#بیاوبوسهای_بر_گونهام_بگذار...
#بیاوبوسهای_بر_گونهام_بگذار...
بیا و فرض کن این زندگی عالیست !
بیا و فرض کن فالَش عجب فالیست !
بیا و فرض کن اصلا که جنگی نیست !
بیا و فرض کن این حال هم حالیست !
نه ترسی و نه کشتاری، نه بمباران
فقط یک پادگان آتش گرفته است !
میان این همه نویز و صدا هر شب
بیا و فرض کن پرواز را بالیست !
قرار عاشقانه کاش بگذاریم !
بیا و فرض کن این همهمه عادیست
تو را آغوش میگیرم ببوسم، باز !
اگر چه چهرهات نقشی در این قالیست !
همین امشب میان حملهی دشمن
بیا و فرض کن، بر خط، شنودی نیست
تو از اخبار جنگ و جبهه میگویی
من از رمزی که چشمانت چنین حالیست !
به روی شیشه ای ضد گلوله، نیز
صدایت همچنان باران خردادیست
بیا و فرض کن این گفتگو جاریست
بیا و فرض کن این تانک، پوشالیست !
به هر موشک به رمز عشق من دادم
پیامی را که از تو بگذرد، در دم
پدافندی نمی فهمد که رازش چیست؟
بیا و فرض کن بر زخم جان، شالیست !
میان بازتاب آخرین هشدار
میان لحن نامفهوم یک فرماندهی بیدار
بیا و بوسه ای بر گونه ام بگذار
بیا و فرض کن در قلب من چالیست !
اگر که موشک و پهباد میبارد ...
اگر با انفجار، این زندگی جاریست ...
بیا و فرض کن این آسمان آبیست !
بیا و فرض کن هر بمب، توخالیست...!
☆☆☆
#دیوار...
آنشب
در میان آن چهار دیوار
کسی نبود که پژواکِ صدایم را بشنود
کسی نبود گواه باشد بر وجودم
پنج نفر بودیم...
چهار دیوارِ بیروح
و من
تنها ناظرِ این سکوتِ مسموم.
رفیقِ
دیرینهی
گرمابه و گلستانِ روزهایم
حالا تبدیل شده به
دیوارِ سرد و بیتفاوت
دودِ غمانگیزِ سیگار...
نوایِ گیتارِ بغضآلود...
و در نهایت
ورطهی عمیقِ افکار...
و اما
طعمِ تلخِ همیشگیِ قهوهی ترک
و بی نقابی که همیشه
قلب مچاله شده را می داد آزار
چه دشوار است بودن
در میانِ انبوهِ جماعتی که هر دم
با پوست اندازی نو
چهرهای دیگر نمایان میکنند
بیآنکه ذرهای از اصالتشان باقی بماند.
و این
سختترین رنجِ زندگیست...
پ ♡ ن
حسادت میکنم هر دم به گیسوی سیاه وطاق ابرویت
به چشمان دمادم مست ومژگان چو آهویت
چرا دیگر نمی بینم لبخند ملیح پر هیاهویت
نمیدانم چرا؟ رفته مگر از جفت چشمانم دگر سویَش...
#هرمزگانزیبا
#بندرعباس
#چوکِبَندِر
#ابراهیممنصفی_رامیجنوب
#ویسگون
#بندرکنگ_قلعهپرتغالیها
بیا و فرض کن این زندگی عالیست !
بیا و فرض کن فالَش عجب فالیست !
بیا و فرض کن اصلا که جنگی نیست !
بیا و فرض کن این حال هم حالیست !
نه ترسی و نه کشتاری، نه بمباران
فقط یک پادگان آتش گرفته است !
میان این همه نویز و صدا هر شب
بیا و فرض کن پرواز را بالیست !
قرار عاشقانه کاش بگذاریم !
بیا و فرض کن این همهمه عادیست
تو را آغوش میگیرم ببوسم، باز !
اگر چه چهرهات نقشی در این قالیست !
همین امشب میان حملهی دشمن
بیا و فرض کن، بر خط، شنودی نیست
تو از اخبار جنگ و جبهه میگویی
من از رمزی که چشمانت چنین حالیست !
به روی شیشه ای ضد گلوله، نیز
صدایت همچنان باران خردادیست
بیا و فرض کن این گفتگو جاریست
بیا و فرض کن این تانک، پوشالیست !
به هر موشک به رمز عشق من دادم
پیامی را که از تو بگذرد، در دم
پدافندی نمی فهمد که رازش چیست؟
بیا و فرض کن بر زخم جان، شالیست !
میان بازتاب آخرین هشدار
میان لحن نامفهوم یک فرماندهی بیدار
بیا و بوسه ای بر گونه ام بگذار
بیا و فرض کن در قلب من چالیست !
اگر که موشک و پهباد میبارد ...
اگر با انفجار، این زندگی جاریست ...
بیا و فرض کن این آسمان آبیست !
بیا و فرض کن هر بمب، توخالیست...!
☆☆☆
#دیوار...
آنشب
در میان آن چهار دیوار
کسی نبود که پژواکِ صدایم را بشنود
کسی نبود گواه باشد بر وجودم
پنج نفر بودیم...
چهار دیوارِ بیروح
و من
تنها ناظرِ این سکوتِ مسموم.
رفیقِ
دیرینهی
گرمابه و گلستانِ روزهایم
حالا تبدیل شده به
دیوارِ سرد و بیتفاوت
دودِ غمانگیزِ سیگار...
نوایِ گیتارِ بغضآلود...
و در نهایت
ورطهی عمیقِ افکار...
و اما
طعمِ تلخِ همیشگیِ قهوهی ترک
و بی نقابی که همیشه
قلب مچاله شده را می داد آزار
چه دشوار است بودن
در میانِ انبوهِ جماعتی که هر دم
با پوست اندازی نو
چهرهای دیگر نمایان میکنند
بیآنکه ذرهای از اصالتشان باقی بماند.
و این
سختترین رنجِ زندگیست...
پ ♡ ن
حسادت میکنم هر دم به گیسوی سیاه وطاق ابرویت
به چشمان دمادم مست ومژگان چو آهویت
چرا دیگر نمی بینم لبخند ملیح پر هیاهویت
نمیدانم چرا؟ رفته مگر از جفت چشمانم دگر سویَش...
#هرمزگانزیبا
#بندرعباس
#چوکِبَندِر
#ابراهیممنصفی_رامیجنوب
#ویسگون
#بندرکنگ_قلعهپرتغالیها
- ۲.۰k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط