3۱:Amityville Horror House
3۱:Amityville Horror House
خانهی ترسناک امیتویل
کنار قبرها مینشینم، همه افکار در سرم در هم ریختهاند. دستم را میگیرم و موهایم را نوازش میکنم؛ یعنی اولین دفعه که هم را دیدیم، ناراحت بود؟ تمام این مدت که از من محافظت میکرد، دوستم داشت؟ چه حسی به او دست میداد؟ چرا این خانه نورا را انتخاب کرده؟ اگر روح شیطانی اینجاست، آن گرگها هم چیزی برای تقویتش بودند؟ او… آن پیرمرد با صورت پر از چرک چه بود؟ او از کجا اسمم را میدانست؟ و آن موقع، منظورش از جمله «من هم یک روزی مثل تو آنجا زندگی کردم… ولی یک اشتباه کوچک باعث شد نتوانم برگردم» چه بود؟ اشتباه کوچک؟ افراد زیادی در آن خانه زندگی کردند و مرگ آنها باعث شد به روح تبدیل شوند؛ در عوض، ارواح شیطانی هم هست. روحها فقط صدای قدمها را دارند، احتمالاً؟ ولی چیزی مثل آن موجود وحشتآور که دفتر خاطرات را برد، یا آن گرگها، ارواح شیطانی هستند؟ بهگونهای که انگار همه چیز دارد با هم جور در میآید و همزمان همه چیز وحشتآور است…
همان صدای خنده؛ صدایی که انگار چندین صدا در هم تنیده شده و صدای کودکان کوچکی است. سرم را بلند میکنم؛ قبرستان خالی است. قبرهای سفید با طرحهای سلطنتی که کنار برخی از آنها گلهای زیبایی قرار دارد؛ گویی گلها در نبودِ صاحبانشان ناراحتاند و گلها را روی قبر میگذارند. و چون دیگر آن شخص را در هیچ کجای دنیا نمییابند و نمیتوانند دوباره صدایشان را بشنوند، به قبرشان پناه میبرند؛ مکانی که در آن آرام گرفتهاند و گلها را روی آن میگذارند، به جای اینکه بوسهای بر گونههایشان بزنند.
صدای خنده از قبل بلندتر میشود و من به جای وحشتِ عصبی، ابروهایم در هم میرود. لعنتی! از جان جونگکوک چه میخواهند؟ بس نبود؟ صدا، که مانند نجوایی از کنار گوشم میگذرد، میگوید: «حالا میدانی کی هستی؟»
— میدانستم. سوال یا جواب این نیست که من کی هستم، اینکه شما چه میخواهید؟
به روبرو خیره شدهام اما میتوانم حس کنم صدا دورم میچرخد. نمیتوانم تشخیص دهم صدا متعلق به زن است یا مرد، کودک است یا بزرگ: «ما؟»
صدا قهقه میزند و عصبانیت من بیشتر میشود. میخواهم دهان بگشایم که صدا ادامه میدهد: «او را میخواهیم.»
او؟ جونگکوک؟ منظورششان چیست؟ لیلی به وضوح گفت که نورا وجود داشت و ارواح میخواستند او را بکشند: «منظورت چیست؟ شما که نورا را میخواستید!»
صدا مکث میکند؛ به گونهای که فقط میتوانم نفسهای مضطربش را پشت سرم بشنوم. انگار ترسیده؟ از چه؟
«شیطان خوبی میشود.»
خانهی ترسناک امیتویل
کنار قبرها مینشینم، همه افکار در سرم در هم ریختهاند. دستم را میگیرم و موهایم را نوازش میکنم؛ یعنی اولین دفعه که هم را دیدیم، ناراحت بود؟ تمام این مدت که از من محافظت میکرد، دوستم داشت؟ چه حسی به او دست میداد؟ چرا این خانه نورا را انتخاب کرده؟ اگر روح شیطانی اینجاست، آن گرگها هم چیزی برای تقویتش بودند؟ او… آن پیرمرد با صورت پر از چرک چه بود؟ او از کجا اسمم را میدانست؟ و آن موقع، منظورش از جمله «من هم یک روزی مثل تو آنجا زندگی کردم… ولی یک اشتباه کوچک باعث شد نتوانم برگردم» چه بود؟ اشتباه کوچک؟ افراد زیادی در آن خانه زندگی کردند و مرگ آنها باعث شد به روح تبدیل شوند؛ در عوض، ارواح شیطانی هم هست. روحها فقط صدای قدمها را دارند، احتمالاً؟ ولی چیزی مثل آن موجود وحشتآور که دفتر خاطرات را برد، یا آن گرگها، ارواح شیطانی هستند؟ بهگونهای که انگار همه چیز دارد با هم جور در میآید و همزمان همه چیز وحشتآور است…
همان صدای خنده؛ صدایی که انگار چندین صدا در هم تنیده شده و صدای کودکان کوچکی است. سرم را بلند میکنم؛ قبرستان خالی است. قبرهای سفید با طرحهای سلطنتی که کنار برخی از آنها گلهای زیبایی قرار دارد؛ گویی گلها در نبودِ صاحبانشان ناراحتاند و گلها را روی قبر میگذارند. و چون دیگر آن شخص را در هیچ کجای دنیا نمییابند و نمیتوانند دوباره صدایشان را بشنوند، به قبرشان پناه میبرند؛ مکانی که در آن آرام گرفتهاند و گلها را روی آن میگذارند، به جای اینکه بوسهای بر گونههایشان بزنند.
صدای خنده از قبل بلندتر میشود و من به جای وحشتِ عصبی، ابروهایم در هم میرود. لعنتی! از جان جونگکوک چه میخواهند؟ بس نبود؟ صدا، که مانند نجوایی از کنار گوشم میگذرد، میگوید: «حالا میدانی کی هستی؟»
— میدانستم. سوال یا جواب این نیست که من کی هستم، اینکه شما چه میخواهید؟
به روبرو خیره شدهام اما میتوانم حس کنم صدا دورم میچرخد. نمیتوانم تشخیص دهم صدا متعلق به زن است یا مرد، کودک است یا بزرگ: «ما؟»
صدا قهقه میزند و عصبانیت من بیشتر میشود. میخواهم دهان بگشایم که صدا ادامه میدهد: «او را میخواهیم.»
او؟ جونگکوک؟ منظورششان چیست؟ لیلی به وضوح گفت که نورا وجود داشت و ارواح میخواستند او را بکشند: «منظورت چیست؟ شما که نورا را میخواستید!»
صدا مکث میکند؛ به گونهای که فقط میتوانم نفسهای مضطربش را پشت سرم بشنوم. انگار ترسیده؟ از چه؟
«شیطان خوبی میشود.»
- ۶۴۸
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط