« You left too soon »
« You left too soon »
Part 1
نور طلایی غروب از پنجره بزرگ سالن تمرین وارد میشد و روی زمین چوبی میافتاد. صدای موسیقی تمام فضا را پر کرده بود و اعضای بیتیاس برای اجرای جدیدشان تمرین میکردند.
«از اول!»
صدای جیهوپ در سالن پیچید.
همه دوباره در جای خود قرار گرفتند.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و آماده شد، اما قبل از شروع نگاهش روی تهیونگ ثابت ماند.
چیزی تغییر کرده بود.
در هفتههای اخیر تهیونگ بیشتر از همیشه خسته به نظر میرسید.
گاهی وسط تمرین بیدلیل مکث میکرد.
گاهی لبخند میزد اما انگار آن لبخند به چشمهایش نمیرسید.
جونگکوک این تغییر را حس میکرد.
بیشتر از هر کس دیگری.
چون سالها بود که تهیونگ را میشناخت.
سالها بود که عاشقش بود.
آن شب بعد از تمرین، همه به خوابگاه برگشتند.
نامجون مشغول خواندن کتاب بود.
جین برای اعضا غذا آماده میکرد.
یونگی روی لپتاپش آهنگ میساخت.
اما جونگکوک متوجه شد که تهیونگ بیسروصدا از خانه بیرون رفت.
کنجکاوی و نگرانی اجازه نداد همانجا بماند.
کتش را پوشید و دنبالش رفت.
هوای سئول خنک بود.
چراغهای خیابان روشن شده بودند.
جونگکوک از فاصلهای دور تهیونگ را دنبال کرد.
تا اینکه جلوی ساختمانی ایستاد.
بیمارستان.
قلب جونگکوک فرو ریخت.
«بیمارستان؟»
مدتی همانجا ماند.
اما تهیونگ بعد از چند دقیقه وارد ساختمان شد و از دیدش ناپدید شد.
جونگکوک هزار فکر در سرش داشت.
شاید فقط یک چکاپ ساده بود.
شاید برای یکی از آشنایانش آمده بود.
شاید...
اما حس بدی در دلش افتاده بود.
حسی که رهایش نمیکرد.
وقتی تهیونگ به خوابگاه برگشت، ساعت از نیمهشب گذشته بود.
همه خواب بودند.
به جز جونگکوک.
تهیونگ با دیدن او لبخند زد.
تهیونگ :هنوز نخوابیدی؟
جونگکوک : منتظرت بودم.
تهیونگ : برای چی؟
جونگکوک : فقط دلم میخواست ببینمت.
لبخند تهیونگ برای لحظهای واقعی شد.
کنار جونگکوک روی مبل نشست.
چند ثانیه سکوت میانشان حاکم شد.
سکوتی که برای هر دو آشنا بود.
جونگکوک آرام گفت:
جونگ کوک : تهیونگ؟
تهیونگ : هوم؟
جونگکوک : اگه یه روز مشکلی برات پیش بیاد، بهم میگی؟
تهیونگ خشکش زد.
برای چند لحظه نتوانست جواب بدهد.
سپس نگاهش را دزدید.
«البته.»
دروغ.
اولین دروغ.
( پرش زمانی به دو هفته قبل )
ویوی کالیرا ( نویسنده ):
تهیونگ روی صندلی مطب نشسته بود.
صدای تیکتاک ساعت دیواری اعصابش را خرد میکرد.
پزشک پرونده را بست.
نگاهش جدی بود.
بیش از حد جدی.
«آقای کیم... متأسفم.»
تهیونگ اخم کرد.
«یعنی چی؟»
پزشک آه کشید.
«نتایج آزمایشها خوب نیست.»
دنیا برای چند ثانیه ساکت شد.
تهیونگ فقط به لبهای پزشک نگاه میکرد.
اما کلمات را درست نمیشنید.
بیماری.
پیشرفت سریع.
درمان دشوار.
زمان محدود.
همهچیز شبیه یک کابوس بود.
وقتی از بیمارستان بیرون آمد، باران شدیدی میبارید.
اما متوجه نشد.
ساعتها در خیابان راه رفت.
تا اینکه روی نیمکتی نشست.
و برای اولین بار بعد از سالها گریه کرد.
تنها نامی که در ذهنش میچرخید، جونگکوک بود.
( پرش زمانی به چند روز بعد :)
روزها میگذشتند.
و تهیونگ تصمیم گرفت هیچکس چیزی نفهمد.
نه اعضا.
نه شرکت.
نه جونگکوک.
مخصوصاً جونگکوک.
او نمیتوانست تحمل کند که چشمان جونگکوک پر از غم شود.
برای همین هر روز لبخند میزد.
شوخی میکرد.
میخندید.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
اما شبها...
وقتی همه خواب بودند...
درد سراغش میآمد.
و ترس.
ترس از روزی که دیگر نتواند کنار کسی باشد که دوستش داشت.
یک شب، جونگکوک وارد اتاق شد.
تهیونگ روی تخت خوابیده بود.
اما بیدار بود.
به سقف خیره شده بود.
جونگکوک کنارش نشست.
جونگ کوک : باز خوابت نمیاد؟
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ : نه.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام دستش را گرفت.
جونگکوک : میدونی؟
تهیونگ : چی؟
جونگکوک : هر وقت ناراحتی، خودتو پشت لبخند قایم میکنی.
قلب تهیونگ از تپش ایستاد:
جونگکوک ادامه داد:
«فکر نکن نمیفهمم.»
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
اگر فقط یک کلمه دیگر میشنید، شاید همهچیز را اعتراف میکرد.
اما نتوانست.
فقط لبخند زد.
همان لبخند همیشگی.
لبخندی که داشت آرامآرام او را از کسی که دوستش داشت دور میکرد.
و این تازه آغاز داستان بود...
شرایط پارت بعدی :
۴۰ لایک
۳۰ کامنت
۱۲ بازنشر
( تا شرطا نرسه پارت آپلود نمی کنم بانو ها )
Part 1
نور طلایی غروب از پنجره بزرگ سالن تمرین وارد میشد و روی زمین چوبی میافتاد. صدای موسیقی تمام فضا را پر کرده بود و اعضای بیتیاس برای اجرای جدیدشان تمرین میکردند.
«از اول!»
صدای جیهوپ در سالن پیچید.
همه دوباره در جای خود قرار گرفتند.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و آماده شد، اما قبل از شروع نگاهش روی تهیونگ ثابت ماند.
چیزی تغییر کرده بود.
در هفتههای اخیر تهیونگ بیشتر از همیشه خسته به نظر میرسید.
گاهی وسط تمرین بیدلیل مکث میکرد.
گاهی لبخند میزد اما انگار آن لبخند به چشمهایش نمیرسید.
جونگکوک این تغییر را حس میکرد.
بیشتر از هر کس دیگری.
چون سالها بود که تهیونگ را میشناخت.
سالها بود که عاشقش بود.
آن شب بعد از تمرین، همه به خوابگاه برگشتند.
نامجون مشغول خواندن کتاب بود.
جین برای اعضا غذا آماده میکرد.
یونگی روی لپتاپش آهنگ میساخت.
اما جونگکوک متوجه شد که تهیونگ بیسروصدا از خانه بیرون رفت.
کنجکاوی و نگرانی اجازه نداد همانجا بماند.
کتش را پوشید و دنبالش رفت.
هوای سئول خنک بود.
چراغهای خیابان روشن شده بودند.
جونگکوک از فاصلهای دور تهیونگ را دنبال کرد.
تا اینکه جلوی ساختمانی ایستاد.
بیمارستان.
قلب جونگکوک فرو ریخت.
«بیمارستان؟»
مدتی همانجا ماند.
اما تهیونگ بعد از چند دقیقه وارد ساختمان شد و از دیدش ناپدید شد.
جونگکوک هزار فکر در سرش داشت.
شاید فقط یک چکاپ ساده بود.
شاید برای یکی از آشنایانش آمده بود.
شاید...
اما حس بدی در دلش افتاده بود.
حسی که رهایش نمیکرد.
وقتی تهیونگ به خوابگاه برگشت، ساعت از نیمهشب گذشته بود.
همه خواب بودند.
به جز جونگکوک.
تهیونگ با دیدن او لبخند زد.
تهیونگ :هنوز نخوابیدی؟
جونگکوک : منتظرت بودم.
تهیونگ : برای چی؟
جونگکوک : فقط دلم میخواست ببینمت.
لبخند تهیونگ برای لحظهای واقعی شد.
کنار جونگکوک روی مبل نشست.
چند ثانیه سکوت میانشان حاکم شد.
سکوتی که برای هر دو آشنا بود.
جونگکوک آرام گفت:
جونگ کوک : تهیونگ؟
تهیونگ : هوم؟
جونگکوک : اگه یه روز مشکلی برات پیش بیاد، بهم میگی؟
تهیونگ خشکش زد.
برای چند لحظه نتوانست جواب بدهد.
سپس نگاهش را دزدید.
«البته.»
دروغ.
اولین دروغ.
( پرش زمانی به دو هفته قبل )
ویوی کالیرا ( نویسنده ):
تهیونگ روی صندلی مطب نشسته بود.
صدای تیکتاک ساعت دیواری اعصابش را خرد میکرد.
پزشک پرونده را بست.
نگاهش جدی بود.
بیش از حد جدی.
«آقای کیم... متأسفم.»
تهیونگ اخم کرد.
«یعنی چی؟»
پزشک آه کشید.
«نتایج آزمایشها خوب نیست.»
دنیا برای چند ثانیه ساکت شد.
تهیونگ فقط به لبهای پزشک نگاه میکرد.
اما کلمات را درست نمیشنید.
بیماری.
پیشرفت سریع.
درمان دشوار.
زمان محدود.
همهچیز شبیه یک کابوس بود.
وقتی از بیمارستان بیرون آمد، باران شدیدی میبارید.
اما متوجه نشد.
ساعتها در خیابان راه رفت.
تا اینکه روی نیمکتی نشست.
و برای اولین بار بعد از سالها گریه کرد.
تنها نامی که در ذهنش میچرخید، جونگکوک بود.
( پرش زمانی به چند روز بعد :)
روزها میگذشتند.
و تهیونگ تصمیم گرفت هیچکس چیزی نفهمد.
نه اعضا.
نه شرکت.
نه جونگکوک.
مخصوصاً جونگکوک.
او نمیتوانست تحمل کند که چشمان جونگکوک پر از غم شود.
برای همین هر روز لبخند میزد.
شوخی میکرد.
میخندید.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
اما شبها...
وقتی همه خواب بودند...
درد سراغش میآمد.
و ترس.
ترس از روزی که دیگر نتواند کنار کسی باشد که دوستش داشت.
یک شب، جونگکوک وارد اتاق شد.
تهیونگ روی تخت خوابیده بود.
اما بیدار بود.
به سقف خیره شده بود.
جونگکوک کنارش نشست.
جونگ کوک : باز خوابت نمیاد؟
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ : نه.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام دستش را گرفت.
جونگکوک : میدونی؟
تهیونگ : چی؟
جونگکوک : هر وقت ناراحتی، خودتو پشت لبخند قایم میکنی.
قلب تهیونگ از تپش ایستاد:
جونگکوک ادامه داد:
«فکر نکن نمیفهمم.»
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
اگر فقط یک کلمه دیگر میشنید، شاید همهچیز را اعتراف میکرد.
اما نتوانست.
فقط لبخند زد.
همان لبخند همیشگی.
لبخندی که داشت آرامآرام او را از کسی که دوستش داشت دور میکرد.
و این تازه آغاز داستان بود...
شرایط پارت بعدی :
۴۰ لایک
۳۰ کامنت
۱۲ بازنشر
( تا شرطا نرسه پارت آپلود نمی کنم بانو ها )
- ۳.۳k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط