیونگ هر روز میرفت سرکار و منم خونه پیش نایون بودم
از اون روزی که مامان بابای تهیونگ اومده بودن یه حس بدی داشتم هر لحظه میترسیدم دوباره بیان و حرف جدایی رو بزنن
اون روزم نایون داخل اتاقش بازی میکرد و من داشتم آشپزی میکردم که صدای در اومد
دستامو شستم و رفتم سمت در
"+کیه
صدای تهیونگ اومد
"_منم دخترکم
لبخندی زدم و درو باز کردم
تهیونگ وارد خونه شد و کیفشو روی مبل گذاشت
"+خسته نباشی
"+امروز چرا زود اومدی
"_کارام زود تموم شد
"+خوبه بیا غذا حاضره
تهیونگ اومد سمتم و پیشونیمو بوسید
"_اول یه بغل
خندیدم و رفتم تو بغلش
"+دیوونه
"_دلم برای دخترکم تنگ شده بود
همون موقع نایون از پله ها اومد پایین
"*باباییی
تهیونگ دستاشو باز کرد
"_بیا دختر بابا
نایون دوید سمتش و تهیونگ بغلش کرد
"*بابایی خیلی دیر کردی
"_ببخشید دخترم
"*من منتظرت بودم
"_از این به بعد زودتر میام
نایون لپشو بوس کرد
"*قول
"_قول
لبخندی زدم و رفتم سمت آشپزخونه
"+بیا بشین غذاتو بخور سرد نشه
"_باشه
همه سر میز نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن
بعد از غذا تهیونگ رفت سمت اتاقش تا لباساشو عوض کنه و منم شروع کردم به جمع کردن میز
چند دقیقه بعد برگشت پایین
"_ا/ت
"+جانم
"_بیا یه لحظه بشین کارت دارم
با تعجب نگاش کردم
"+چی شده
"_بیا دیگه
رفتم کنارش روی مبل نشستم
تهیونگ دستمو گرفت
"_یه خبر دارم
"+چه خبری
"_مشکل شرکت حل شده
چند لحظه فقط نگاش کردم
"+یعنی دیگه...
"_اره
"_دیگه قرار نیست با اون دختر ازدواج کنم
با خوشحالی لبخند زدم و رفتم روی پاهاش نشستم محکم بغلش کردم تهیونگ دستشو دور کمرم گذاشته بود و سرش داخل گردنش
" +بالاخره تموم شد
تهیونگ خندی و گفت
"_قربونت برم
گاهی وقتا زندگی جوری پیش میره که فکر میکنی دیگه هیچ راهی برای درست شدنش نیست
فکر میکنی قراره همه چیزایی که دوستشون داری رو از دست بدی و هیچ کاری از دستت برنمیاد
منم یه روزی دقیقا همین حسو داشتم
یه جایی از زندگیم رسیدم که از شدت ترس فقط گریه میکردم و فکر میکردم دیگه هیچ چیز مثل قبل نمیشه
ولی زمان بهم یاد داد هیچ چیزی همیشگی نیست
نه روزای بد
نه گریه ها
نه ترس ها
آخرش یه روز میرسه که به عقب نگاه میکنی و میبینی برای همه اون شبایی
که فکر میکردی دیگه تمومه ارزش جنگیدن داشته
شاید زندگی همیشه اونجوری که میخوای پیش نره
ولی تا وقتی برای چیزایی که دوستشون داری بجنگی هیچ پایانی واقعا پایان نیست
و من بالاخره فهمیدم بعضی خوشبختی ها ارزش اینو دارن که برای رسیدن بهشون از هزار تا سختی بگذری 🤍✨
(پایان) (The End ✨)
______________________________
خبببب و این چند پارتی هم به پایان رسید منتظر چند پارتی های جدید باشین فردا آپلود میکنم اگه موضوعی دارین بگین تا فردا آپلود کنم
ممنون شبتون بخیر دوستون دارم ❤️💞
The End of the Last Part💞
__________________________________
"چند روز گذشت"
تهیونگ هر روز میرفت سرکار و منم خونه پیش نایون بودم
از اون روزی که مامان بابای تهیونگ اومده بودن یه حس بدی داشتم هر لحظه میترسیدم دوباره بیان و حرف جدایی رو بزنن
اون روزم نایون داخل اتاقش بازی میکرد و من داشتم آشپزی میکردم که صدای در اومد
دستامو شستم و رفتم سمت در
"+کیه
صدای تهیونگ اومد
"_منم دخترکم
لبخندی زدم و درو باز کردم
تهیونگ وارد خونه شد و کیفشو روی مبل گذاشت
"+خسته نباشی
"+امروز چرا زود اومدی
"_کارام زود تموم شد
"+خوبه بیا غذا حاضره
تهیونگ اومد سمتم و پیشونیمو بوسید
"_اول یه بغل
خندیدم و رفتم تو بغلش
"+دیوونه
"_دلم برای دخترکم تنگ شده بود
همون موقع نایون از پله ها اومد پایین
"*باباییی
تهیونگ دستاشو باز کرد
"_بیا دختر بابا
نایون دوید سمتش و تهیونگ بغلش کرد
"*بابایی خیلی دیر کردی
"_ببخشید دخترم
"*من منتظرت بودم
"_از این به بعد زودتر میام
نایون لپشو بوس کرد
"*قول
"_قول
لبخندی زدم و رفتم سمت آشپزخونه
"+بیا بشین غذاتو بخور سرد نشه
"_باشه
همه سر میز نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن
بعد از غذا تهیونگ رفت سمت اتاقش تا لباساشو عوض کنه و منم شروع کردم به جمع کردن میز
چند دقیقه بعد برگشت پایین
"_ا/ت
"+جانم
"_بیا یه لحظه بشین کارت دارم
با تعجب نگاش کردم
"+چی شده
"_بیا دیگه
رفتم کنارش روی مبل نشستم
تهیونگ دستمو گرفت
"_یه خبر دارم
"+چه خبری
"_مشکل شرکت حل شده
چند لحظه فقط نگاش کردم
"+یعنی دیگه...
"_اره
"_دیگه قرار نیست با اون دختر ازدواج کنم
با خوشحالی لبخند زدم و رفتم روی پاهاش نشستم محکم بغلش کردم تهیونگ دستشو دور کمرم گذاشته بود و سرش داخل گردنش
" +بالاخره تموم شد
تهیونگ خندی و گفت
"_قربونت برم
گاهی وقتا زندگی جوری پیش میره که فکر میکنی دیگه هیچ راهی برای درست شدنش نیست
فکر میکنی قراره همه چیزایی که دوستشون داری رو از دست بدی و هیچ کاری از دستت برنمیاد
منم یه روزی دقیقا همین حسو داشتم
یه جایی از زندگیم رسیدم که از شدت ترس فقط گریه میکردم و فکر میکردم دیگه هیچ چیز مثل قبل نمیشه
ولی زمان بهم یاد داد هیچ چیزی همیشگی نیست
نه روزای بد
نه گریه ها
نه ترس ها
آخرش یه روز میرسه که به عقب نگاه میکنی و میبینی برای همه اون شبایی
که فکر میکردی دیگه تمومه ارزش جنگیدن داشته
شاید زندگی همیشه اونجوری که میخوای پیش نره
ولی تا وقتی برای چیزایی که دوستشون داری بجنگی هیچ پایانی واقعا پایان نیست
و من بالاخره فهمیدم بعضی خوشبختی ها ارزش اینو دارن که برای رسیدن بهشون از هزار تا سختی بگذری 🤍✨
(پایان) (The End ✨)
______________________________
خبببب و این چند پارتی هم به پایان رسید منتظر چند پارتی های جدید باشین فردا آپلود میکنم اگه موضوعی دارین بگین تا فردا آپلود کنم
ممنون شبتون بخیر دوستون دارم ❤️💞
- ۴۹۰
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط