فرد نزد حکیمی آمد و گفت

فردي نزد حکیمی آمد و گفت :
خبر داری فلانی درباره ات
چه قدر غیبت و بدگویی کرده؟

حکیم با تبسم گفت :
او تیری را بسویم پرتاب کرد
که به من نرسید ...
تو چرا آن تیر را از زمین برداشتی
و در قلبم فرو کردی ؟؟؟

یادمان نرود هرگز سبب نقل کینه ها
و دشمنی ها نباشیم ...
دیدگاه ها (۱)

برای گفتن من شعر هم به گل مانده، نمانده عمری و صدها سخن به د...

تنهاییت رو با کسایی قسمت کن ...که سالها بعدتو رو همونجوری که...

روزی ارباب لقمان خربزه ای در دستوارد منزلش شد و لقمان را صدا...

قدرتِ یک یک درخت می‌تواند شروع یک جنگل باشد !یک لبخند می‌توا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط