A Love Transcending Centuries
A Love Transcending Centuries
P:2
تابستانِ پاریس، برخلافِ تصورم، خنک و بارانی بود. روزهایی که در خوابگاه میماندم، سعی میکردم با ورق زدنِ جزوههایِ دانشگاه یا خواندنِ رمانهایِ ارزانقیمتی که از کتابفروشیهایِ دستدوم میخریدم، خودم روسرگرم کنم. اما همیشه، بخشی از ذهنم درگیرِ آن ساختمانِ عظیم و رازآلود بود: کتابخانهی «سنت-ژرمن».
مادرم همیشه میگفت: «دخترم، ایران جایِ بزرگ شدنِ تو نیست. باید بری جایی که بتونی آزاد باشی، درس بخونی، خودت رو پیدا کنی.» همین شد که با تمامِ مخالفتهایِ خانواده و کار کردن برای هزینه مهاجرت ، بالاخره مهاجرت کردم به. شهری که در ذهنِ من، نمادِ هنر، آزادی و پیشرفت بود. اما حالا، بعد از یک سال، بیشتر از هر چیزی، حسِ غربت و تنهایی را در خیابانهایش تجربه میکردم. ولی بازم پاریس همیشه برایم فرق دارد
کار در کتابخانه، اگرچه حقوقِ چندانی نداشت، اما پناهگاهی بود. جایی که مجبور نبودم با کسی زیاد صحبت کنم یا وانمود کنم که حالم خوب هست. خانم دُلاکور، با وجودِ ظاهرِ جدیاش، گاهی اوقات در موردِ تاریخِچه کتابخانه یا داستانهایِ کوتاهی از نویسندگانِ معروف که به اینجا سر زده بودند، برایم تعریف میکرد.
دُلاکور«اینجا فقط یه کتابخونه نیست، ا/ت جان،» یک روز که داشتم گرد و خاکِ قفسهیِ بخشِ شعر را پاک میکردم، گفت. دُلاکور«اینجا تاریخ نفس میکشه. هر کتاب، یه داستان داره؛ یه روح.»
من فقط سر تکان میدادم و به کارم ادامه میدادم. اما حرفهایش در ذهنم میچرخید. خصوصاً وقتی به اون کتابِ بدونِ عنوان، با جلدِ زرشکیِ عجیب، فکر میکردم. چند بار دیگر هم اون رو از کیفم بیرون اورده بودم. هیچ نوشتهای در هیچ کجایِ آن نبود. فقط صفحاتِ سفیدِ عاجی رنگ که بویِ خفیفی شبیه به دارچین و خاکِ نمخورده میداد.
یک بعدازظهرِ جمعه، باران به شدت میبارید. خانم دُلاکور زودتر رفته بود و من تنها در کتابخانه مانده بودم. طبقِ معمول، چراغهایِ اصلی را خاموش کردم و فقط با نورِ کمِ چراغِ مطالعهیِ رویِ میزِ خانم دُلاکور کار میکردم. حسِ عجیبی بود؛ سکوتِ مطلق، فقط صدایِ ضربههایِ باران رویِ شیشههایِ بلندِ پنجرهها.
ناخودآگاه، کیفم را برداشتم و کتابِ زرشکی را بیرون آوردم. این بار، حسی قویتر مرا به سمتِ آن میکشید. انگار کتاب، مرا صدا میزد. لبهیِ یکی از صفحاتش را با نوکِ انگشت لمس کردم. ناگهان، متنی بسیار کمرنگ، شبیه به حکاکیهایِ نامرئی، زیرِ پوستم حس شد. انگار کلمات، نه رویِ کاغذ، که درونِ تار و پودِ آن تنیده شده بودند.
سعی کردم بخوانمشان، اما فقط حروفِ نامفهومی بودند که به سرعت ناپدید میشدند. دستم را سریعتر رویِ صفحه کشیدم. مثلِ زمانی که در آزمایشگاهِ شیمی، محلولِ نامرئی را با مادهای دیگر آشکار میکردند.
در یک لحظه، نورِ ضعیفی از دلِ صفحاتِ کتاب فوران کرد. نوری زرشکی، شبیه به همان رنگِ جلد. چشمانم را بستم. حس کردم که وزنم کم شده، انگار دیگر رویِ صندلی ننشسته بودم. بویِ دارچین و خاکِ نمخورده شدیدتر شد و بعد… دیگر صدایِ باران را نمیشنیدم.
ادامه دارد.....
P:2
تابستانِ پاریس، برخلافِ تصورم، خنک و بارانی بود. روزهایی که در خوابگاه میماندم، سعی میکردم با ورق زدنِ جزوههایِ دانشگاه یا خواندنِ رمانهایِ ارزانقیمتی که از کتابفروشیهایِ دستدوم میخریدم، خودم روسرگرم کنم. اما همیشه، بخشی از ذهنم درگیرِ آن ساختمانِ عظیم و رازآلود بود: کتابخانهی «سنت-ژرمن».
مادرم همیشه میگفت: «دخترم، ایران جایِ بزرگ شدنِ تو نیست. باید بری جایی که بتونی آزاد باشی، درس بخونی، خودت رو پیدا کنی.» همین شد که با تمامِ مخالفتهایِ خانواده و کار کردن برای هزینه مهاجرت ، بالاخره مهاجرت کردم به. شهری که در ذهنِ من، نمادِ هنر، آزادی و پیشرفت بود. اما حالا، بعد از یک سال، بیشتر از هر چیزی، حسِ غربت و تنهایی را در خیابانهایش تجربه میکردم. ولی بازم پاریس همیشه برایم فرق دارد
کار در کتابخانه، اگرچه حقوقِ چندانی نداشت، اما پناهگاهی بود. جایی که مجبور نبودم با کسی زیاد صحبت کنم یا وانمود کنم که حالم خوب هست. خانم دُلاکور، با وجودِ ظاهرِ جدیاش، گاهی اوقات در موردِ تاریخِچه کتابخانه یا داستانهایِ کوتاهی از نویسندگانِ معروف که به اینجا سر زده بودند، برایم تعریف میکرد.
دُلاکور«اینجا فقط یه کتابخونه نیست، ا/ت جان،» یک روز که داشتم گرد و خاکِ قفسهیِ بخشِ شعر را پاک میکردم، گفت. دُلاکور«اینجا تاریخ نفس میکشه. هر کتاب، یه داستان داره؛ یه روح.»
من فقط سر تکان میدادم و به کارم ادامه میدادم. اما حرفهایش در ذهنم میچرخید. خصوصاً وقتی به اون کتابِ بدونِ عنوان، با جلدِ زرشکیِ عجیب، فکر میکردم. چند بار دیگر هم اون رو از کیفم بیرون اورده بودم. هیچ نوشتهای در هیچ کجایِ آن نبود. فقط صفحاتِ سفیدِ عاجی رنگ که بویِ خفیفی شبیه به دارچین و خاکِ نمخورده میداد.
یک بعدازظهرِ جمعه، باران به شدت میبارید. خانم دُلاکور زودتر رفته بود و من تنها در کتابخانه مانده بودم. طبقِ معمول، چراغهایِ اصلی را خاموش کردم و فقط با نورِ کمِ چراغِ مطالعهیِ رویِ میزِ خانم دُلاکور کار میکردم. حسِ عجیبی بود؛ سکوتِ مطلق، فقط صدایِ ضربههایِ باران رویِ شیشههایِ بلندِ پنجرهها.
ناخودآگاه، کیفم را برداشتم و کتابِ زرشکی را بیرون آوردم. این بار، حسی قویتر مرا به سمتِ آن میکشید. انگار کتاب، مرا صدا میزد. لبهیِ یکی از صفحاتش را با نوکِ انگشت لمس کردم. ناگهان، متنی بسیار کمرنگ، شبیه به حکاکیهایِ نامرئی، زیرِ پوستم حس شد. انگار کلمات، نه رویِ کاغذ، که درونِ تار و پودِ آن تنیده شده بودند.
سعی کردم بخوانمشان، اما فقط حروفِ نامفهومی بودند که به سرعت ناپدید میشدند. دستم را سریعتر رویِ صفحه کشیدم. مثلِ زمانی که در آزمایشگاهِ شیمی، محلولِ نامرئی را با مادهای دیگر آشکار میکردند.
در یک لحظه، نورِ ضعیفی از دلِ صفحاتِ کتاب فوران کرد. نوری زرشکی، شبیه به همان رنگِ جلد. چشمانم را بستم. حس کردم که وزنم کم شده، انگار دیگر رویِ صندلی ننشسته بودم. بویِ دارچین و خاکِ نمخورده شدیدتر شد و بعد… دیگر صدایِ باران را نمیشنیدم.
ادامه دارد.....
- ۲۷۳
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط