هموطن ،

هموطن ،
کاش خانه ای داشتم به وسعت امنیتت ،که پنجره هایش رو به آفتاب باز می شد .
کاش دستانم سایبانی میشد بر چشمان گرد شده از ترس کودکانت ...

تو را می‌بینم؛
در انفجارِ سکوت، در دستانی که هنوز با همه‌ی زخم‌ها دانه‌های امید می‌کارند.
تو را می‌خوانم از دور دستها!
فردا که بیاید ،
شب که به پایان برسد ،
نفسهایمان بوی بهار خواهد داد ...

#الما_امینی
دیدگاه ها (۰)

#تک‌پارتی تک‌پارتی‌جیهوپوقتی‌مافیا‌بودو... باران به شدت به ش...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙 اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفت...

Two

#elham31لبخند که میزنیپر میشوم از بهانه های خواستنتپر میشوم ...

کاش میشد دستت را بگیرم و در میان ازدحام شلوغی این شهر غریب ت...

دوست دارم آنقدر اشک بریزم که خبر اشک های بی پایانم به تو برس...

دوست دارم آنقدر اشک بریزم که خبر اشک های بی پایانم به تو برس...

دوست دارم آنقدر اشک بریزم که خبر اشک های بی پایانم به تو برس...

غروب دهمین روز مهمانی:غروب افتاب،گذشتن دهمین روز مهمانی ات ر...

محسن حسینخانی شاعر کرمانشاهی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط