(پارت شانزدهم)
(پارت شانزدهم)
you are mine
ویو وانی*
از خواب با صدای گوشیم بلند شدم دیدم الیزابت بهم زنگ زده
وانی: الو
الیزابت: سلامم وانی دیشب چیشد؟؟؟
وانی: هیچی کوک اومد تورو برد
الیزابت: اونو که میدونم تهیونگ باهات کاری نکرد
وانی: نه بابا از الکی گریه کردم فکر کرد واقعا دارم گریه میکنم(خندهه)
الیزابت: عیثث خوشبحالت
وانی: خب جونگکوک تورو چیکار کرد؟
الیزابت: هااا هیچی بابا هیچییی
وانی: اره هیچی هیچی(خندهههه)
الیزابت: اه خفهشو من برم
وانی: باشه
ویو ته*
با صدای گوشی از خواب بیدار شدم دیدم گوشیه وانیه همینجوری به حرفاش گوش میدادم اصلا نفهمید که من بیدار شدم، پس برای من فیلم بازی میکنی(نیشخند)
خودمو به خواب زدم تا فکر کنه خوابم وقتی تلفنش تموم شد کمرشو گرفتم
وانی: هههه ترسیدم
ته: با کی حرف میزدی؟؟
وانی: الیزابت
ته: اومم چی میگفتید؟
وانی: هاا هیچی فقط پرسید دیشب چی شد؟
ته: تو بهش چی گفتی از دیشبت؟
وانی:گفتم که تهیونگم اذیتم نکرد(لبش. و بوس. ید)
ته: خیلی شیطون شدی هاا
وانی: خندهه
ته: وانی فکر کنم خوب ادب نشدی
وانی: عا چرااا من خوب خوب ادب شدم
ته: ولی به الیزابت که یه چیز دیگه گفتی.
وانی: چ.. چ. چی گفتم؟
ته: الکی گریه کردیی:(پوزخند)
وانی: نه.. نهه
ته: دروغ نگوو
وانی: باشه اصلا الکی گریه کردم خوب مجبور شدم اینجوری باهام اشتی میکردی(ناراحت)
ته: میتونی بجاش یه کار دیگه برام بکنی
وانی: چی؟
ته: امشب...
وانی: خب خیلی زوده ما حتی ازدواج هم نکردیم
ته: ولی تو توی خونه ی من زندگی میکنی(خنده)
وانی: خودت منو اوردی اینجا خبببب
ته: باشه هرچی حالا اگه میخوای اشتی کنم امشب...
وانی: اومم بزار فکر کنم................. باشه
ته: یس حالا میتونی بریی
ویو وانی*
دستشو از روی کمرم برداشت سری رفتم سرویس بهداشتی کارای لازمو کردم اومدم بیرون رفتم پایین دیدم ته صبحونه اماده کردهه
وانی: واووو
ته: خوشت اومد؟
وانی: خیلییی
ویو الیزابت*
رفتم پایین با کوک غذا خوردم بعدش هم رفتیم فیلم ببینیم، برای خودمون خوراکی اوردم
کوک: ترسناک ببینیم؟
الیزابت: اخه ترسناک؟
کوک: میترسی؟(خنده)
الیزابت: نه اصلا بزار ببینیم
ویو الیزابت*
فیلمش خیلی ترسناک بود دست کوک رو گرفته بودم محکم اونم هعی میخندید یه دفعه زنگ خونه خورد یه جیغغغغغغ بلند کشیدم
الیزابت: جیغغغغغغغ
کوک: اروم باش زنگهه(خنده)
الیزابت: عیثث کیه؟
کوک: نمیدونم
ویو کوک*
رفتم درو باز کردم دیدم سلیناست
کوک: تو اینجا چیکار میکنی؟
سلینا: اومدم شوهر ایندمو ببینم(عشوه)
کوک: گمشو بیرون
الیزابت: عزیزم کیه؟
الیزابت: عا تو اینجا چیکار میکنی؟
سلینا: اومدم شوهرمو ببینم اصلا به تو چه؟
الیزابت: شوهرت؟(حرصی)
کوک: الیزابت ولش کن سلینا زیاد گو. ه میخوره
سلینا: عشقم دلت میاد باهام اینجوری حرف بزنی؟؟
کوک/الیزابت: ارهه
شرط های پارت هفدهم:
60 لایک
10 بازنشر
💕💕💕💕💕
#رمان #فیک
you are mine
ویو وانی*
از خواب با صدای گوشیم بلند شدم دیدم الیزابت بهم زنگ زده
وانی: الو
الیزابت: سلامم وانی دیشب چیشد؟؟؟
وانی: هیچی کوک اومد تورو برد
الیزابت: اونو که میدونم تهیونگ باهات کاری نکرد
وانی: نه بابا از الکی گریه کردم فکر کرد واقعا دارم گریه میکنم(خندهه)
الیزابت: عیثث خوشبحالت
وانی: خب جونگکوک تورو چیکار کرد؟
الیزابت: هااا هیچی بابا هیچییی
وانی: اره هیچی هیچی(خندهههه)
الیزابت: اه خفهشو من برم
وانی: باشه
ویو ته*
با صدای گوشی از خواب بیدار شدم دیدم گوشیه وانیه همینجوری به حرفاش گوش میدادم اصلا نفهمید که من بیدار شدم، پس برای من فیلم بازی میکنی(نیشخند)
خودمو به خواب زدم تا فکر کنه خوابم وقتی تلفنش تموم شد کمرشو گرفتم
وانی: هههه ترسیدم
ته: با کی حرف میزدی؟؟
وانی: الیزابت
ته: اومم چی میگفتید؟
وانی: هاا هیچی فقط پرسید دیشب چی شد؟
ته: تو بهش چی گفتی از دیشبت؟
وانی:گفتم که تهیونگم اذیتم نکرد(لبش. و بوس. ید)
ته: خیلی شیطون شدی هاا
وانی: خندهه
ته: وانی فکر کنم خوب ادب نشدی
وانی: عا چرااا من خوب خوب ادب شدم
ته: ولی به الیزابت که یه چیز دیگه گفتی.
وانی: چ.. چ. چی گفتم؟
ته: الکی گریه کردیی:(پوزخند)
وانی: نه.. نهه
ته: دروغ نگوو
وانی: باشه اصلا الکی گریه کردم خوب مجبور شدم اینجوری باهام اشتی میکردی(ناراحت)
ته: میتونی بجاش یه کار دیگه برام بکنی
وانی: چی؟
ته: امشب...
وانی: خب خیلی زوده ما حتی ازدواج هم نکردیم
ته: ولی تو توی خونه ی من زندگی میکنی(خنده)
وانی: خودت منو اوردی اینجا خبببب
ته: باشه هرچی حالا اگه میخوای اشتی کنم امشب...
وانی: اومم بزار فکر کنم................. باشه
ته: یس حالا میتونی بریی
ویو وانی*
دستشو از روی کمرم برداشت سری رفتم سرویس بهداشتی کارای لازمو کردم اومدم بیرون رفتم پایین دیدم ته صبحونه اماده کردهه
وانی: واووو
ته: خوشت اومد؟
وانی: خیلییی
ویو الیزابت*
رفتم پایین با کوک غذا خوردم بعدش هم رفتیم فیلم ببینیم، برای خودمون خوراکی اوردم
کوک: ترسناک ببینیم؟
الیزابت: اخه ترسناک؟
کوک: میترسی؟(خنده)
الیزابت: نه اصلا بزار ببینیم
ویو الیزابت*
فیلمش خیلی ترسناک بود دست کوک رو گرفته بودم محکم اونم هعی میخندید یه دفعه زنگ خونه خورد یه جیغغغغغغ بلند کشیدم
الیزابت: جیغغغغغغغ
کوک: اروم باش زنگهه(خنده)
الیزابت: عیثث کیه؟
کوک: نمیدونم
ویو کوک*
رفتم درو باز کردم دیدم سلیناست
کوک: تو اینجا چیکار میکنی؟
سلینا: اومدم شوهر ایندمو ببینم(عشوه)
کوک: گمشو بیرون
الیزابت: عزیزم کیه؟
الیزابت: عا تو اینجا چیکار میکنی؟
سلینا: اومدم شوهرمو ببینم اصلا به تو چه؟
الیزابت: شوهرت؟(حرصی)
کوک: الیزابت ولش کن سلینا زیاد گو. ه میخوره
سلینا: عشقم دلت میاد باهام اینجوری حرف بزنی؟؟
کوک/الیزابت: ارهه
شرط های پارت هفدهم:
60 لایک
10 بازنشر
💕💕💕💕💕
#رمان #فیک
- ۳۲۷
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط