روزی ارباب لقمان خربزه ای در دست

روزی ارباب لقمان خربزه ای در دست
وارد منزلش شد و لقمان را صدا کرد
و خربزه را قسمت قسمت کرد
اولی را به او داد
لقمان چنان با لذت و ولع خورد
که اربابش دومی و سومی و بعدی
و بعدی را نیز به او داد.
نوبت به آخرین قسمت که شد
ارباب آنرا خودش بدهان گذاشت
که ناگهان از فرط تلخی زیاد آنرا
از دهانش بیرون انداخت
و رو بلقمان با تعجب گفت:
تو چگونه خربزه ای به این تلخی را
با این شیرینی خوردی
و لب فرو بسته ، هیچ نگفتی ...e
دیدگاه ها (۱)

فردي نزد حکیمی آمد و گفت :خبر داری فلانی درباره ات چه قدر غی...

برای گفتن من شعر هم به گل مانده، نمانده عمری و صدها سخن به د...

قدرتِ یک یک درخت می‌تواند شروع یک جنگل باشد !یک لبخند می‌توا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط