(پارت پانزدهم)
(پارت پانزدهم)
you are mine
ویو الیزابت*
رسیدیم عمارت منو رو کولش انداخت.
الیزابت: خودم میتونستم بیام
کوک: نه
ویو کوک*
بردمش تو اتاق انداختمش روی تخت و اره..(برای پارت اسمات توی کامنت ها بگید براتون بفرستم)
(فردا ساعت 11)
ویو الیزابت*
با دل درد بدی از خواب بلند شدم دیدم تخت خون. یه، وای نه من دیگه دختر نیستم جیغ بلندی کشیدم که...
کوک: چیشده؟؟؟(خوابالو،ترسیده)
الیزابت: چی شدههه؟؟؟؟ من دیگه دختر نیستم(داد و گریه)
کوک: اها اون خب ببین..
الیزابت: خفهشوووو من میرم حموم تخت رو تمیز کننن
کوک: باشه.
ویو کوک*
توی خواب نازنینی بودم که یکی جیغ کشید بلند شدم دیدم الیزابته گفتم(خودتون که میدونید چی گفتن) رفت حموم منم به خدمت کارا گفتم تخت رو تمیز کنن رفتم پایین براش شکلات و مسکن گذاشتم، در نیمه باز بود و ات هم از حموم اومده بود لخ. ت بود رفتم تو اتاق و درو بستم سینی رو گذاشتم رو میز
الیزابت: جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
کوک: چتههه؟؟؟
الیزابت: گمشوو بیرون نمیبینی لخ#تم؟؟؟
کوک: من که دیشب هم چیزو دیدم براچی خجالت میکشی؟(پوزخند)
الیزابت: عوضی من مست بودم(عصبی)
کوک: باشه باباااا
الیزابت: به چی نگاه میکنی برو بیروننن(🙂)
کوک: عیثثث باشهه
ویو الیزابت*
لباس هامو پوشیدم(اسلاید دوم) روتین پوستیمو انجام دادم و زنگ زدم به وانی تا ببینم دیشب چی شدد؟
ویو وانی*
بعد از اینکه الیزابت با جونگکوک رفت ته اومد پیش من خیلی عصبی بود منم جرئت نداشتم چیزی بگم فقط نگاش میکردم که دستمو گرفت کشوند بیرون
ته: اینجا چیکار میکنیی(عصبی داد)
وانی: اومدم.. خب.. خرید بعد اشتباهی هق اومدیم اینجا(گریه)
ته: گریه نکن(عصبی)
وانی: خب توام سرم داد نکشش(گریه داد)
ته: سر من داد نزن بیا بریم خونه(داد)
وانی: ...
ویو ته*
وقتی کوک با الیزابت رفت رفتم پیش وانی خیلی ترسیده بود برای همون هیچی نمیگفت تا دستشو گرفتم..
(همون حرف هارو زدن دیگه)
زنگ زدم به یکی بادیگاردا تا ماشینمو بیارن چون خودم با ماشین کوک اومده بودم 10 دقیقه همش طول کشید ماشین اومد دست وانی رو محکم گرفتم و بردمش تو ماشین
ته: ازت خیلی عصبیم از این به بعد نمیتونی بری بیرون اگر هم بری با خودم میری فهمیدی؟؟؟(عصبی)
وانی: ...
ته: فهمیدییییی؟؟؟؟؟؟(داد)
وانی: اره اره
ته: افرین
ویو ته*
رسیدیم عمارت با وانی رفتیم تو رفت لباس هاشو عوض کرد اومد پایین منم بهش محل ندادم تا یکم پشیمون بشه از این کارش
وانی: عشقم؟
وانی: عزیزم؟
وانی: ببخشید دیگهههه
وانی: تهیونگگگگگ(گریه)
ته: دیدم داره گریه میکنه رفتم بغلش کردم گذاشتمش روی مبل
ته: ببخشید من یکم باهات بعد حرف زدم..
وانی: یکم؟؟؟
ته: اوفف زیاد بابا
وانی: افرین.
ته: حالا فیلم ببینیم؟؟
وانی: اوهوممممم
ته: باشهه
ته: یه فیلم گذاشتم داشتیم نگاه میکردیم که سر وانی افتاد رو پام دیدم خوابش برده تلویزیون رو خاموش کردم وانی رو بغل کردم و بردم اتاقمون روی تخت گذاشتمش لباس هامو عوض کردم کنارش خوابیدم..
شرط های پارت بعد:
58 لایک
30 بازنشر
💞💞💞💞💞
#رمان #فیک
you are mine
ویو الیزابت*
رسیدیم عمارت منو رو کولش انداخت.
الیزابت: خودم میتونستم بیام
کوک: نه
ویو کوک*
بردمش تو اتاق انداختمش روی تخت و اره..(برای پارت اسمات توی کامنت ها بگید براتون بفرستم)
(فردا ساعت 11)
ویو الیزابت*
با دل درد بدی از خواب بلند شدم دیدم تخت خون. یه، وای نه من دیگه دختر نیستم جیغ بلندی کشیدم که...
کوک: چیشده؟؟؟(خوابالو،ترسیده)
الیزابت: چی شدههه؟؟؟؟ من دیگه دختر نیستم(داد و گریه)
کوک: اها اون خب ببین..
الیزابت: خفهشوووو من میرم حموم تخت رو تمیز کننن
کوک: باشه.
ویو کوک*
توی خواب نازنینی بودم که یکی جیغ کشید بلند شدم دیدم الیزابته گفتم(خودتون که میدونید چی گفتن) رفت حموم منم به خدمت کارا گفتم تخت رو تمیز کنن رفتم پایین براش شکلات و مسکن گذاشتم، در نیمه باز بود و ات هم از حموم اومده بود لخ. ت بود رفتم تو اتاق و درو بستم سینی رو گذاشتم رو میز
الیزابت: جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
کوک: چتههه؟؟؟
الیزابت: گمشوو بیرون نمیبینی لخ#تم؟؟؟
کوک: من که دیشب هم چیزو دیدم براچی خجالت میکشی؟(پوزخند)
الیزابت: عوضی من مست بودم(عصبی)
کوک: باشه باباااا
الیزابت: به چی نگاه میکنی برو بیروننن(🙂)
کوک: عیثثث باشهه
ویو الیزابت*
لباس هامو پوشیدم(اسلاید دوم) روتین پوستیمو انجام دادم و زنگ زدم به وانی تا ببینم دیشب چی شدد؟
ویو وانی*
بعد از اینکه الیزابت با جونگکوک رفت ته اومد پیش من خیلی عصبی بود منم جرئت نداشتم چیزی بگم فقط نگاش میکردم که دستمو گرفت کشوند بیرون
ته: اینجا چیکار میکنیی(عصبی داد)
وانی: اومدم.. خب.. خرید بعد اشتباهی هق اومدیم اینجا(گریه)
ته: گریه نکن(عصبی)
وانی: خب توام سرم داد نکشش(گریه داد)
ته: سر من داد نزن بیا بریم خونه(داد)
وانی: ...
ویو ته*
وقتی کوک با الیزابت رفت رفتم پیش وانی خیلی ترسیده بود برای همون هیچی نمیگفت تا دستشو گرفتم..
(همون حرف هارو زدن دیگه)
زنگ زدم به یکی بادیگاردا تا ماشینمو بیارن چون خودم با ماشین کوک اومده بودم 10 دقیقه همش طول کشید ماشین اومد دست وانی رو محکم گرفتم و بردمش تو ماشین
ته: ازت خیلی عصبیم از این به بعد نمیتونی بری بیرون اگر هم بری با خودم میری فهمیدی؟؟؟(عصبی)
وانی: ...
ته: فهمیدییییی؟؟؟؟؟؟(داد)
وانی: اره اره
ته: افرین
ویو ته*
رسیدیم عمارت با وانی رفتیم تو رفت لباس هاشو عوض کرد اومد پایین منم بهش محل ندادم تا یکم پشیمون بشه از این کارش
وانی: عشقم؟
وانی: عزیزم؟
وانی: ببخشید دیگهههه
وانی: تهیونگگگگگ(گریه)
ته: دیدم داره گریه میکنه رفتم بغلش کردم گذاشتمش روی مبل
ته: ببخشید من یکم باهات بعد حرف زدم..
وانی: یکم؟؟؟
ته: اوفف زیاد بابا
وانی: افرین.
ته: حالا فیلم ببینیم؟؟
وانی: اوهوممممم
ته: باشهه
ته: یه فیلم گذاشتم داشتیم نگاه میکردیم که سر وانی افتاد رو پام دیدم خوابش برده تلویزیون رو خاموش کردم وانی رو بغل کردم و بردم اتاقمون روی تخت گذاشتمش لباس هامو عوض کردم کنارش خوابیدم..
شرط های پارت بعد:
58 لایک
30 بازنشر
💞💞💞💞💞
#رمان #فیک
- ۱.۵k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط