« You left too soon »

« You left too soon »
Part 3


زمستان از راه رسیده بود.
برف آرام روی خیابان‌های سئول می‌نشست و شهر را سفیدپوش می‌کرد.
اما برای تهیونگ، همه‌چیز خاکستری شده بود.
دیگر نمی‌توانست مثل قبل بخندد.
دیگر نمی‌توانست ساعت‌های طولانی تمرین کند.
حتی بالا رفتن از چند پله هم گاهی نفسش را می‌برید.
بااین‌حال هنوز هیچ‌کس تمام حقیقت را نمی‌دانست.
هیچ‌کس...
به جز پزشکش.
و خودش.
آن روز صبح وقتی از خواب بیدار شد، برای چند لحظه نتوانست از تخت بلند شود.
درد تمام بدنش را گرفته بود .
نگاهش به سقف اتاق افتاد.
مدت زیادی همان‌طور ماند.
بعد آرام چشم‌هایش را بست.
برای اولین بار واقعاً ترسید.
نه از مرگ.
از جا گذاشتن آدم‌هایی که دوستشان داشت.
مخصوصاً جونگ‌کوک.
چند ساعت بعد اعضا در شرکت جمع شده بودند.
نامجون درباره برنامه‌های آینده حرف می‌زد.
همه گوش می‌دادند.
اما تهیونگ فقط به جونگ‌کوک نگاه می‌کرد.
به خنده‌هایش.
به برق چشم‌هایش.
به زندگی‌ای که هنوز در وجودش جریان داشت.
ناگهان این فکر از ذهنش گذشت:
«من قرار نیست این روزها رو ببینم...»
و همین فکر قلبش را شکست.
آن شب وقتی همه خواب بودند، تهیونگ پشت میز نشست.
نامه را بیرون آورد.
نامه‌ای که هفته‌ها قبل شروع کرده بود.
قلم را برداشت و نوشت:
«سلام جونگ‌کوک...
اگه داری این نامه رو می‌خونی، یعنی من دیگه نتونستم حرفایی رو که باید بهت می‌گفتم، رو در رو بزنم.
اول از همه ببخشید.
ببخشید که بهت دروغ گفتم.
ببخشید که وقتی می‌پرسیدی خوبم یا نه، فقط لبخند می‌زدم.
من نمی‌خواستم ناراحتت کنم.
نمی‌خواستم آخرین خاطراتمون پر از اشک باشه.
می‌خواستم تا آخرین لحظه، همون تهیونگی باشم که باعث خندت می‌شد...»
قطره اشکی روی کاغذ افتاد.
اما به نوشتن ادامه داد.

دو روز بعد اتفاقی افتاد که دیگر هیچ‌چیز را مثل قبل نگذاشت.
اعضا در حال تمرین بودند.
موسیقی بلند بود.
همه مشغول بودند.
ناگهان تهیونگ تعادلش را از دست داد.
و روی زمین افتاد.
صدای موسیقی قطع شد.
جونگ‌کوک : «تهیونگ!»
جونگ‌کوک اولین کسی بود که به سمتش دوید.
چهره تهیونگ رنگ نداشت.
چشمانش نیمه‌باز بودند.
و برای اولین بار، دیگر نتوانست بگوید «خوبم».

( پرش زمانی به بیمارستان )
صدای قدم‌ها.
صدای دستگاه‌ها.
و سکوتی وحشتناک.
جونگ‌کوک پشت در اتاق ایستاده بود.
دستانش می‌لرزید.
وقتی پزشک نزدیک شد، احساس کرد قلبش از تپش ایستاده است.
جونگ‌کوک : «وضعیتش چطوره؟»
پزشک لحظه‌ای سکوت کرد.
سکوتی که از هر جوابی بدتر بود.
دکتر : «بیماری خیلی پیشرفت کرده.»
جونگ کوک : «چی؟»
دکتر : «مدت‌هاست که درگیر این بیماریه.»
جونگ‌کوک بهت‌زده نگاهش کرد.
جونگ‌کوک : «مدت‌ها؟»
دکتر : «بله.»
دنیا دور سرش چرخید.
تمام آن شب‌هایی که تهیونگ می‌گفت خوبم...
تمام آن لبخندها...
تمام آن دروغ‌ها...
ناگهان معنی پیدا کردند.
وقتی وارد اتاق شد، تهیونگ روی تخت دراز کشیده بود.
ضعیف‌تر از همیشه.
اما وقتی جونگ‌کوک را دید، لبخند زد.
همان لبخند معروفش.
جونگ‌کوک نتوانست خودش را کنترل کند.
اشک‌هایش سرازیر شدند.
جونگ‌کوک : «احمق...»
صدایش می‌لرزید.
جونگ‌کوک : «چرا چیزی نگفتی؟»
تهیونگ آرام نگاهش کرد.
تهیونگ : «ببخشید...»
جونگ کوک : «فکر کردی نمی‌خواستم کنارت باشم؟»
اشک‌های بیشتری روی گونه‌های جونگ‌کوک افتاد.
جونگ‌کوک : «فکر کردی نمی‌خواستم دردتو باهات تقسیم کنم؟»
تهیونگ لبش را گاز گرفت.
چشم‌هایش خیس شدند.
تهیونگ : «من فقط... می‌ترسیدم.»
جونگ‌کوک : «از چی؟»
تهیونگ : «از اینکه نگاهت عوض بشه.»
جونگ‌کوک سرش را تکان داد.
جونگ‌کوک : «هیچ‌وقت.»
و دستش را محکم گرفت.
جونگ‌کوک : «هیچ‌وقت.»
روزهای بعد، جونگ‌کوک تقریباً بیمارستان را ترک نکرد.
هر روز کنارش می‌نشست.
برایش آهنگ پخش می‌کرد.
خاطره تعریف می‌کرد.
گاهی فقط دستش را می‌گرفت و سکوت می‌کرد.
انگار می‌خواست زمان را نگه دارد.
اما زمان هیچ‌وقت برای کسی متوقف نمی‌شود.
یک شب برفی...
تهیونگ آرام به پنجره نگاه می‌کرد.
دانه‌های برف در تاریکی می‌رقصیدند.
جونگ‌کوک کنار تخت نشسته بود.
دست‌هایشان در هم گره خورده بود.
تهیونگ زمزمه کرد:
تهیونگ‌ : «قشنگه...»
جونگ کوک : «چی؟»
تهیونگ : «برف.»
جونگ‌کوک لبخند تلخی زد.
جونگ‌کوک :«آره.»
چند دقیقه سکوت گذشت.
بعد تهیونگ آرام گفت:
تهیونگ : «جونگ‌کوک؟»
جونگ‌کوک : «جانم؟»
تهیونگ : «یه خواهش دارم.»
جونگ‌کوک : «هرچی باشه.»
تهیونگ : «وقتی رفتم...»
اشک فوراً در چشمان جونگ‌کوک جمع شد.
جونگ‌کوک : «این حرفو نزن.»
تهیونگ : «بذار تموم کنم.»
جونگ‌کوک سرش را پایین انداخت.
تهیونگ ادامه داد:
تهیونگ :« بعد از من زندگی کن بخندآهنگ بخون و هیچ‌وقت خودتو به خاطر من زندانی نکن.»
شرایط پارت بعدی :
۴۲لایک
۳۲ کامنت
۱۳ کامنت

بانو ها پایانش شاد هست 🌕✨
دیدگاه ها (۳۹)

بانومون فالو‌ بشه حتما 🌕✨ @olivia66

ناپلئون گمشده(فصل دوم)

پارت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط