A Love Transcending Centuries
A Love Transcending Centuries
P:1
صدای تیکتاکِ ساعتِ دیواریِ قدیمیِ اتاقکِ کوچکم، تنها رفیقِ شبهایِ من در پاریس بود. از پنجرهیِ کوچکِ خوابگاه که رو به کوچههایِ باریک و مرطوبِ محلهیِ «لاتین» باز میشد، نورِ کمجانِ چراغهایِ خیابان، سایههایی کج و معوج روی دیوارهایِ پوستهپوسته میانداخت.
یک سال. سی و شش و نیم ماه از زمانی که با یک چمدون سنگین و قلبی پر از امید، از فرودگاهِ امام خمینی پرواز کردم تا در این شهرِ بزرگ، آیندهای از خودم بسازم، میگذشت. اما واقعیتِ پاریس، اون چیزی نبود که در کتابهایِ تاریخ یا عکسهایِ اینستاگرام دیده بودم. پاریسِ من، بویِ بارانِ سرد، صدایِ ترافیکِ بیپایان و فشارِ بیپایانِ هزینههای تحصیل بود.
با صدایِ زنگِ گوشیام، از فکرِ رفتن به سمتِ دانشگاه بیرون پریدم. دوباره یک پیامِ جدید از حسابِ بانکی؛ مبلغی که برایِ اجارهیِ خوابگاه و هزینههایِ خوراک، به شدت کم بود. آهی کشیدم و پتو رو دورِ شانههایم پیچیدم. هر شب با همین استرسها میخوابیدم: «اگر پولِ ماهِ بعد رو جور نکنم چی؟ اگر از درسها عقب بمونم چی؟»
صبحِ روزِ بعد، با پاهایِ خسته و چشمانی که از بیخوابی میسوخت، به سمتِ کتابخانه راه افتادم. کتابخانه «سنت-ژرمن» تنها جایی بود که در آن احساسِ تعلق میکردم. ساختمانی عظیم و باستانی که انگار سالها بود جایش در این شهرِ مدرن تکان نخورده بود. بویِ خاصِ کاغذهایِ قدیمی، چوبهایِ کهنه و غبار، برای من حکمِ عطرِ آرامشبخش را داشت.
خانم “دُلاکور”، پیرزنِ هفتاد سالهای که موهایِ نقرهایاش رو همیشه به صورتِ گوجهایِ محکم بالا جمع میکرد، با همان لبخندِ کمرنگِ همیشگیاش به من نگاه کرد:
&«ا/ت، عزیزم، دوباره دیر کردی؟ برو سراغِ قفسههایِ بخشِ مینیاتور، امروز باید لیستِ جابهجاییِ کتابهایِ قرنِ هجده را آماده کنی.»
«کارِ من ساده اما طاقتفرسا بود. ساعتها میانِ قفسههایی که تا سقف کشیده شده بودند، قدم میزدم. دستکشهایِ پارچهایام رو میپوشیدم تا از پوستِ حساسِ کتابها محافظت کنم و با دقتِتمام، آون ها رو گردگیری میکردم. انگشتانم مدام با لبههایِ تیز و خشنِ جلدِ کتابها در تماس بود. گاهی اوقات، وقتی کتابخانهیِ اصلی خلوت میشد، من فقط به نشستن رویِ یکی از آن صندلیهایِ چوبیِ سنگین و خیره شدن به ذراتِ غبار که در نورِ نافذِ پنجرهها میرقصیدند، پناه میبردم.
در این یک هفتهای که اینجا کار میکردم، متوجه شده بودم که این کتابخانه چیزهای عجیبی هم داره. کتابهایی که انگار با چشمِ خودشان به شما نگاه میکردند، یا قفسههایی که حتی با چراغِ قوه هم، گویی در سایهها پنهان شده بودن. اما من، درگیرِ فکرهایِ مادی بودم؛ درگیرِ اینکه چطور باید هزینهیِ کتابهایِ درسیِ گرانقیمت رو بدهم
آون روز، در حالی که داشتم یک قفسهیِ بسیار قدیمی و متروکه در انتهایِ سالنِ اصلی رو تمیز میکردم، دستم به چیزی خورد که با بقیه فرق داشت. نه بویِ کاغذِ معمولی میداد و نه حسِ چرمِ معمولی داشت. کتابی بود با جلدی از جنسِ چرمِ زرشکیِ تیره، که انگار با هر بار لمس کردن، گرمایِ عجیبی به انگشتانم منتقل میکرد. هیچ عنوان یا نامی روی آن نبود؛ فقط انگار یک سکوتِ سنگین اطرافش رو گرفته بود.
بدونِ اینکه بدونم چرا، اون رو داخل کیفم پنهان کردم. حسی در اعماقِ وجودم میگفت شاید بتونم با خواندن این کتاب از زندگی واقعی فرار کنم و در خیالم زندگی کنم اما در آن لحظه، من فقط دختری ۱۹ ساله بودم که میخواست بعد از کار، به اتاقکِ سرد و تاریکش برگردد و کمی بخوابد.
ادامه دارد.....
P:1
صدای تیکتاکِ ساعتِ دیواریِ قدیمیِ اتاقکِ کوچکم، تنها رفیقِ شبهایِ من در پاریس بود. از پنجرهیِ کوچکِ خوابگاه که رو به کوچههایِ باریک و مرطوبِ محلهیِ «لاتین» باز میشد، نورِ کمجانِ چراغهایِ خیابان، سایههایی کج و معوج روی دیوارهایِ پوستهپوسته میانداخت.
یک سال. سی و شش و نیم ماه از زمانی که با یک چمدون سنگین و قلبی پر از امید، از فرودگاهِ امام خمینی پرواز کردم تا در این شهرِ بزرگ، آیندهای از خودم بسازم، میگذشت. اما واقعیتِ پاریس، اون چیزی نبود که در کتابهایِ تاریخ یا عکسهایِ اینستاگرام دیده بودم. پاریسِ من، بویِ بارانِ سرد، صدایِ ترافیکِ بیپایان و فشارِ بیپایانِ هزینههای تحصیل بود.
با صدایِ زنگِ گوشیام، از فکرِ رفتن به سمتِ دانشگاه بیرون پریدم. دوباره یک پیامِ جدید از حسابِ بانکی؛ مبلغی که برایِ اجارهیِ خوابگاه و هزینههایِ خوراک، به شدت کم بود. آهی کشیدم و پتو رو دورِ شانههایم پیچیدم. هر شب با همین استرسها میخوابیدم: «اگر پولِ ماهِ بعد رو جور نکنم چی؟ اگر از درسها عقب بمونم چی؟»
صبحِ روزِ بعد، با پاهایِ خسته و چشمانی که از بیخوابی میسوخت، به سمتِ کتابخانه راه افتادم. کتابخانه «سنت-ژرمن» تنها جایی بود که در آن احساسِ تعلق میکردم. ساختمانی عظیم و باستانی که انگار سالها بود جایش در این شهرِ مدرن تکان نخورده بود. بویِ خاصِ کاغذهایِ قدیمی، چوبهایِ کهنه و غبار، برای من حکمِ عطرِ آرامشبخش را داشت.
خانم “دُلاکور”، پیرزنِ هفتاد سالهای که موهایِ نقرهایاش رو همیشه به صورتِ گوجهایِ محکم بالا جمع میکرد، با همان لبخندِ کمرنگِ همیشگیاش به من نگاه کرد:
&«ا/ت، عزیزم، دوباره دیر کردی؟ برو سراغِ قفسههایِ بخشِ مینیاتور، امروز باید لیستِ جابهجاییِ کتابهایِ قرنِ هجده را آماده کنی.»
«کارِ من ساده اما طاقتفرسا بود. ساعتها میانِ قفسههایی که تا سقف کشیده شده بودند، قدم میزدم. دستکشهایِ پارچهایام رو میپوشیدم تا از پوستِ حساسِ کتابها محافظت کنم و با دقتِتمام، آون ها رو گردگیری میکردم. انگشتانم مدام با لبههایِ تیز و خشنِ جلدِ کتابها در تماس بود. گاهی اوقات، وقتی کتابخانهیِ اصلی خلوت میشد، من فقط به نشستن رویِ یکی از آن صندلیهایِ چوبیِ سنگین و خیره شدن به ذراتِ غبار که در نورِ نافذِ پنجرهها میرقصیدند، پناه میبردم.
در این یک هفتهای که اینجا کار میکردم، متوجه شده بودم که این کتابخانه چیزهای عجیبی هم داره. کتابهایی که انگار با چشمِ خودشان به شما نگاه میکردند، یا قفسههایی که حتی با چراغِ قوه هم، گویی در سایهها پنهان شده بودن. اما من، درگیرِ فکرهایِ مادی بودم؛ درگیرِ اینکه چطور باید هزینهیِ کتابهایِ درسیِ گرانقیمت رو بدهم
آون روز، در حالی که داشتم یک قفسهیِ بسیار قدیمی و متروکه در انتهایِ سالنِ اصلی رو تمیز میکردم، دستم به چیزی خورد که با بقیه فرق داشت. نه بویِ کاغذِ معمولی میداد و نه حسِ چرمِ معمولی داشت. کتابی بود با جلدی از جنسِ چرمِ زرشکیِ تیره، که انگار با هر بار لمس کردن، گرمایِ عجیبی به انگشتانم منتقل میکرد. هیچ عنوان یا نامی روی آن نبود؛ فقط انگار یک سکوتِ سنگین اطرافش رو گرفته بود.
بدونِ اینکه بدونم چرا، اون رو داخل کیفم پنهان کردم. حسی در اعماقِ وجودم میگفت شاید بتونم با خواندن این کتاب از زندگی واقعی فرار کنم و در خیالم زندگی کنم اما در آن لحظه، من فقط دختری ۱۹ ساله بودم که میخواست بعد از کار، به اتاقکِ سرد و تاریکش برگردد و کمی بخوابد.
ادامه دارد.....
- ۲۰۹
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط